سلااام
خب خب..
امروز پارت میدم!
به شرطی که سه نفر دیگه بیان تا پارت بدم..
البتههه...
اگه رند بشم دو تا پارت میدمااا
#فور
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۱٠٠
رقیه: نمیدونم الان باید خوشحال باشم یا ناراحت؟!
خوشحال باشم که تو رو بد این همه مدت پیدا کردم یا ناراحت باشم برای اینکه الان رسول نیست..
البته اینجا هس ولی هوشیار نیس تا این لحظه رو ببینه.
محمد: دقیقا منم مثه تو ام نمیدونم خوشحال باشم یا نباشم.
تازه تو فقط برا رسوله....ولی من علاوه بر رسول یکی از نیرو هام هم هست..
ولی نگران نباش خدا بزرگه..
انشاالله همه چی درست میشه...
هم رسول بهوش میاد.....
و هم نیروی من سالم و سلامت پیدا میشه..
تا خدا هس نگران هیچی نباش چون تا اون نخواد هیچ اتفاقی نمی افته! 🙂
رقیه:آره
راستیی..
خیلی خوشحالم که تو الان اینجایی داداش محمد🤍🥺
محمد: قربونت بشم من..🫀
منم خیلی خوشحالم که الان اینجایی..
بیا بشین تا ببینم این چند مدت کجا بودی فسقلی من..
رقیه:من فسقلی ام؟! 🤨
محمد: آره دیگه..
وقتی بچه بودی بهت میگفتم فسقلی تو ام فقط جیغ میزدی...
رقیه: عهههه..
داداش نمیدونی تو این مدت دیگه فسقلی نبودم..
خواهر بزرگه بودم..
باید مراقب رسول هم می بودم..
داداش نمیدونی وقتی پیداتون نکردیم وقتی ما رو بردن پرورشگاه وقتی از هم جدامون کردن..
چه حالی داشتم داداش😭💔
محمد: قربون اون اشکات بشم این جور گریه نکن..
بمیرم براتون..
ما هم خیلی سختی کشیدیم..
خیلییی...
خیلی دنبالتون گشتیم ولی انگار نه انگار..
خیلی بد بوددد..
خیلییییی🥲
ولی دیگه تموم شده...مهم اینکه الان کنار هم هستیم..
هم رو پیدا کردیم..اشکات پاک کن فسقلی داداش..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: خیلی خوشحالم که تو الان اینجایی داداش محمد!🥺🤍
پ ن: فسقلی 😂💔
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم الله الرحمن الرحیم ♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡ #پارت_۱٠٠
این پارت یه نکته داشت..
هر کی نکتش رو بگه جایزه داره..🤍😉
@HSPFMNYR
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦ̇ߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۱٠۱
رقیه: مامان و بابا خوبن؟!
محمد: عزیز که خوبه ولی بابا...
رقیه: چی؟!داداش درست حرف بزن ببینم چی شده؟!
بابا چییی؟!
محمد: درست یادم هس دو سال پیش تو یکی از ماموریت ها جلو چش خودم...🥺💔
بابا شهید شده رقیه!
رقیه: 😭😭😭
محمد: میدونم سخته..خود منم اون مدت خیلی حالم بد بود..
ولی....
بد متوجه شدم که با این حال بدی ها با این گریه کردن ها و اشک ریختن ها بابا بر نمی گرده..
بلکه روحش هم عذاب میکشه...
رقیه:ا.ره..🥺
خیلی دوس داشتم حداقل یه بار دیگه ببینمش...
محمد: 🙂💔
کاش میشد..کاش میشد یه بار دیگه ببینیمش..
رقیه: می خواستم حرفی بزنم ولی...
با صدای دستگاه های اتاق رسول دیگه نمی تونستم هیچی بگم..؛))
اشکام نا خداگاه سرازیر شد..
محمد: تو شک بودم..ینی چیییی اخه...
جلو خودم رو گرفته بودم که بغضم نترکه...
رقیه خواست برع تو اتاق..
دستشو گرفتم و پرت کردم تو بغلم و اجازه ندادم...
همون لحظه دکتر ها اومدن..
هر دومون پاشدیم که بریم رو به اون شیشه ولی....
•••••••••••••••••••••••
پ ن: رسول پر🕊🥺