بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت صد و پنجاه و چهارم.
رسول
_ رسول؟ رسول پاشو دیگه پایین منتظرن..
چشمای سنگینمو به سختی باز کردم هنوز افتاب نزده بود! سعید و فرشید دیشب رفته بودن و حالا انگار پایین منتظر بودن..
خسته نشستم و دستمو روی گردنم گذاشتم، گرفته بود!
به داوود چشم دوختم: دیشب خوابم نمیبرد تازه چشمام گرم شده بود!
انقد حواسش پرت بود که جوابی نداد..
منتظر وایساده بود که از اتاق که بیرون اومد به سر و وضعش نگاه دقیقی انداختم: اینطوری می خوای بیای؟
به خودش نگاه کرد: چطورم مگه؟
نگاهم هنوزم روی لباسای تنش بود، فقط یه هودی تنش بود.. بی حرف سمت اتاق رفتم و با چند ثانیه نگاه های دقیق کاپشنش رو پیدا کردم و از اتاق رفتم بیرون دادم دستش: با این هودی اونجا یخ میزنی.. اونجا دما پایین تره..
چشماش خستهی خواب بود، زیر لب تشکری کرد..
.....
با وجود سوزش چشمم اما خواب از سرم پریده بود.. دم خونه اقا محمد منتظر بودیم.. داوود سمت چپ نشسته بود و فرشید سمت راست.. سعیدم که راننده بود.. با صدای در و بلافاصله صدای سلام سعید سرمو بالا گرفتم.. همیشه دیدن محمد لبخند بی اختیاری بود که روی لبم مینشست.. با همه اعضای ماشین سلام گرمی کرد و سعید ماشین رو روشن کرد..
خورشید تازه طلوع کرده بود و نور گرمش سرمای تنمو کم تر میکرد، داوود خواب بود و سرش روی شونهم بود و فرشید مشغول تلفنش بود.. فکر میکردم دارم خفه میشم وسط نشستن رو هیچ وقت دوست نداشتم اِلا امروز اونم زود به پشیمونی ختم شد.. بر خلاف سکوت عقب سعید و اقا محمد اروم باهم صحبت میکردن: از جاده قزوین میریم سمت زنجان بعد ارومیه و در اخر مهاباد!
حرفش که تموم شد اقا محمد سری به تایید تکون داد! سعید استاد نقشه خوانی و تحلیل مسیر بود.. راضی بودم که اینبار قرار نبود تنهایی با هواپیما برم مهاباد.. ماشین خیلی بهتر بود البته که ترس از سقوط هم تاثیر زیادی توی انتخابم داشت..
به جاده چشم دوختم به خطوط سفید وسط جاده که ماشین با سرعت متوسطی زیرشون میگرفت.. فکرم هر طرف سرک میکشید ، همهی روزای گذشته رو مرور میکردم و تمام دقتم به خاطراتی بود که با بی بی گل داشتم.. دوسم داشت؟! اون که میگفت همهی نوههاشو یه اندازه دوست داره..! پس چرا زد به نام من؟ نمی دونستم قصدم از این افکار بی سر و ته چیه..به کجا می خواستم برسم؟
سرمو سمت فرشید چرخوندم انگار با خانومش چت میکرد که لبخندش محو نمیشد..
نگاهم قفلم بین اجزای صورتش چرخید.. همون فرشید ارومِ همیشگی .. " شاید دخترش شبیه خودش میشد " جاخوردم.. قصد افکارم چیبود امروز؟ دست بردار حال خوبم نبود.. نگاهم دقیق تر شد.. هنوزم حال دلش پیش دخترشه؟
_ فرشید؟!
با صدای ارومم نگاهم کرد: جانم؟ چیزی می خوای؟
با نگاه مهربونش لبخندی زدم: نه! میگم...فرشید؟ .. حالت خوبه؟!
شاید سوال بی ربطی به نظر میرسید.. اما فرشید با نگاهش انگار متوجه منظورم شد که لبخند محوی زد و سرشو به صندلی تکیه داد: خداروشکر،میگذره! زندگیه دیگه هر چقدم ناراحت باشی جریان خودشو داره.. نمیشه جلوشو گرفت.. غم همیشه هست منتها نباید بهش دل داد!
راضی نشده بودم.. می خواستم مطمئن شم حالش خوبه! اونم وقتی سکوتمو دید ذهنمو خوند.. چهرهش جدی تر شد، دم عمیقی گرفت: اون لحظه که فائزه جلوی چشمام بی جون بین خورده شیشه ها اوفتاده بود هُری دلم ریخت.، زمینو زیر پام کشیدن ( نگاهم کرد) ترسیده بودم..اگه فقط یک درصد اتفاقی برای فائزه میوفتاد..... ( ادامه نداد) لبخند تلخی زد..شاید نقابی بود روی بغض: می تونستم همین روزا دخترمو بغل کنم..آیه.. اما.. اما الان خوشحالم که فائزه رو دارم! خوشحالم که خدا بهم بخشیدش و الان حالش خوبه..! همین مهمه مگه نه؟!
سری تکون دادم: اره..خیلی.. خداروشکر که خوبی!
لبخندی زد..
نگاهمو باز به جاده دوختم، هیرمان رو مسبب رفتن آیه کوچولو میدونستم و شاید نسبت خونی بود که منم خجالت میکشیدم.. هیرمان این مدت چه کارا که نکرد.. .
چشم دوختن به جاده و ماشینای جلو پلک هامو سنگین میکرد.. سعید که شیشه رو پایین اورد باد سردی روی صورتم نشست .. اروم اورم سرم روی شونه داوود اوفتاد و اطرافم سنگین و مبهمشد..
.......
سر و صدا و خنده های بچه ها کل ماشین رو گرفته بود اما برای من مبهم و نامفهوم بود ، انگار سرم روی پای داوود بود که صداش اینقدر نزدیک بود..خسته بودم اونقد خسته که فقط صدای محمد انگار از ته چاه به گوشم رسید " بسه ،خوابه رسول"
همه چی ساکت و سنگین شد..انگار همه چی از حرکت وایساد.. حالا ادامه خواب راحت تر بود..
نسیم سردی روی تنم نشست..رعشه به تنم اوفتاد.. صدایی از بین فضای سنگین صداممیزد ، اونقدری خسته بودم که حال باز کردن چشمامو نداشتم: ول کن داوود..
سکوت کرد نگاه سنگینش مشخص بود ، چشمامو باز کردم و با دیدن محمد بی اختیار خیز برداشتمو نشستم صندلی جلو نشسته بود و سمتم برگشته بود رد لبخند محوی روی لبش بود: ساعت خواب !
خواب الود لبخندی زدم: ممنون اقا .. بچه ها توی ماشین نبودن و جلوی یه رستوران بین راهی پارک کرده بودیم ، باد سرد لرزی به تنم انداختم که از چشم محمد دور نموند و شیشه های ماشین رو زد بالا: بچه ها کجان؟
به بیرون چشم دوخت: رفتن داخل.. داوود که نتونست بیدارت کنه سپرد به من..
لحنش خنده روی لبم اورد.. خمیازهای کشیدم: ساعت چنده اقا؟
به ساعت جاخوش کرده روی مچش نگاهی انداخت: یک بعدازظهر..
_ اوفف..
کوتاه و اروم خندید: دیشب نخوابیدی نه؟
خندیدم: نه..نتونستم..
سری تکون داد : خعلی خب...( نگاهشو سمتم گرفت) بریم؟
به خودم اومدم دستی به صورتم کشیدم: اره ، اره بریم..
از ماشین بیرون زدیم منتظر بودم در ماشین رو قفل کنه.، قفل که کرد جلوم وایساد و با لبخند زیپ سویشرتمو بالا اورد: یخ زدی که.. ناسلامتی بچه مهابادی..
خندیدم: عادت نداریم به سرما..
داوود برامون دست بلند کرد، گوشه ترین میز رستوران..برخلاف بیرون داخل گرم بود و مطلوب.. صندلی خالی کنار داوود نشستم و محمد سمت پیشخوان رفت..
وسط بحث و خنده رسیده بودم نمی دونستم راجب چی میگن: میدونید که من نقشه ایران رو مثل کف دستم بلدم! هرجا بزارنم خودم راهو پیدا میکنم ، دانشگاه که بودم نفر اول بودم تو این کارا!
سعید بود که با چهره حق به جانبی اینارو به داوود میگفت ، مشخص بود داوود داره اذیت میکنه.. یهو نیشش باز شد و خندید: اره در جریانم..
سمت من برگشت و گفت: تو نمیدونی رسول! قبل بودن تو یه ماموریت رفته بودیم رشت ، حالا سعید اصرار داشت که مسیر جنگل خلوت تره و نیازی به نقشه نیست( کوتاه خندید و ادامه داد) خداشاهده سه ساعت توی گل و لای گیر کرده بودیم حالا سعید انقد تحت فشار بود یه گاو پیدا کرده بود داشت باهاش حرف میزد!
خندیدم و به سعید نگاه کردم.. از صدای خنده ها راضی بود که فقط به ظاهر چشم غرهای به داوود رفت..
فرشید خندهشو خورد: اره جدی جدی داشت با یه گاو حرف میزد بلکه گاوه راهو بهمون نشون بده!
با دیدن چهره پوکر فیس سعید خندهم شدت گرفت: خب تهش چی شد؟
داوود شونهای بالا انداخت: اقا محمد یه نفرو فرستاد پیمون.. حالا بماند چه توبیخایی هم شدیم!
_ خوبه پس من نبودم..
خندیدن ، محمد سمتمون اومد و نشست: چیمیگین ؟
داوود زودتر از بقیه گفت: از شاهکارای اقا سعید میگیم، چند سال پیش رشت!
اقا محمد چندثانیه با جای نامعلومی خیره شد و خندید به چهره پوکر سعید نگاه کرد با لحن نصفه خنده گفت: بی دقتی های سعید خیلی کمه ، شما چی اقا داوود؟
اینبار سعید با خنده تشکری کوتاهی از محمد کرد..
با اومدن غذا و پسر نوجوونی که غذا ها رو روی میز میزاشت نسبتا سکوت کردیم.. نگاهم به داوود اوفتاد! چهره خندونش رنگ باخت و نگاهش روی چهره پسر نوجوون قفل شد.. بعد سرشو پایین انداخت.. انگار اعصابش بهم ریخت.. از روی صندلی بلند شد زیر لب گفت: میرم دستامو بشورم..
رد نگاهم به رفتنش کشیده شد.. رفتارش طبیعی بود؟!
ده دقیقه میشد که داوود رفته بود و خبری ازش نبود، بلند شدم : من میرمسراغ داوود..
سمت سرویس بهداشتی رفتم که داوود بی حرکت دستاشو زیر اب گرفته بود و خیره نگاهشون میکرد.. ارومسمتش رفتم و دستمو روی شونهش گذاشتم: داوود؟
هول کرد و سرشو بالا گرفت.. چشمای سرخش علائم گریه داشت؟: چیزی شده؟
زود دستشو روی صورتش کشید: نه ، نه چیزی نیست..
_ داوود؟
نگاهم کرد..بهم ریخته بود: دلمنمی خواد یاد گذشته بیوفتم..دوست ندارم کسی رو ببینمکه شبیه گذشته خودمه!
فهمیدم منظورش پسر نوجوونی بود که غذا ها رو روی میز گذاشت.. بغلش کرد: خیلی خب داوود اروم باش..! چیزی که گذ شته که برنمیگرده پس نباید اینقد زود بهم بریزی..خب؟
سری تکون داد و از بغلم جدا شد: درسته حق با توعه..
لبخند زورکی زد: بریم؟
_ اره بریم.. باهم صحبت میکنیم بعدا..
...........
چیزی تا مهاباد نمونده بود ، هوا گرگ و میش بود.، اقا محمد رانندگی میکرد و من جلو نشسته بودم.. صدای کل کل سعید و داوود ماشینو گرفته بود،. فرشید فقط میخندید و اقا محمد ترجیح میداد بیشتر شنونده باشه و گاهی لبخند میزد، بیشتر شبیه مربی مهد کودک بود!
_ به چی فکر میکنی؟
نگاهمو سمتش چرخوندم: نمیدونم.. فقط انگار زیادی مشغوله، انگار گیجم.. مثل یه بچه که غروب از خواب بیدار شده و نمیدونه صبحه یا شب..
_ اینگیجی به مرور درست میشه... یکم باید زمان بدی به خودت..
لبخندی زدم و چیزی نگفتم که برای عوض کردن حالم گفت: امروز حکم هیرمان به دستم رسید..
فکر میکردم رنگ چهرهم عوض شده.. میترسیدم برای چیزی که قرار بشنوم و میشد راحت حدسش زد: خب؟ اعدام؟
چندثانیه نگاهم کرد، نگرانی چشمامو خوند: نه ، چندسال نسبتا طولانی حبس ،
نفسمو بیرون دادم ، خوشحال شدم؟ نه خوشحالی نبود.. فقط یه حسی بود..شبیه ادمی که تنها بازمانده خانوادهش چه خوب چه بد نجات پیدا کرده: خداروشکر..!
_ پس حسابی خوشحالی برای پسر داییت هوم؟
هول کردم: نه نه اهمیتی نداره..
کوتاه خندید: اره چهرهت هم همینو میگه! فقط یه سوال بود همین..! بهت حق میدم اگه خوشحال شی..
کم رنگ لبخند زدم..
با دیدن تابلوی مهاباد انگار بعد مدتا برگشته بودم به وطنم.. با ذوق و بی توجه به هوای سرد شیشه رو پایین دادم و سرمو بیرون بردم و دم عمیقی گرفتم.. بی اختیار لبخند پهنی روی لبم بود.. بوی مهاباد فرق داشت یا من زیادی بزرگش کرده بودم؟!
_ میدونستم اینقد نسبت به مهاباد احساسی عمل میکنی زودتر تو رو میاوردیم..!
خندیدم..حالم خوب شده بود.. اینتاثیر مهاباد شهر مادریم بود ؟
_ ادرسو داری؟
با صدای محمد نگاهمو گرفتم و شبشه رو دادم بالا : بله دارم
•••••••••••••••••••••
پ ن : باشه برای شما ببینم چه میکنید..
جانظری...🎀
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
حیات با خجالت می پرسد:
خ.. خب... اون کیه که قرار پا پیش بزاره؟!
فؤاد سر به زیر می اندازد، قبلش داشت قفسه ی سینه اش را می شکافت.
مگر چند سال منتظر این لحظه نبود؟
چرا لال شده بود حالا که باید فریاد می زد؟!
با صدای تحلیل رفته پاسخ می دهد:
ا.. اسمش... اسمش فؤاده!
منم دختر عمو، اون پسر منم!!
چه می شنید؟
فؤاد حالا داشت در گوشه ی این آشپزخانه ی به هم ریخته از او خواستگاری می کرد؟!
حیات-یعنی الان.. تو داری...
فؤاد-آره حیات، من الان دارم ازت خواستگاری می کنم، با من ازدواج میکنی دختر عمو؟!
رمان جدید خانوم هادی، بیا و همسفر این سفرِ پر ماجرای عاشقانه شو! 😌
با حدود 400 پارت آماده😁
https://eitaa.com/joinchat/948961515C21e864fc2f
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
روی حیات خیمه می زند و دستان تنومندش به دور گردن همسرش می پیچد، با بغض می گوید:
ببخش زندگی من، مجبورم!
حیات داشت زیر دستانِ همسرش جان می داد!
چهره اش رفته رفته کبود می شد، فؤاد با صدای غم زده اش می گوید:
لطفا کوتاه بیا حیات، سریع تر تموم شو! 💔
#قسمت307 رو بخون😭
https://eitaa.com/joinchat/948961515C21e864fc2f