eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
تقدیمی داریم خفن ن ن🪄🌚
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما به این میگی بچه...؟! +خب آقا محمد ببخشیدا ولی این ب درخت میگن😂😔. https://eitaa.com/Admin_Gando
امروزززززز... تولد یکی از بهترینااس..🎊🌝. تولدت مبارک رفیق قشنگممم؛)) إن شاءالله به همه ی آرزو های قشنگت برسی و بشن خاطره برااات..)) همیشه سالم و سلامت در کنار خانواده باشی..♥️..!!
چنل خالی باشه ساعت ۱۲ تقدیمی داریم
پارت بخونیم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و سی و یکم یک روز بعد صدا ها اروم اروم واضح میشد اما هنوزم گوشام سوت میکشید.. چشمای بستم هنوزم گرمای انفجار رو حس میکرد.. جز اون نور انفجار چیزی جلوی چشمام نبود.. با هر نفس دردی مثل موریانه کل سلول های تنم رو درگیر میکرد.. از کی تا حالا نفس کشیدن مثل شکنجه بود؟! با کلنجار رفتن‌ با خودم پلک هامو اروم باز کردم..نور سفید اتاق اول چشمام رو زد و باعث شد چند لحظه اخم کنم .. دستم ناخوداگاه سمت منشع درد رفت..بالا تر از پهلوم شعله ور شده بود.. پاهام گز گز میکرد و سرم محکم نبض میزد.. گردنم گرفته بود و نمی تونستم درست و حسابی به اطرافم نگاه کنم.. درد ناشیانه به تنم هجوم میاورد و امونم‌و بریده بود.. من کجا بودم؟! .......... رسول انگار دارم خواب می بینم.. شایدم توی برزخم.. توی اتاق اخری خونه مامان بزرگ سرم‌و روی پاهای مامان گذاشتم و دراز کشیدم.. مامان به دیوار تکیه داده..پاهاشو دراز کرده و پیرهن زرشکی رنگش تا مچ پاهاش کشیده شده.. چشمام نیمه بازه و خس خس نفسهام سکوت رو شکونده.فکر میکنم دارم خفه میشم... مامان دستشو روی سرم گذاشته و اروم نوازش میکنه و زیر لب لالایی میخونه.. همون لالایی همیشگی.. افتاب نارنجی غروب از شیشه های روبه رو روی صورتم اوفتاده، هوا سرده اما تنم گر گرفته..دست سردش هرزگاهی روی پیشونیم میشنه، تب دارم و اینو مامان میدونه.. سرتا پا مشکی تنمه، امروز سومین روزیه که عمو رفته.. جای کبودی های روی تنم درد میکنه و گز گز‌ش روی اعصابم رژه میره.. همون کبودی های توی زیرزمین..توی تنهایی منو دایی ، بعد شهادت عمو.. چقد دستش سنگین بود و خبر نداشتم..! فکر میکنم اخرای عمرمه.. جونی برام نمونده که تکون بخورم.. اما مامان خونسرد و اروم.. چرا مامان مشکی نپوشیده؟ . منو مامان تنها نیستیم..هیرمان اروم کنار مامان نشسته.. زبونش مثل همیشه نیش داره اما چشمای سردش نگران حالم زارمه..اروم کنار گوش مامان زمزمه میکنه: عمه؟، یه وقت نمیره؟! نمی دونم مامان‌چی میگه.. شاید فقط به هیرمان نگاه میکنه و با ابرو میگه نه! همچی گُنگ و نامفهومه..نمی دونم خوابم یا بیدار؟ فقط غم  عمو یا شاید محمد مثل یه تن اهن روی قلبم اوفتاده و نمیزاره نفس بکشم.. فقط به لالایی مامان گوش میسپارم.. با هر کلمه کوردی ناخوداگاه ترجمه‌ش توی سرم نقش میبنده.. " شب اومد چشمت پر از خوابه.. ستاره اومد ، دلت پر از داغه.. باد نام تو را اورده، جانم سوخته .. خاک کهنه بوی تو را گرفته، باران‌نمی بارد.. بگذار بمیریم در خواب همچون چراغ هایت... بخواب ، تا خواب ببینی .... ان دل بی قرار سراغت را میگیرد..." اروم چشمام رو باز میکنم و چندبار پلک میزنم ..اما روی پاهای مامان نیستم..روی تختم..توی همین اتاق.. مامان کجاست؟! صدای لالاییش قطع شد! اما..اما حالا دیگه بهم نفس نمیرسید.. شاید داشتم می مردم.. دستم روی گلومه اما راه نفسی باز نمیشد.. پاهام ناخوداگاه روی تخت کشیده میشه.. مردن یعنی کنار عمو؟ یا شاید رفتن پیش محمد.. چشمامو میبندم..فقط باید چندقیقه بگذره تا همه چی تموم شه..بی توجه به لب های کبودم هیچ تکونی نخوردم.. لالایی مامان زنگ هشدار بود.. منتظرم بود..! باید میرفتم.. اون دنیا هر چقدر بخوام برام‌لالایی میخونه.. فقط باید برم...حالا دارم سقوط میکنم توی تاریکی..( داوود صورتم گل انداخته بود و با لبخند پهنی توی راهرو ها میپیچیدم و سمت اتاقی که رسول بود میرفتم.. از صبح چندبار خداروشکر کرده بودم؟! یعنی این رویار خدا بود؟! هر چی بود میدونستم بعد مدت ها لبخند روی لب همه نقش بسته بود.. فرهمند خبر نداشت میرم پیش رسول.. اما اگه میفهمیدم خیلی برام‌مهم نبود.. رسیدن این خبر ارزش هر عوابقی رو داشت.. با هر قدم تپش قلبم بالاتر میرفت.. من که رسول رو میشناختم.. باید اول از همه چی بهش میگفتم؟! با رسیدن و حرف زدن با یکی از نیروها و چندتا دورغ مصلحتی ، اجازه ورود داد.. در رو که باز‌ کرد هیجان زده شدم..لبخندم پهن تر شد.. رسول روی تخت دراز کشیده بود..اما حالتش عادی نبود..انگار بهش نفس نمیرسید که اینطور پاشو روی تخت میکشید.. لبخند روی لبم خشکید.. به قدمام سرعت بخشیدم و سمتش رفتم.. قلبم ریخت..رسول..رسول چش شده بود؟ رنگ صورتش پریده بود و لباش کبود بود.. سعی کردم کمکش کنم..سعی کردم بهش نفس برسونم.. ولی نشد.: رسول ؟ رسول میشنوی صدامو؟ ترسیده از روی تخت بلندش کردم اما انگار نیمه بیهوش بود، توی بغلم اوفتاد..تنش انگار اتیش گرفته بود.. برق از سرم پرید.. بهش شوک وارد شده بود؟! انگار خواهش میکردم که چشماشو باز کنه..که لبخند بزنه و بگه خوبم.: رسول؟  محمد زنده‌س رسول..
نگام کن..! عرق سرد از پیشونیم لیز خورد.. صدام توی گلوم شکست و با صدای بلندی داد زدم: کمک.. رسول نمیتونه نفس بکشه.. داره خفه میشه.. چندثانیه بعد حالا دو تا از نیرو های سایت کنارم بودن و سعی داشتن علائم حیاتی رسول رو چک کنن.. بهت زده با التماس به رسول خیره بودم.. هر بار انگار به مرگ نزدیک تر میشد.. شنیده بود محمد زنده‌ست و تلاشی برای موندن نمیکرد؟! ••••••••••••••• پ ن : بگذار بمیریم در خواب همچون چراغ هایت... پ ن : از کی تا حالا نفس کشیدن مثل شکنجه بود؟! .. پ ن : چقد دستش سنگین بود و خبر نداشتم..! پ ن : جونی برام نمونده که تکون بخورم. پ ن : اون دنیا هر چقدر بخوام برام‌لالایی میخونه... پ ن : محمد زنده‌س رسول.. نگام کن..! پ ن : هر بار انگار به مرگ نزدیک تر میشد((