پایان تقدیمی
لفت بعد از تقدیمی اصلا راضی نیستم
و با احترام هم خودتون و هم چنلتون ریپ میشید.
31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زهرا کوچولوی آقا..💔..
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝرویߊرܝღ
فصل دوم
پارت صد و سی و هفتم
رسول
هنوزم به چشماش نگاه میکردم.. به چشمای گرمش که چند روز پیش نیاز داشتم اما الان..خیلی به کارم نمیومد..
نگاه منم گرم بود؟ نه! چشمام یخ کرده بود.. خود محمد هم از این تغیر یهویی متعجب شده بود..
لبخند زد.. دست گرمش و روی دست سردم گذاشت خواست حرفی بزنه..خسته بودم نگاهمو از چهرهش گرفتم و دستمو اروم از زیر دستش بیرون کشیدم و ساعد دستمو روی چشمام گذاشتم.. نگاه سنگینشو هنوزم روی خودم حس میکردم.. درد شبیه سوزن بود که با هر بار نفس کشیدن روی توی ریهم فرو میرفت..
_ رسول؟ درد نداری؟
صدامو صاف کردم اما هنوزم گرفته بود: نه!
با باز شدن درد فرصت حرف زدن پیدا نکرد.. طولی نکشید که سکوت اتاق شکست و همزمان صدای فرشید و سعید و داوود توی اتاق پیچید..
ناخوداگاه دستمو برداشتم ، چشمامو باز کردم و نگاهشون کردم.. دور تخت جمع شدن حرفاشون توی هم قاطی شده بود..
_ به به استاد سایت! حال و احوال چطوره؟
_ اون دنیا خوش گذشت؟!
سعید بود که با خنده اینو میگفت.. منتظر بود حداقل لبخند سردی تحویلش بدم اما فقط نگاهش کردم..همون نگاه یخ زده..
داوود با کمترین فاصله کنارم وایساد خم شد و بوسهای روی گونهم کاشت: خیلی منو ترسوندی..
من؟ رفتن من مگه ترسناک بود؟ ترسناک بود که هیچ خبری ازم نگرفتن؟
نگاهم بین تک تک چهره ها چرخید.. هنوزم اون حس سمج اوار شده بود روی سرم.. من مهم بودم؟ اونا که باور کرده بودن من نفوذی ام پس الان اینجا چیکار میکردن؟ اصلا چرا اومدن؟ به دست ازادم نگاه کردم که هنوزم رد دستبند مونده بود..
فرشید با لبخند دسته گلی که همراهش بود رو روی میز گذاشت.. داوود لبهی تخت نشست: منم ترسیدم نکنه اونجا جای بهتری پیدا کردی خیال اومدن نداری..
لحظهای شوخیا و خنده هاشون قطع نمیشد و همین منِ خسته رو کلافه تر میکرد..
می خواستن فضا عوض شه و لبخند روی لبم بیاد اما فقط نگاهم گاهی بین حرفاشون میچرخید... صداشون مثل جیر جیر یه در زنگ زده بود.. چطور اینقدر همه چی رو عادی جلوه میدادن؟ یادشون رفته بود که لحظه اخر گوشه بازداشت منو دیدن؟
می خواستن با این محبت یهویی اون حفره بزرگ رو پر کنن؟ ولی من حتی توان شندیدن صدای خودمم نداشتم..
دوست داشتم از روی تخت بلند شم و برم بیرون اما نمی تونستم ..پلک هامو با همه قدرتی که برام باقی مونده بود روی هم فشار دادم تا شاید از صدا ها ، خنده ها و شوخی هاشون ..حتی نگاه پر محبت محمد فرار کنم.عصبی زیر لب گفتم: تمومش کنید!
همه چی انگار متوقف شد و همون سکوت لحظه های اول حکم فرما شد.. نگاه بهت زدشون سمتم کشیده شد..انگار الان به یه غریبه روی تخت نگاه میکردن.. من همون رسول نابغهای بودم که میشناختن؟ همونی که عاشق این جمع و این شوخیا بود؟
انگار به خودم می لرزیدم.. من فقط خسته بودم،همین.. از این صدای لعنتی که مدام توی سرم زمزمه میکرد " اون موقع کجا بودن؟ اون موقع سمتت نیومدن چون فقط یه نفوذی بودی..ولی الان فکر میکنن همون استاد رسول همیشهای " خسته بودم..
نمی چند دقیقه گذشت که سکوت اروم اروم شکسته شد.. با اشاره محمد که فقط حسش کردم اول داوود و فرشید با لبخند خجالت زدهای ازم خداحافظی کردن بعدم سعید بی هیچ حرفی بیرون رفت..
محمد از روی صندلی بلند شد: رسول جان؟ خوبی؟
وقتی جوابی دستگیرش نشد لبخند کمرنگی زد: فردا باهم صحبت میکنیم باشه؟
بعد هم اروم خداحافظی کرد و با قدم های اروم از اتاق بیرون رفت.. به رفتنش چشم دوختم ..محمد الان اومده بود و اینبار خواب نبود..
چند دقیقه که گذشت در باز شد و سعید اومد داخل: اقا رسول ما چطوره؟
با لبخند پهنی روی صندلی نشست: آخیش.. چه اروم شد اینجا.. خب بگو ببینم حالت خوبه استاد؟
طوری رفتار میکرد که انگار چند دقیقه پیش هیچ اتفاقی نیوفتاده.. اروم سرمو تکون دادم..
_ داوود این سه روز یه پاش سایت بود یه پاش بیمارستان..الان رفت خونه استراحت کنه ..اقا محمد و فرشید هم رفتن سایت..میدونی که پرونده دیگه بسته شد البته تغریبا.. منم که افتخار دادم امشبو پیش تو باشم بعدم کوتاه خندید..
_ کی مرخص میشم؟
از روی صندلی بلند شد و سمت یخچال کوچیک گوشه اتاق رفت: چه عجب ما صدای شما رو شنیدیم.. فردا بعد معاینه مشکلی نداشته باشی مرخصی..
برای پرسیدن سوال دوم هنوزم شک داشتم.. شاید از شنیدن جواب واهمه داشتم.. اما وقتی لیوان روی میز گذاشت با صدایی که بیشتر شبیه کشیده شدن سنگ روی شیشه بود با تردید پرسیدم: مرخص بشم کجا ..میرم؟!
شونهای بالا انداخت: خب هر جا که بخوای..
انگار چند ثاتیه گذشت تا منظورمو گرفت..نزدیک تر اومد: ببین رسول اون فقط یه اتهام اشتباه بود.. باور کن ما همه تلاشمون رو میکردیم و الانم خداروشکر....
حرفشو قطع کردم: خستهم..سعید..
سرفهم گرفت.. اونقدر داشت شدت میگرفت که با هر سرفه نفسم بند میومد سعید هول کرد و با عجله ماسک اکسیژن روی صورتم گذاشت: نفس عمیق بکش رسول!
با وجود درد دم عمیقی گرفتم.. اروم گفت: من بیرون اتاق روی صندلی میشینم که تنها باشی..هر کاری داشتی صدام بزن..
از اتاق بیرون رفت.. قطره اشکی از گوشه چشمم لیز خورد.. پس تموم شده بود.. پس قرار نبود فردا بازم راهی اون اتاق لعنتی شم.. اصلا من که قرار نبود دیگه سایت برم!
من تصمیم رو گرفته بودم و همچی تموم شد..
چقدر از خودم دور شده بودم؟
••••••••••••••
پ ن : با شما ♡
..
جانظری
-
کلیپهای استوری #محرمی این کانال اینجوریه که تو میتونی با لحظه به لحظه کلیپاش جون بدی و بمیری 🥺❤️🩹
𝙅𝙊𝙄𝙉 ↝ https://eitaa.com/joinchat/1876296841Cdf5d488f02
فقط چیزایی که از حضرت اقا میزاره
قلبم شکست :)