eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
نائب زیاره تمامی بچه های کافه گاندو|حامین در حرم اباعبدالله الحسین و قمربنی هاشم🖤 به یاد چنل ها؛ ره روی عشق، گاندویی ها، حوالی پاییز، اندیشه کاغذی، شارع العلقمه، دلآرام، اتاق فرمان، اینجا همه چی در همه، سرباز وطن، ایران، نعمت الهی، افتخار، سقوط، حرمان، اِستر، گذرگاه خیال "قفس"، عشاق الحسین "کافه گاندو|حامین"
پایان تقدیمی.لفت اصلا راضی نیستم و با احترام هم خودتون و هم چنلتون ریپ میشید.اکانت هاتون مشخص شده.
یه پارت خعیلی طولانی بخونیم؟! پارتی که هر تیکه از قلبمو یه طرف انداخت.. پارتی که نمی دونستم خوشحال باشم یا بغض کنم
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღܝ‌رویارღ فصل دوم پارت صد و سی و ششم صبح روز بعد محمد درگیر ورقه های روی میز بودم.. مرور گزارش دستمو برای رفتن به بیمارستان بسته بود.. تغریبا هر دوساعت حالشو از داوود میپرسیدم... با انگشتم شقیقه هامو ماساژ میدادم که با ویبره رفتن تلفن سرمو بلند کردم هیچکدوم از این برگه ها به اهمیت اون تلفن نمیرسید .. داوود بود اینبار خودش زنگ زده بود..نفس عمیقی کشیدم و در‌گوشم گذاشتم.. موج خستگی توی صداش بود ولی حالا لحن نگرانی نداشت: اقا محمد؟ صداش دیگه اون صدای وحشت زده و شسکته پشت اتاق عمل نبود..پر از هیجان. به انگشتم که با ریتم خاصی روی میز ضربه میزد نگاه میکردم: بله داوود بگو.. _ به هوش اومد.. اقا ، رسول بهوش اومده..دکتر همین الان از اتاق بیورن اومد...گفت جز ضعف بدنش مشکلی نداره.. خودم هنوز وقت نکردم برم تو اما عمه‌ش تو اتاقه..! بی اختیار لبخندی روی لبم نشست.. از اون لبخند های محو همیشه نبود..انقدر گرم بود که میشد از کیلومتر ها اونور تر دیدش.. بار سنگینی از روی شونه‌هام بلند شد: خداروشکر داوود..خدا رو هزار مرتبه شکر. صدای قهقه کوتاه بریده بریده‌اش مشخص بود که همزمان اشکاش هم پایین میریخت: باورتون میشه؟ چشمم یه لحظه به رسول خورد انگار همه دنیا رو بهم دادن.. _ داوود؟ .. پیش رسول بمون.. تا نیم ساعت دیگه خودمو میرسونم.. هنوزم همون لحن ذوق زده رو داشت: باشه اقا محمد..فقط زود بیاین.. بعد قطع تلفن چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره شدم.. تموم؟!  چشم.هام توی صفحه گوشی برق عجیبی داخلش نشسته بود که مشخص بود.. بی اختیار خندیدم ..دست هامو بهم گره کردم و به صندلی تکیه کردم..  انگار برادرم رو پس گرفته بودم..! انگار پَسِش گرفته بودم.. چشمامو بستم.. دم عمیقی گرفتم.. دلم برای دیدنش به تنگ اومده بود.. تکیه‌مو از صندلی گرفتم و بی معطلی مشغول جمع کردن ورقه های روی میز شدم‌و همزمان شماره سعید رو گرفتم..  ...... رسول انگار از بین یه تونل طولانی تاریک پرت شدم پایین. خبری از لالایی مامان نبود... بلافاصله بوی تند الکل پیچید توی ریه هام.. همه چی اروم اروم داشت واضح میشد..از صدای مانیتور بالای سرم تا نور تیز مهتابی اتاق.. انگشتم اولین عضو بدنم بود که تکون خورد.. مغزم انگار اروم اروم از هم می پاشید..پتک محکمی توی جمجمه‌م خورد و وزنه سنگینی انگار روی تنم اوفتاد.. چشمام رو چندبار کوتاه باز و بسته کردم بلکه کمی واضح ببینم.. سرم رو اروم به اطراف چرخوندم.. سرمو سمت چپ چرخوندم که چهره‌ای به چشمام اشنا اومد.. هنوزم کمی تار بود.. انگار عمه بود.. نگاهش که به چشمم خورد چیزی توی سینه‌م شکست..بغض مثل توده‌ای راه گلومو بست.. با صدای لرزونی که اصلا نمیشناختمش فقط از گلوم در اومد: ...مامان؟! نمی دونم چرا اینو گفتم.. اما دوست داشتم مامان باشه.. مامام باشه و بگه همه چیز تموم شد..همه چی.. اما. این همه درد نمی تونست برای یه جنازه باشه.. اما عمه نمی دونم شنید یا نه که با چشمای خیس از اشک جلوتر اومد و چند بوسه روی پیشونیم کاشت: رسول مادر حالت خوبه؟! دورت بگردم مردم و زنده شدم که عزیزم.. بغض حتی راضی نمیشد بیرون بیاد و فقط یه حائل شیشه ای رنگ روی چشمام بود.. جون نداشتم حرف بزنم.. اصلا گیریم که میتونستم ..چی‌باید میگفتم؟ هنوزم نمی‌دونستم چه از‌گلوم بیرون میزنه انگار گرد فراموشی توی سرم ریخته بودن شایدم عوارض دارو های بیهوشی بود: مامانم کو؟ گیج نگاهم کرد.. چشماش کمی نگران شد.. نگران رسول قبلی: مامانت؟! همه چی یادم بود.. اینکه مامانم نیست.. اصلا اینکه همیشه از مامان دلخور بودم.. اما دلم بهونه میگرفت.. انگار حالا یه رسول دیگه بودم.. دلم لالایی میخواست؟! بدون حرفی نگاهمو گرفتم که اینبار اروم‌زمزمه کرد: رسول جان ؟! درد نداری ؟ الان حالت خوبه ؟ وقتی جوابی نگرفت لبخند کمرنگی زد: نیما یکم ناخوش احواله منم باید برم پیشش.. مرخص که شدی حتما بهم‌زنگ بزن بیا خونه.. خیلی نگرانت بودیم.. بازم بیخیال شنیدن حرفی از من شد.. اروم خداحافظی کرد و از کنارم بلند شد .. نگاهش کردم دلم می خواست مچ دستشو بگیرم و بگم نرو.. همینجا پیشم بشین.. اما خسته تر از اونی بودم که دستمو بالا بیارم.. انگار دیگه هیچ توانی برام‌نمونده بود.. از اتاق که بیرون رفت قطره اشک سمجی از‌گوشه چشمم پایین اوفتاد..همین؟ رفت؟ من بازم تنها موندم؟ نگاهمو به ملافه روی تنم دوختم.. انگار اروم اروم همه چی یادم میومد.. چند روز بود اینجا بودم؟ هنوزم جاسوس بودم یا رسول؟ اصلا چقد از رسول قبلی باقی مونده بود.؟
سکوت سنگین ازارم میداد.. این اصلا شروع خوبی نبود.. گاهی انسان از یک غمِ بزرگ نمی‌شکنه از هزار اندوهِ کوچیک می‌شکنه که هر روز،آهسته روی قلبش میشینه..اما خب من دیگه از مرز تحمل رد شده بودم.. از این سکوت میترسیدم.. شایدم رسول قبلی بود که می ترسید.. من حالا همه‌ی احساسات درونم مرده بود.. فکرم سمت محمد رفت.. اخرین ستون این خونه اوار شده هم ریخت.. محمد کجا بود؟! محمد رفته بود؟ سوالا بی رحمانه به سرم هجوم میاورد.. از اینکه الان‌کجاست؟! هنوزم فکر میکنه من نفوذی ام؟ دلم میخواست از روی تخت پایین برم و هر جور شده سراغی ازش بگیرم.. نکنه این مدتی که من اینجا برای زنده بودن‌ میجنگیدم محمد مهمون خاک شده بود؟! به خودم و افکارم لعنت فرستادم.. از این بیدار شدن بی موقع توی این اتاق لعنت فرستادم.. نفس های عمیق سختم بود..ریه‌م تیر میکشید.. تقه کوتاهی به در خورد و قبل از اینکه فکر کنم در باز شد.. صدای قدم هاشو شنیدم.. ترس مثل مار سردی به تنم خزید.. نگاهمو که بالا گرفتم ..لحظه‌ای قلبم وایساد..بغضم باز سر باز کرد.. محمد بود؟! اره خودش بود.. همون محمد همیشگی ..با همون عطر.. با همون نگاه محکم اما مهربونش.. و حالا با لبخند گرم.. یه لحظه همه این‌مدت نبودنش جلوی چشام گذشت.. از نبودنی که منو کشت.. اون خبر، اون تهمت.. دلم می خواست با هول پاشم‌ و دستشو بگیم و بگم خودتی؟ واقعا خودتی؟ محمد تو زنده‌ای ؟ محمد میدونی نفسم برای دیدنت بند اومد؟ میدونی اگه امید دیدن تو نبود میلی برای بودن نداشتم؟! هیچ حرفی نداشتم..یعنی رسما قدرتی برای حرف زدن نداشتم.. انگار قلبم ذوب شد.. دیگه حالاشاید دلیلی نداشتم بهونه بیارم..محمد نزدیک تر اومد.. دقیقا کنارم نشست: اقا رسول ما رو نیمه جون‌کردی تا اون چشما باز شد.. خوبی؟ لبخندش گرم بود و صداش همون چیزی که تمام این مدت می خواستم.. اما همون لحظه یه چیزی توی وجودم منقبض شد..یه حس تلخ که همه‌ی احساساتی که توی چشمام بود رو کشت.. همه‌ی گرمای صورتم انگار کامل یخ زد حتی اون قطره کوچیک اشک.. همه‌ی عضله های صورتم‌منبقض شد... همه‌ی این مدت کجا بود؟! همه‌ی اون روزا یادم اوفتاد..اما حالا با نگاهی دیگه.. همون نگاهی که محمد با همین صدای خودش پشتمو خالی کرد.. ••••••••••••••••••••• پ ن : به هوش اومد.. پ ن : انگار برادرم رو پس گرفته بودم..! پ ن : این همه درد نمی تونست برای یه جنازه باشه.. پ ن : مامانم کو؟ پ ن : هنوزم جاسوس بودم یا رسول؟ پ ن : چقد از رسول قبلی باقی مونده بود.؟ پ ن : محمد میدونی نفسم برای دیدنت بند اومد؟ پ ن : همه‌ی این مدت کجا بود؟!
...من دیگر هیچ‌گاه انسان کاملی نخواهم شد قسمت‌هایی از من در روز هایی که نبودی ، مُرد عزیزم. .🖤 ... اون تیکه از احساسات شما بعد از خوندن))