بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۹۲
محمد: نفهمیدم چقدر استرس کشیدیم...
چقدر حالمون بد بود...
ولی بالاخره دکتر از اتاق اومد بیرون...
سریع بلند شدم و به سمتش رفتم..
آقای دکتر حالش چطوره!؟
دکتر: خب ببینید ما تونستیم ایشون رو برگردونم..
ولی چون که سطح هوشیاری ایشون از قبل پایین تر اومده...
اگه تا ۴۸ ساعت آینده سطح هوشیاری بالا نیاد ما مجبوریم که اون دستگاه ها رو ازش جدا کنیم..
در واقع اگه بالا نیاد ینی..
ایشون فقط با اون دستگاه ها زنده هستن و اگه اونا رو جدا کنیم...
ایشالا که سطح هوشیاری بالا میاد..
با اجازه...
سروش: دکتر از اتاق بیرون اومد..
محمد سریع به سمتش رف...
منم کنار رقیه بودم...
همزمان با محمد ما هم بلند شدیم..
کل حرفای دکتر رو شنیدیم..
نگاهی به رقیه کردم..
هیچ واکنشی نداشت...
اروم صداش کردم..
رقیه جان....عزیزم...
رقیه: سروش..
سروش: جان سروش..
میدونم عزیز دلم میدونم..
منم حالم بده...
ولی..
رقیه: این آزمایشگاه کجاست؟؟
بریم سریعتر کارمون رو انجام بدیم من حالم خوب نیس..
سروش: اروم باش..
میگم بهت...
(بد از دادن آزمایش)
پرستار: خب یه هفته دیگه جواب آزمایشتون حاضر میشه.
محمد: آقا نمیشه یه خورده زود تر
پرستار: نه....ینی تا اینجا هم آقا سروش سفارش کرده بود...
محمد: باشه ممنون
پرستار: خواهش میکنم
محمد: به سمت سروش رفتم و قضیه رو (گروگان گیری داوود) توضیح دادم..
و بهش گفتم باید برم سایت..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: بهوش نیاد باید دستگاه ها رو جدا کنن
از اونجایی که مدیر نمیتونستن ساعت پنج بدن ومنم نمیتوستم ساعت پنج بدم برای همین زودتر فرستادم
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خوشحال ترین لحظه ی ک من دیدم فق کشتن محمد🥺😁
کاشکی از اول میمیرد😅
#ادنپص
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ک دلتنگ نیستم شوما چی دلتنگید؟!🙃✨
#ادنپص
سلاام
احوالتون؟؟
رفقا پارت رو امروز یه خورده دیر میدم..
البته شاید...
و اینکه...
یه سوپرایز جذاب دارم براتون...
آقا داوودمون قراره....😁😈