eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه‌و یکم ر سول هوا تاریک شده بود،  توی خونه نشسته بودم ، حال هیچ کاری رو نداشتم .. سجاد کنارم با سیستم کار میکرد و گاهی یه تعریف هایی میکرد .. از غروب یه بار آقا محمد زنگ زده بود گفته بود حال داوود خوبه اما من می دونستم اینطور نیست ، می دونستم حال داوود تعریفی نداره.. مدام تنگی نفس داشتم .. به سجاد نگاه کردم خسته بود آروم گفتم : چایی می خوای ؟! با خنده گفت : زحمت میشه .. آروم بلند شدم: چه زحمتی .. دوتا چایی رو سینی گذاشتم ، خواستم بلندش کنم  که‌ پیامکی رو  گوشیم اومد .. به هوای اینکه محمده ، پیام رو باز کردم.. همون شماره ناشناس غروب بود که حرف نمی زد نوشته بود "" کارت به جایی رسیده به پسردایی بالاتر از خودت میگی لال ؟ می خوای یه جوری لالت کنم حساب کار دستت بیاد ؟"" نفسم قطع شد ، دستم شروع به لرزیدن کرد .. ناخودآگاه چشام سیاهی رفت ، سینی چایی از دستم اوفتاد ، پاهام خالی کرد و رو زمین اوفتادم ، دستم رو رو گلوم فشار می دادم ،، نمی تونستم نفس بکشم ... سجاد با نگرانی سمتم اومد بلند صدام میزد ، چایی داغی که رو دستم ریخته بود رو حس میکردم .. . رسما داشتم خفه میشدم .. بی جون دست سجاد رو فشار دادم و گفتم : سجاد ... . نمی ..تونم ....نمی تونم ... نفس ... .. نفس ... بکشم ... بعدش شاید بخاطر نرسیدن هوا به ریه هام چشام بسته شد .      محمد .. کلافه راهرو بیمارستان رو طی میکردم ،،‌ دوباره پشت تلفن به سجاد گفتم : سجاد اگه واقعا حال رسول بده با پرواز بعدی بیام سیستان .. که با خونسردی گفت : نه آقا حالش خوبه به هوش اومده.  سرمش تموم شه مرخصش میکنن .. دستش رو هم باندپیچی کردن .. با نگرانی گفتم : دستش چرا ؟ ادامه داد: آقا وقتی رو زمین اوفتاد سینی چایی دستش بود برای همین دستش یکم سطحی سوخته .. .. با شنیدن حرفش قلبم گرفت .. گفتم : چرا اینطور شد ؟ مگه نگفتم حواست باشه بهش .. سریع گفت: آقا گفتن شوک عصبی بوده .. من حواسم بود بهش ، حالش خوب بود ، رفت چایی بیاره اینطور شد .. آروم گفتم : باشه حواست باشه ، هر چی شد زنگ بزن .. چشمی گفت . گوشی رو قطع کردم ، که با صدای پرستار به عقب‌برگشتم ، با خوشحالی گفت : بیمارتون داوود نظری به هوش اومدن ..    با هیجانی که توی صدام بود گفتم : الان کجاست .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : سجاد .. نمی تونم نفس بکشم
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
💔💔)) ناشناس پر باشه لطفا☘ https://daigo.ir/secret/31654746856
نویسنده به این یزیدی، قلم به این قشنگی، پارت به این هیجانی و.. نظر نباشه؟ نامردیه
به درخواست شما یه پارت دیگه هم تقدیم نگاهتون میکنم ..☘
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و دوم داوود . سرم تیر میکشید ، با درد انگشتم رو تکون دادم .. سعی کردم چشام رو باز کنم .. که صدایی بالای سرم شنیدم : بیمارشون به هوش اومده ، به همراهاشون بگید بیان .. من کجا بودم؟ .. چرا سرم درد میکرد ؟ ... ادمای بالای سرم کی بودن ؟... که آخرین چیزایی که دیدم مثل یه تیزر از کنار چشام رد شد .. من به رسول گفتم میرم عملیات ، داشتم احمدی رو سمت ون میبردم که ... دیگه یادم نمی اومد . با صدای آشنایی چشام رو باز کردم ... آقا محمد کنارم نشسته بود .. با مهربونی بهم نگاه میکرد .. سعید و فرشید هم آروم اونطرف تر وایساده بودن .. آقا محمد گفت : داوود جان ، خوبی ؟ حالت خوبه ؟ به سخنی لبم رو باز کردم : آقا... سرم ... سرم درد میکنه .. دستم رو گرفت : چیزی نیست ، بخاطر ضربه ایه که به سرت خورده .. به سعید  و فرشید که با لبخند نگاهم میکردم نگاه کردم .. رسول .. رسول نبود .. به آقا محمد نگاه کردم : رسول ... رسول کجاست .. چند ثانیه مکث کرد بعد گفت: رسول هم میاد .. از درد سرم چشام بسته شد ،،‌ آروم گفتم : کی .. میاد ؟ اروم گفت: تا فردا میاد ، بیقرار بودم‌، دلتنگش بودم ، .. رسول .. به در خونه که رسیدیم  سجاد درو باز کرد و کمک کرد برم داخل . هر وقت یاد پیام می اوفتادم تنم می لرزید.. آقا محمد بهم زنگ زد جواب دادم آروم گفتم : سلام آقا محمد . صداش خوشحال بود گفت : استاد رسول خوبی ؟ آروم گفتم : ممنون آقا.. ادامه داد : فردا با پرواز بیا تهران .. تعجب کردم گفتم : چرا آقا چیزی شده .. ؟ خندید : داوود  سراغت رو میگیره .. برق از سرم پرید ، داوود ،، داوود به هوش اومده بود .. با هیجان گفتم : داوود به هوش اومده؟؟ با همون لحن گفت : بله   که به هوش اومده، ، الانم منتظر شماست.. علی فردا جاش رو با تو عوض میکنه ، ماموریت شما تموم شده .. باورم نمی شد ، فقط تونستم بگم : آقا محمد من چطور تشکر کنم از شما ؟! آروم گفت : فقط حواست به خودت باشه همین  بهترین تشکره ... الانم وسایلت رو جمع کن فردا هشت صبح پروازه با خوشحالی گفتم چشم که گفت : می خوای با ماشین بیای ؟ یاد اون روز پرواز اوفتادم سریع گفتم: نه آقا،  اینطور خیلی دیره .. با هم خداحافظی کردم ،، لبخند پهنی روی‌لبم نشست .. داوود بهوش اومده بود و چی از این بهتر‌... ؟     تنگی نفسم بهتر شده بود .. به همون پیام نگاه کردم عرق سردی روی پیشونیم نشست،  اگه درست حدس زده باشم اون ناشناس هیرمان بود .. گوشی رو کنار گذاشتم چشام رو بستم الان فقط به هوش اومدن داوود مهم بود فقط همین ..   ••••••••••••••••••••••••• پ ن : ناشناس هیرمانه
سه تا الهی به رقیه میفرستین برام ؟❤️‍🩹..)!
بریم پارت گذاری؟!
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و دوم داوود . سرم تیر میکشید ، با درد
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت پنجاه و سوم رسول . از فرودگاه بیرون اومدم به ساعتم نگاه کردم ده صبح .. نفس عمیقی کشیدم ، خداروشکر به سلامت به تهران رسیده بودم ، ولی بازم تنگی نفس .. صدای آشنایی به‌گوشم خورد ، نگاهم رو چرخوندم که آقا محمد رو دیدم ، ذوق زده سمتش رفتم ، وقتی به هم رسیدیم بدون هیچ حرفی بغلش کردم،  نفس عمیقی کشیدم، خداروشکر سوار ماشین شدیم نزدیک بیمارستان .. یاد حرف اونشب داوود اوفتادم اما الان توی بازار هندونه نبود .. سمت آقا محمد گفتم : آقا میشه پیش یه سوپر مارکت نگه دارین .؟ نگاهم کرد، و گفت : چرا ؟ با لبخند گفتم: می خوام واسه داوود بستنی بخرم .. خندیدم آروم گفت: حتما . رفتم توی یه سوپر مارکت از توی یخچال چند تا بستنی  با طعم هندونه خریدم و بعد سوار ماشین شدم  رفتیم سمت بیمارستان .. وقتی رسیدم سعید رو دیدم ، محکم بغلش کردم ، بهش گفتم : من پیش داوودم تو برو سایت.. سری تکون داد و رفت .. آقا محمد بیرون اتاق وایساد و من رفتم داخل . آروم در اتاق رو باز کردم،  داوود خواب بود ترسیدم بیدار شه ، آروم رفتم داخل ، بستنی ها رو گذاشتم توی یخچال اتاق .. کنارش نشستم،  چقد خوب که اگه الان صداش میکردم چشماش رو باز می کرد . نفس عمیقی کشیدم آروم گفتم: داوود ؟ جوابی نداد ، دستش رو گرفتم دوباره گفتم : داوود داداش ؟ پلکاش لرزید .. آروم چشماش رو باز‌کرد .. لبخند زدم . خم شدم ، بغلش کردم.. که کنار گوشم گفت: کجا بودی از دیشب .. از بغلش جدا شدم : هیچی یه ماموریت اما الان اومدم . لبخند زد و من با لبخندش حالم خوب شد ..   نمی دونستم چی بگم، اشک شوق از کنار پلکم پایین اومد آروم گفتم : داوود خداروشکر که اومدی .. آروم خندید : فکر کردی اینطور تو رو میزاشتم میرفتم ؟ خندیدم : نه خیر شما با معرفت تر این حرفا هستی  .. آروم گفت : از مامانم چه خبر .. با لبخند گفتم: خداروشکر خاله سیمین هم خوبه ... لبخند زد : کی مرخص میشم .. گفتم : خیالت راحت نمی زارم دیگه اینجا بمونی ، آقا محمد پیگیری میکنه . چند ثانیه مکث  کردم با شرمندگی گفتم : داوود من بخاطر اون شب پرید توی حرفم : بیخیال رسول گذشته ها گذشته . ما داداشیم مگه نه .. سرم رو انداختم پایین که  گفت :  البته که باید همه چی رو برام توضیح بدی .. لبخند زدم و چیزی نگفتم .. برای عوض کردن بحث گفتم : چیزی می خوای برات بیارم .. چشماش رو ریز کرد : اگه هر چی بخوام میدی بهم ؟ خندیدم : اگه بتونم اره .. چهرش رو مظلوم کرد : هندونه می خوام .. خندیدم : خیلی گشتم هندونه نبود اما... بلند شدم رفتم سمت یخچال و یه بستنی در اوردم و ادامه دادم : بستنی با طعم هندونه خریدم برات .. مثل بچه ها ذوق کرد و گفت: نه ،  واقعا مرسی .. با لبخند نشستم کنارش بستنی رو باز کردم و دادم سمتش .. خداروشکر که داوود اومد،  خداروشکر ...   ••••••••••••••••••••••••• پ ن : بستنی با طعم هندونه