بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و سی و یکم
یک روز بعد
صدا ها اروم اروم واضح میشد اما هنوزم گوشام سوت میکشید.. چشمای بستم هنوزم گرمای انفجار رو حس میکرد.. جز اون نور انفجار چیزی جلوی چشمام نبود..
با هر نفس دردی مثل موریانه کل سلول های تنم رو درگیر میکرد.. از کی تا حالا نفس کشیدن مثل شکنجه بود؟!
با کلنجار رفتن با خودم پلک هامو اروم باز کردم..نور سفید اتاق اول چشمام رو زد و باعث شد چند لحظه اخم کنم .. دستم ناخوداگاه سمت منشع درد رفت..بالا تر از پهلوم شعله ور شده بود.. پاهام گز گز میکرد و سرم محکم نبض میزد.. گردنم گرفته بود و نمی تونستم درست و حسابی به اطرافم نگاه کنم.. درد ناشیانه به تنم هجوم میاورد و امونمو بریده بود.. من کجا بودم؟!
..........
رسول
انگار دارم خواب می بینم.. شایدم توی برزخم.. توی اتاق اخری خونه مامان بزرگ سرمو روی پاهای مامان گذاشتم و دراز کشیدم.. مامان به دیوار تکیه داده..پاهاشو دراز کرده و پیرهن زرشکی رنگش تا مچ پاهاش کشیده شده..
چشمام نیمه بازه و خس خس نفسهام سکوت رو شکونده.فکر میکنم دارم خفه میشم... مامان دستشو روی سرم گذاشته و اروم نوازش میکنه و زیر لب لالایی میخونه.. همون لالایی همیشگی..
افتاب نارنجی غروب از شیشه های روبه رو روی صورتم اوفتاده، هوا سرده اما تنم گر گرفته..دست سردش هرزگاهی روی پیشونیم میشنه، تب دارم و اینو مامان میدونه..
سرتا پا مشکی تنمه، امروز سومین روزیه که عمو رفته.. جای کبودی های روی تنم درد میکنه و گز گزش روی اعصابم رژه میره.. همون کبودی های توی زیرزمین..توی تنهایی منو دایی ، بعد شهادت عمو.. چقد دستش سنگین بود و خبر نداشتم..!
فکر میکنم اخرای عمرمه.. جونی برام نمونده که تکون بخورم.. اما مامان خونسرد و اروم.. چرا مامان مشکی نپوشیده؟ .
منو مامان تنها نیستیم..هیرمان اروم کنار مامان نشسته.. زبونش مثل همیشه نیش داره اما چشمای سردش نگران حالم زارمه..اروم کنار گوش مامان زمزمه میکنه: عمه؟، یه وقت نمیره؟!
نمی دونم مامانچی میگه.. شاید فقط به هیرمان نگاه میکنه و با ابرو میگه نه!
همچی گُنگ و نامفهومه..نمی دونم خوابم یا بیدار؟ فقط غم عمو یا شاید محمد مثل یه تن اهن روی قلبم اوفتاده و نمیزاره نفس بکشم..
فقط به لالایی مامان گوش میسپارم.. با هر کلمه کوردی ناخوداگاه ترجمهش توی سرم نقش میبنده..
" شب اومد چشمت پر از خوابه..
ستاره اومد ، دلت پر از داغه..
باد نام تو را اورده، جانم سوخته ..
خاک کهنه بوی تو را گرفته، باراننمی بارد..
بگذار بمیریم در خواب همچون چراغ هایت...
بخواب ، تا خواب ببینی .... ان دل بی قرار سراغت را میگیرد..."
اروم چشمام رو باز میکنم و چندبار پلک میزنم ..اما روی پاهای مامان نیستم..روی تختم..توی همین اتاق.. مامان کجاست؟! صدای لالاییش قطع شد!
اما..اما حالا دیگه بهم نفس نمیرسید.. شاید داشتم می مردم.. دستم روی گلومه اما راه نفسی باز نمیشد.. پاهام ناخوداگاه روی تخت کشیده میشه.. مردن یعنی کنار عمو؟ یا شاید رفتن پیش محمد.. چشمامو میبندم..فقط باید چندقیقه بگذره تا همه چی تموم شه..بی توجه به لب های کبودم هیچ تکونی نخوردم.. لالایی مامان زنگ هشدار بود.. منتظرم بود..! باید میرفتم.. اون دنیا هر چقدر بخوام براملالایی میخونه.. فقط باید برم...حالا دارم سقوط میکنم توی تاریکی..(
داوود
صورتم گل انداخته بود و با لبخند پهنی توی راهرو ها میپیچیدم و سمت اتاقی که رسول بود میرفتم.. از صبح چندبار خداروشکر کرده بودم؟! یعنی این رویار خدا بود؟!
هر چی بود میدونستم بعد مدت ها لبخند روی لب همه نقش بسته بود.. فرهمند خبر نداشت میرم پیش رسول.. اما اگه میفهمیدم خیلی براممهم نبود.. رسیدن این خبر ارزش هر عوابقی رو داشت.. با هر قدم تپش قلبم بالاتر میرفت.. من که رسول رو میشناختم.. باید اول از همه چی بهش میگفتم؟!
با رسیدن و حرف زدن با یکی از نیروها و چندتا دورغ مصلحتی ، اجازه ورود داد..
در رو که باز کرد هیجان زده شدم..لبخندم پهن تر شد..
رسول روی تخت دراز کشیده بود..اما حالتش عادی نبود..انگار بهش نفس نمیرسید که اینطور پاشو روی تخت میکشید.. لبخند روی لبم خشکید.. به قدمام سرعت بخشیدم و سمتش رفتم.. قلبم ریخت..رسول..رسول چش شده بود؟
رنگ صورتش پریده بود و لباش کبود بود.. سعی کردم کمکش کنم..سعی کردم بهش نفس برسونم.. ولی نشد.: رسول ؟ رسول میشنوی صدامو؟
ترسیده از روی تخت بلندش کردم اما انگار نیمه بیهوش بود، توی بغلم اوفتاد..تنش انگار اتیش گرفته بود.. برق از سرم پرید.. بهش شوک وارد شده بود؟! انگار خواهش میکردم که چشماشو باز کنه..که لبخند بزنه و بگه خوبم.: رسول؟ محمد زندهس رسول..
نگام کن..!
عرق سرد از پیشونیم لیز خورد.. صدام توی گلوم شکست و با صدای بلندی داد زدم: کمک.. رسول نمیتونه نفس بکشه.. داره خفه میشه..
چندثانیه بعد حالا دو تا از نیرو های سایت کنارم بودن و سعی داشتن علائم حیاتی رسول رو چک کنن..
بهت زده با التماس به رسول خیره بودم.. هر بار انگار به مرگ نزدیک تر میشد.. شنیده بود محمد زندهست و تلاشی برای موندن نمیکرد؟!
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : بگذار بمیریم در خواب همچون چراغ هایت...
پ ن : از کی تا حالا نفس کشیدن مثل شکنجه بود؟! ..
پ ن : چقد دستش سنگین بود و خبر نداشتم..!
پ ن : جونی برام نمونده که تکون بخورم.
پ ن : اون دنیا هر چقدر بخوام براملالایی میخونه...
پ ن : محمد زندهس رسول.. نگام کن..!
پ ن : هر بار انگار به مرگ نزدیک تر میشد((
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღررویߊܝღ
فصل دوم
پارت صد و سی و دوم
داوود
یک ساعت بود رسول رو منتقل کرده بودیم بیمارستان.. هنوزم شوکه بودم..از حالش..از وقتی که توی انبولانس بهش شوک دادن که اون خط قلبش صاف نشه.. خطر از بیخ گوشش رد شده بود..شایدم هنوز همونجا وایساده بود.. نگرانش بودم.. منو فرشید منتظر بودیم دکتر بعد از معاینه از اتاقش بیرون بیاد..
با اون حالش که اصلا مشخص نبود بیهوشه یا نه به دست چپش دسبتبند زده بودن..چرا خجالت میکشیدم ازش؟ واقعا این حقش بود.؟ اصلا الان چی میشد؟ اون حال بدش برای چی بود؟ رسول همیشه نگرانم میکرد..
با بیرون اومدن دکتر فرشید کنار در وایساده بود .. به قدمام سرعت بخشیدم و سمتش رفتم: چی شد؟
نگاهی به سر تا پام انداخت: فقط شما همراه بیمار هستین؟
سری تکون دادم: بله
_ وضعیت ریههاش وخیمه.. خطر هنوز رفع نشده.. اما تحت مراقبته.. باید عمل شه.. و برای عمل باید پدر ، مادر یا بستگان نزدیکش رضایت بدن..!. فقط خیلی طول نکشه..
از کنارم گذشت.. به فرشید نگاه کردم..اونم انگار به همون چیزی فکر میکرد که من فکر میکردم: پدر و مادر رسول که فوت شدن....پس الان فقط می مونه..
حرفشو قطع کردم: عموش.. فقط می مونه عموش..
_ پس معطل چی؟ مگه نشنیدی دکتر چی گفت..
چندثانیه قفل نگاهش کردم .. چقدر سخت بود نبودن محمد... انگار خودم تنها از پس کاری بر نمیومدم.: خودم که شمارشو ندارم..گوشی رسول هم که سایته.. اما ادرس خونه مادربزرگشو دارم..
نفسی کشید: خوبه دیگه.. برو دم خونشون..بگو بیان بیمارستان برای عمل رسول رضایت بدن همین..
_ خودم تنها برم. ؟ نمی خوای باهام بیای؟
لبخند محوی زد: دهقان فداکار! رسول الان بازداشت محسوب میشه..یه نفر باید باشه یا نه؟ مگه میخوان بخورنت؟ برو دم خونشون مشکلی بود بهم زنگ بزن..
ناچار نگاهش کردم.. باشهای گفتم و از بیمارستان بیرون رفتم..
........
سر کوچه پیاده شدم .. ادرسو یه بار دیگه توی ذهنم مرور کردم و به اخرین در سبز رنگ چشم دوختم.. با قدم های اروم سمت خونه رفتم.. نمی دونستم این خجالت و نگرانی از کجا سر منشا میگرفت.. من که عموی رسول رو میشناختم..اقا حمید! اگه بهش میگفتم حتما قبول میکرد.. اصلا باید طوری میگفتمکه نگران تنها بردار زادهش نمیشد..
به در که رسیدم دم عمیقی گرفتم.. به قول رسول من کارمو بلد بودم..انگشتمو سمت زنگ بردم اما قبل از اینکه کاری کنم در باز شد.. مردی تغریبا چهل و خوردهای با چهرهای برافروخته توی چارچوب در ظاهر شد..چند دقیقه تیز نگاهم کرد که به خودم اومدم: سلامم..
_ سلام ..بله؟
عصبانیتش باعث شد دستپاچه شم: اقا حمید خونهن؟
نگاه گذرایی به حیاط کرد: نه خیر! بردارشم..بابک..
عجیب بود..پس رسول یه عموی دیگه هم داشت..، که چندان بهش نمیومد عموی جالبی باشه.: اها..خوبین اقا بابک؟
داشتم حوصلهشو سر میبردم: خیلیممنون..شما؟
_ داوودم ..رفیق رسول.
انگار همین جمله کافی بود تا عصبانیتش یادش بیاد..سعی کرد صداشو بالا نبره..قدمی جلو اومد: رفیقش؟! ... تا وقتی من اینجا بودم که اصلا اینجا افتابی نمیشد..انگار من بزور از مهاباد کشیدمش تهران.. حالا اونوقت رفیقشو میفرسته..
خواست ادامه بده که سریع بین حرفش پریدم: نه نه اقا بابک سوتفاهم نشه! رسول خودش حالش خوب نیست بیمارستانه .. یه عمل کوچیک داره که حتما رضایت لازمه..
فکر نمیکردم سانسور لازم باشه..این حتی اگه میگفتم رسول بلایی سرش اومده بازم نگران نمیشد..
_ چیشده حالا یادش اوفتاده یه خانوادهای هم داره؟ از من انتظار داره بیام امضا کنم؟ خودش چرا نیومد؟ فک کرده منم مث حمیدم؟ نه بچه جون برو برو دیگه اینجا پیدات نشه ..
عصبی شدم.. رسول الان رو تخت بیمارستان نفساش به شماره اوفتاده بود.. پوزخندی روی لبم نشست: شما میفهمی من چیمیگم یا مخت تعطیله؟ میگم رسول حالش خوب نیست.. با ماسک اکسیژن نفس میکشه.. چه بخوای چه نخوای باید بیای امضا بزنی..
انگار الان یه نفرو پیدا کرده بود که عقده این عصبانیت و روش خالی کنه.. عصبی سمتم اومد و یقه لباسم و محمکم کشید سمت خودش: چی زر زر میکنی ها.؟ ( بوی سیگار تیزش تا ته مغزم رفت) به من چه که حالش بده؟ جواب حال بدیش و من باید بدم؟ مث تمام این مدتی که نبوده اینم روش.. اصلا میدونی چیه؟ هر کی بخواد بیاد رضایت بده قلم پاشو میشکونم..فهمیدی یا نه؟!
بهچشماش نگاه کردم.. جالب بود.. این دردسرای پشت سر هم صدام گرفته بود: به درک.! قطعا تو نیای کار ما لنگ نمیمونه..! خیلی بیشرفی که جون برادرزادهتو به شوخی گرفتی..
یقهمو هل داد پرتم کرد وسط کوچه: دفعه بعد اینورا پیدات شه خونت پای خودته..
رفت داخل و صدای بسته شدن در پیچید تو کوچه..
کلافه از روی زمین پا شدم و با دست خاک نشسته روی روی پیرهنمو برداشتم.. نفس عمیقی کشیدم..اینم از این..!
رگ پام گرفته بود و اروم تر از قبل قدم برداشتم.. عصبانیت و نگرانی ریخته بود توی غر غر های زیر لبم: چه روانی بود این.. اصلا از کجا پیداش شد ؟ حداقل اون یکی عموش بود بهتر بود که... اصلا همه خانواده رسول عجیبن..! خداروشکر خود رسول شبیه اینا نیست..
با گفتن اسم رسول نگرانی پیشتر از قبل روی شونه هام اوفتاد: الان چیکار کنیم ؟ نکنه چیزیش شه..
شماره فرشید و گرفتم.بلافاصله جواب داد: بله داوود؟ چی شد ؟
نفسمو بی جون بیرون دادم: هیچی ..به شکست ختم شد..
_ جدی میگی؟ چرا ؟
شونهای بالا انداختم: اصلا یکی از عمو هاش بود که تا حالا ندیده بودم.. طلبکارم بود.. شانس اوردم که الان سالم دارم با تو حرف میزنم..
_ عجب.. بیا بیمارستان یه کاری میکنیم.. داوود؟ نگران نباش..! رسول برای عمل فعلا وقت داره..
تلفن و قطع کردم.. حالا دیگه سر خیابون بودم.. شماره سعید رو گرفتم..چندتا بوق خورد که جواب داد..بعد از یه سلامساده گفتم: سعید؟ چه خبر از سایت؟ خبری گرفتین از اقا محمد؟
صداش هیجان داشت.. ذره ای از شادی لحنش به منم منتقل شد.. حالا حداقل امیدوار بودم: چرا..خبر داریم ازش.. خداروشکر فقط چندتا زخم سطحی داشته .. داوود..؟ اقا محمد حداقل تا فردا پس فردا بر مگیرده ایران.. باورت میشه؟ وای خداروشکر .. وقتی برگرده پرونده دیگه بسته میشه.. ابورحمان هم که تحویل داده شده..! بلخره بعد تغریبا دوسال از شر پرونده خلاص میشیم..جداً خداروشکر ..
نمی دونم چرا .. ناخوداگاه لبخند گرمی روی لبم جاخوش کرد: خداروشکر.. چی بهتر از این؟ نمی دونی که چقد دلتنگشم..
خندید: بدجور حالم خوبه..اصلا بعد مدتا فکر کردم هیچ اتفاقی برای فرشید و فائزه نیوفتاده.. غم روی دلم سبکه سبکه.. ( شیطون خندید) این اقای فرهمندم باید یواش یواش بره.. راستی از رسول چه خبر حالش خوبه؟ بهوش اومده؟ تونستی بگی اقا محمد حالش خوبه؟
خندیدم..از رفتن فرهمند پیروزمندانه خندیدم.. اما برای رسول لبخند روی لبم خشک شد.. می خواستم بگم هنوز بیهوشه..عموش راضی نشده رصایت بده و الان نفساش اوفتاده روی شماره..می خواستم بگم رسول بیچاره حتی نمی دونه محمد زندهس..
اما نخواستم حال خوبشو بگیرم..پس فقط اروم گفتم: رسولم خوب میشه..! اقا محمد بیاد همه چی رو به راه میشه..
_ ایشالا که همینه.. فعلا باید برم.. خداحافظ..
#رویار_۲
••••••••••••••••
پ ن: جمله ها با شما.!!)
___چه بگویم که دگر حوصلهای نیست مرا..
دگر از دست کسی هم گلهای نیست مرا..
بگذار بسوزم که در این سینه دلگیر..
جز سوختن و ساختن مرحله ای نیست مرا..
...
نظرات زیبای شما 🌸
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رفت..کجا..؟!❤️🩹🙂
https://eitaa.com/Admin_Gando
https://eitaa.com/Amidmmm
اینجا رو رند میکنید؟!🥲♥..
چند نفر برن رند بشه اینجااا😭💘؛))
ی چنل با کلی مطالب قشنگ ..🙃🌿..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و سی و سوم
یک روز بعد
محمد
نور صبح از پنجره های بلند فرودگاه کف سالن افتاده بود.. هوای سرد گلومو مثل تیغی زد.. انگار گرمای عربستان روم تاثیر گذاشته بود.. دم عمیقی گرفتم.. بلخره ایران.. ضعف گرسنگی و درد زخم کمرم خسته ترم کرده بود.. چشمام خسته بود و الودهی خواب.. خیره بودم به جمعیت ، برای پیدا کردن چهره اشنایی بود که روز ها ندیده بودم.. چهرههایی که به حتم خستگی رو از تنم بیرون میبرد..
با دیدن داوود و سعید..و اقای عبدی که عقب تر بود .. لبخندی بی اختیار روی لبمنشست.. حالا انگار ضربان قلبم با انگیزه بیشتری میتپید.. با نگاه سنگین بهم چشم دوخته بودن.. شاید هنوزم باور نکرده بودن.. داوود مثل پسر بچهای هیجان زده نگاهم میکرد و سعید ارومتر با چشمایی خندون بهم خیره بود..
داوود برقی توی چشماش نشسته بود.. با قدم های بی قرار با همون هیجان همیشگی سمتم پا تند کرد.. محکم به آغوشم کشید.. قدمی به عقب هدایت شدم و درد کمرم مثل تیری به پاهام کشید.. اما با لبخندی چشمام رو بستم: اقا داوود ما چطوره ..هوم؟
از بغلم دل کند.. لبخند پهن و ناشیانهای زد بغض هم کرده بود؟: اقا محمد فکر میکردم دیگه .... ( حرفش رو خورد..بامزه خندید) فکر میکنم یه هفته باید بهممرخصی بدین که صلواتایی که نذر کردم بخونم..
با چشمای خسته خنیدیدم.. عقب تر رفت و سعید مثل همیشه اروم سمتم اومد..با لبخند بغلم کرد: سلام اقا.. حالتون خوبه؟
با لبخند دلسوزی دستمو روی شونهش گذاشتم و فشردم: ممنون... تو خوبی؟
_ الان بله.!
بعد از سلام و احوال پرسی با اقای عبدی و لبخند پدرانش.. گرد نگرانی روی چشمام نشست.. چشمام دنبال رسول بود.. رسولی که الان اینجا جاش خالی بود..که الان باید لبخند میزد .. که با دیدنش این بار سنگین روی قلبم برداشته میشد..! اما الان بیمارستان بود.. یک لحظه سکوت کردم.. انگار تمام اون دلتنگی که این مدت باهاش جنگیدم الان مثل موجی به قلبم هجوم اورد.. دلتنگ رسولی که الان....
نگاهم سمت داوود چرخید: از رسول چه خبر؟
داوود ذوق زده حالا انگار باد سردی محکم به صورتش خورد.. نگاهش رو دزدید.. داوود رو میشناختم.. رسول جایگاهش برای داوود فرق داشت: فعلا بیمارستانه.. هوشیاریش بالا نیست.. باید زودتر عمل شه..نفسش مشکل داره..
دلم لرزید.. نفس عمیقی کشیدم بلکه این ضعف سرتق دست برداره از سرم..
از فرودگاه بیرون رفتیم.. می خواستم مستقیم برمسایت سر کارای رسول بعدمبیمارستان.. خسته بودماما قطعا نه به اندازه رسول.. اما با اصرار اقای عبدی قرار شد یه سر برم خونه بعد برم سایت..
حالا داوود با موتور منو میرسوند خونه بعد خودش میرفت بیمارستان..
باد خنک به عرق سرد پیشونیم می خورد.. داوود اروم بود و ساکت.. بر خلاف فرودگاه پکر بود و تو فکر .. می دونستم دلیلش چیه .. برای شکستن سکوت گفتم: این مدت اوضاع چطور بود داوود؟
پوزخندی زد: هیچوقت تو زندگیم اینقد بدبختی یه جا ندیدم اقا محمد.. با تاسف سری تکون داد: شما که نمیدونی بخدا که هر طرف یه بلای اسمونی نازل میشد..
نفس عمیقی کشید: ولی خداوشکر الان اومدین..! میشه دیگه از اینماموریتا نرین؟
خندیدم: حالا ببینمچی میشه..
_ اقا محمد درد ندارین؟
صدامو صاف کردم: نه خوبم..! درد داشتم.. هنوز جای بخیه کمرم درد میکرد.. اما نیازی بود برای گفتن؟!
سر کوچه که رسیدیم پیاده شدم.. به چشمای نگرانش نگاه کردم: داوود! نگران رسول نباش.. خب؟
لبخند بی جونی زد.. کوتاه بغلش کردم.. خداحافظی کرد رفت.. سعی کردم نگرانی چشمام رو پنهون کنم.. دلم نمی خواست عطیه بیشتر از این اذیت شه.. با قدمای اروم جلوی در وایسادم.. کودک درونم فعال شده بود.. عطیه میدونست امروز میام؟ قطعا نه..
انگشتمو روی زنگ فشار دادم منتظر صدایی شدم..
صدای عطیه توی گوشمپیچید..میدونستم آیفون خراب شده برای همین توی حیاط پرسید کیه؟
لبخند پهنی روی لبمنشستهبود.. چرا هیجان داشتم؟ حتما دوست داشتم واکنشش رو ببینم. جوابشو ندادم. صدای ارومترش گوشمو قلقلک داد: پناه خیس نکن لباستو.. اع اع نکن اینطوری مریض میشی.. . انگار بیخیال پناه شد و سمت در قدم برداشت.. وقتی برای بار دوم جوابی نشنید .. در رو باز کرد..
با دیدنم انگار نفسش قطع شد... از جلوی در کنار نرفته بود و شوکه نگاهم کرد.. لبخند شیطونی زدم: به..سلام عطیه خانوم..حال شما ؟
بدون کنار رفتنش رفتم داخل و در و بستم: حالت خوبه؟! نکنه زبونم لال از فرط علاقه تکلمت رو از دست دادی دورت بگردم؟! نیشم تا بناگوش باز بود..