eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
من عاشق این تیکه شدم>>>>>>
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فرشته‌ها‌زودتر‌دلتنگ‌چشمای‌قشنگت‌شدن.. https://eitaa.com/Admin_Gando
داداش آرمان تولدتون مبارک 🥲❤️‍🩹
یه پارت بخونیم؟! یه پارت که نوشتنش خیلی خیلی برام سخت بود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و بیست و نهم رسول به چشمای سردش نگاه کردم..شاید دنبال کورسوی نوری.. یه پرونده ابی رنگ روی میز دقیقا جایی که نشسته بودم انداخت: تو موفق شدی.. به چیزی که خواستی رسیدی.. اخرش کار خودتو کردی .. دیروز محمد اخرین عملیاتش رو توی جده انجام داد..اما خب اتفاقاتی اوفتاد..شدت انفجار  بالا بوده..هنوز به نتیجه  نرسیدیم اما نیرو ها احتمال دادن که شهید شده.. چند دقیقه جمله هاشو برای خودم تکرار کردم..محمد شهید شده..محمد قرار نیست دیگه هیچوقت جلوی من بشینه؟! و بعد جمله های سرد فرهمند اخرین ضربه رو به تن نیمه جونم زد.. حالا دیگه اصلا کسی که اسمش رسول بود رو نمی شناختم..  فقط یه ادم متلاشی شده رو میدیدم.. دردی درونم بود که هیچ اسمی براش نداشتم.. این اولین باری نبود که اینطور شده بودم..برای شهادت عمو هم این حالو تجربه کردم و حالا تکرارش همه‌ی وجودمو متلاشی کرده بود..چشمام از اشک پرشده بود اما هیچ قطره‌‌ای جاری نمیشد.. یه جوری تهِ پوچی شدم که حس کردم دیگه اصلاً وجود ندارم. انگار اون خبر، تمامِ خاطراتم رو، تمامِ آدم‌هایی که دوست داشتم رو، با خودش برد و من رو گذاشت توی یه اتاقِ کاملاً خالی. نه گریه‌ای، نه فریادی؛ فقط یه سنگینیِ وحشتناک که انگار می‌خواست استخون‌هام رو خرد کنه.. . متوجه رفتن فرهمند نشدم..سرم رو روی میز گذاشتم..برای خودم نگران بودم..چرا..چرا هیچ کاری نمیکردم؟ چرا قفل کرده بودم؟ چرا این چشمای لعنتی خیس نمیشد؟ محمد رفته بود؟! پس چرا من اینقدر اروم بودم؟ انگار داشتم سکته میکردم..شایدم پنیک.. تو حق نداشتی محمد... چطور تونستی اینقد راحت بزاری بری؟!  تو که میدونستی اینجا چطور. داره بهم میگذره..پس چرا‌ اینقد بی رحم شدی؟ تو حتی درست و حسابی ازم خداحافظی نکردی..اصلا ویس منو گریه های منو شنیدی و رفتی؟! تو واقعا رفتی؟ از عمو خواستم دست منو بگیره اما انگار دست تو رو گرفت.. تو رفتی پیش فرزاد ..پس من چی؟ مگه منم داداشت نبودم پس حال داغون من چی میشه؟ .......... داوود قدم هام یاری نمیکرد.. به لباس مشکی تنم خیره بودم...  از همه عقب مونده بودم، اقای عبدی و شهیدی حتی فرهمند جلوتر از بقیه میرفتن..اما من..به سر کوچه و دیدن خونه محمد ..وایسادم..ضعف تنمو خالی کرد و به دیوار تکیه دادم..سعید که حالا این روزا اشفته تر بود و شونه‌هاش خمیده بود برگشت و نگاهم کرد.. برگشت و جلوم وایساد: داوود ، خوبی؟! نفسم به هق هق اوفتاد: نمی تونم بیام.. سعید به والله من نمی‌تونم به چشم مادر و زن و بچه‌ش نگاه کنم..! بریم بگیم جواب DNA  مثبت بوده و محمد شهید شده؟! با چشمای التماس گونه و پر ملتهب نگاهم کرد: داوود تروخدا.. یکم اروم باش.. میدونستم جز این حرفی نداره.. نمی تونست وقتی خودش اروم نیست منو اروم کنه.. حالا همه باور کرده بودم محمد شهید شده بود.. برای فوت بابا هم همینقدر ناراحت بودم؟  محمد جای بابامو داشت و حالا با رفتنش باید چی کار میکردم؟ تلو تلو با کمک سعید شروع کردم راه رفتن.. عطیه دستای لرزیدم توان کنترل کردن پناه رو نداشت.. سر تا پا سیاه تنم بود و فقط چشمای قرمزم بود که به تضاد در اومده بود.. همکارای محمد به ترتیب نشسته بودن.. صبر عجیبی روی دلم بود..اما چشمام با هر بار دیدن پناه و باور رفتن محمد خیس میشد.. فقط خیره بودم به نقطه‌ای نا معلوم..عزیز حالش از من بهتر نبود اما روی پاهای خودش بود..برای مهمونا چایی اورد و به حرفاشون گوش میداد.. اما من..زانو هامو بغل کرده بودم و فقط به محمد فکر میکردم.. لحظه اخر تشنه بود ؟! خیلی درد کشید ؟! کی میاد؟!  یعنی الان هونجاییه که دوست داشت باشه؟! پناه پیرهن مشکی چین چینی تنش بود..همونی که محمد با تمام ذوقش برای اولین  محرمش خریده بود اما حالا محمد زودتر از رسیدن محرم عزم سفر کرده بود.. دخترم چه حالی داشت..؟ اصلا میدونست باباش قرار نیست دیگه قربون صدقه‌ش بره؟! به روز اخر فکر کردم.. به اخرین باری که پناه خواب بود و گونه‌شو بوسید.. همون موقع که گفت بیدارش نکنم بلکه بهونه نیاره.. اما کاش بیدار میکردم..کاش پناه بار اخر باباشو میدید.. از خودم بدم میومد..چرا نفس میکشیدم؟!  برای بار هزارم از خودم سوال پرسیدم: محمدم واقعا رفته بود؟! حالم شبیه ادمی بود که بعد یه تصادف سنگین شوکه شده.. نمی فهمیدم اقای عبدی چی میگه.. فقط میدونستم از زنده بودن شهدا و کار مهمی که محمد در حق کشورش کرده بود صحبت میکرد.. محمد همیشه کارای مهم میکرد.. مدتی بود رسول رو ندیده بودم..حتی الانم نبود.. داوود خجالت باعث شده بود فقط شونه‌هام بلرزه.. حال خانومش خوب نبود..، مشخص بود.. مادر محمد میگفت امروز صبح مرخص شده از بیمارستان.. محمد عزیز خیلیا بود و الان همه رو داغدار کرده بود..
چشم دنبال پناه میرفت.. چهره های ما براش اشنا نبود اما..فکر میکردم دنبال رسول میگرده.. اروم دستشو کشیدم و بغل خودم نشوندمش.. زیادی ناز بود.. من که میدونستم غم پدر یعنی چی..اما پناه هم الان میدونست؟ چشماشو که دیدم فهمیدم رسول اغراق نمیکرد..چشمای پناه یه نسخه کپی شده از محمد بود.. داغ دلم تازه شد..پناه محمد حالا توی بغلم‌بود.. از صبح که این خبر رسیده بود به این نتیجه رسیده بودم که همه‌ی خبرای بد اول صبح به ادم میرسه.. چشمم سمت سعید رفت.. سرخی چشماش زیادی به چشم میومد.. سعید همیشه توی جمع محکم و باوقار بود..اما الان هر کسی شکستنش رو میدید.. با صدای ضعیف و شکسته عطیه خانوم لحظه‌ای نگاهمو بالا اوردم: یعنی دیگه هیچ امیدی نیست؟! محمد...محمد واقعا شهید شده؟ سعید پیشونیش رو روی دستش گذاشت..شاید نمی خواست کسی اشکشو ببینه.. اما من فقط خیره به پناه بودم.. چشماش پیش مامانش بود. ، معلوم بود ترسیده..از گریه های بی امان مادرش که توی فضا پیچیده بود و اقای عبدی چیزی نداشت جز شرمندگی.. محمد که رفت ماموریت حتی به این که بره فکر نمیکردم..اما باید میفهمیدم اخرین اغوش بوی رفتن میداد.. دلم به تنگ اومده بود.، خاطراتی که با محمد توی سایت داشتیم با هر پلک زدنی جلوی چشمام رژه میرفت.. حالا فکر میکردم دوست ندارم برگردم سایت.. پناه اروم از بغلم بیرون رفت و با قدمای کوچیکش رفت سمت مادرش..طفلی پناه که گیج و منگ. بود.. شاید فکر میکرد محمدم خیلی زود به جمع نزار ما اضافه میشه.. •••••••••••••••••• پ ن : بریم بگیم جواب DNA  مثبت بوده و محمد شهید شده؟! پ ن : تو واقعا رفتی؟ پ ن : خیلی درد کشید ؟! پ ن : پناه محمد حالا توی بغلم‌بود.( پ ن ؛ همه‌ی خبرای بد اول صبح به ادم میرسه...
مهم تو بودی که نماندی رفتی..)) باور کن که غم رفتن تو مرا از پا در آورد این روزا نفسای آخر رویاره ..حواستون باشه