eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
نسیم سردی روی تنم نشست..رعشه به تنم اوفتاد.. صدایی از بین فضای سنگین صدام‌میزد ، اونقدری خسته بودم که حال باز کردن چشمامو نداشتم: ول کن داوود.. سکوت کرد نگاه سنگینش مشخص بود ، چشمامو باز کردم و با دیدن محمد بی اختیار خیز برداشتمو نشستم صندلی جلو نشسته بود و سمتم برگشته بود رد لبخند محوی روی لبش بود: ساعت خواب ! خواب الود لبخندی زدم: ممنون اقا .. بچه ها توی ماشین نبودن و جلوی یه رستوران بین راهی پارک کرده بودیم ، باد سرد لرزی به تنم انداختم که از چشم محمد دور نموند و شیشه های ماشین رو زد بالا: بچه ها کجان؟ به بیرون چشم دوخت: رفتن داخل.. داوود که نتونست بیدارت کنه سپرد به من.. لحنش خنده روی لبم اورد.. خمیازه‌ای کشیدم: ساعت چنده اقا؟ به ساعت جاخوش کرده روی مچ‌ش نگاهی انداخت: یک بعدازظهر.. _ اوفف.. کوتاه و اروم خندید: دیشب نخوابیدی نه؟ خندیدم: نه..نتونستم.. سری تکون داد : خعلی خب...( نگاهشو سمتم گرفت) بریم؟ به خودم اومدم دستی به صورتم کشیدم: اره ، اره بریم.. از ماشین بیرون زدیم منتظر بودم در ماشین رو قفل کنه.، قفل که کرد جلوم وایساد و با لبخند زیپ سویشرت‌مو بالا اورد: یخ زدی که.. ناسلامتی بچه مهابادی.. خندیدم: عادت نداریم به سرما.. داوود برامون دست بلند کرد، گوشه ترین میز رستوران..برخلاف بیرون داخل گرم بود و مطلوب.. صندلی خالی کنار داوود نشستم و محمد سمت پیشخوان رفت.. وسط بحث و خنده رسیده بودم نمی دونستم راجب چی میگن: میدونید که من نقشه ایران رو مثل کف دستم بلدم! هرجا بزارنم خودم راهو پیدا میکنم ، دانشگاه که بودم نفر اول بودم تو این کارا! سعید بود که با چهره حق به جانبی اینارو به داوود میگفت ، مشخص بود داوود داره اذیت میکنه.. یهو نیشش باز شد و خندید: اره در جریانم.. سمت من برگشت و گفت: تو نمیدونی رسول! قبل بودن تو یه ماموریت رفته بودیم رشت ، حالا سعید اصرار داشت که مسیر جنگل خلوت تره و نیازی به نقشه نیست( کوتاه خندید و ادامه داد) خداشاهده سه ساعت توی گل و لای گیر کرده بودیم حالا سعید انقد تحت فشار بود یه گاو پیدا کرده بود داشت باهاش حرف میزد! خندیدم و به سعید نگاه کردم.. از صدای خنده ها راضی بود که فقط به ظاهر چشم غره‌ای به داوود رفت.. فرشید خنده‌شو خورد: اره جدی جدی داشت با یه گاو حرف میزد بلکه گاوه راهو بهمون نشون بده! با دیدن چهره پوکر فیس سعید خنده‌م شدت گرفت: خب تهش چی شد؟ داوود شونه‌ای بالا انداخت: اقا محمد یه نفرو فرستاد پی‌مون.. حالا بماند چه توبیخایی هم شدیم! _ خوبه پس‌ من نبودم.. خندیدن ، محمد سمتمون اومد و نشست: چی‌میگین ؟ داوود زودتر از بقیه گفت: از شاهکارای اقا سعید میگیم، چند سال پیش رشت! اقا محمد چندثانیه با جای نامعلومی خیره شد و خندید به چهره پوکر سعید نگاه کرد با لحن نصفه خنده گفت: بی دقتی های سعید خیلی کمه ، شما چی اقا داوود؟ اینبار سعید با خنده تشکری کوتاهی از محمد کرد.. با اومدن غذا و پسر نوجوونی که غذا ها رو روی میز میزاشت نسبتا سکوت کردیم.. نگاهم به داوود اوفتاد! چهره‌ خندونش رنگ باخت و نگاهش روی چهره پسر نوجوون قفل شد.. بعد سرشو پایین انداخت.. انگار اعصابش بهم ریخت.. از روی صندلی بلند شد زیر لب گفت: میرم دستامو بشورم.. رد نگاهم به رفتنش کشیده شد.. رفتارش طبیعی بود؟!‌ ده دقیقه میشد که داوود رفته بود و خبری ازش نبود، بلند شدم : من میرم‌سراغ داوود.. سمت سرویس بهداشتی رفتم که داوود بی حرکت دستاشو زیر اب گرفته بود و خیره نگاهشون میکرد.. اروم‌سمتش رفتم و دستمو روی شونه‌ش گذاشتم: داوود؟ هول کرد و سرشو بالا گرفت.. چشمای سرخ‌ش علائم گریه داشت؟: چیزی شده؟ زود دستشو روی صورتش کشید: نه ، نه چیزی نیست.. _ داوود؟ نگاهم کرد..بهم ریخته بود: دلم‌نمی خواد یاد گذشته بیوفتم..دوست ندارم کسی رو ببینم‌که شبیه گذشته خودمه! فهمیدم‌ منظورش پسر نوجوونی بود که غذا ها رو روی میز گذاشت.. بغلش کرد: خیلی خب داوود اروم باش..! چیزی که گذ شته که برنمیگرده پس نباید اینقد زود بهم بریزی..خب؟ سری تکون داد و از بغلم جدا شد: درسته حق با توعه.. لبخند زورکی زد: بریم؟ _ اره بریم.. باهم صحبت میکنیم بعدا.. ........... چیزی تا مهاباد نمونده بود ، هوا گرگ و میش بود.، اقا محمد رانندگی میکرد و من جلو نشسته بودم.. صدای کل کل سعید و داوود ماشینو گرفته بود،. فرشید فقط میخندید و اقا محمد ترجیح میداد بیشتر شنونده باشه و گاهی لبخند میزد، بیشتر شبیه مربی مهد کودک بود! _ به چی فکر میکنی؟ نگاهمو سمتش چرخوندم: نمیدونم.. فقط انگار زیادی مشغوله، انگار گیجم.. مثل یه بچه که غروب از خواب بیدار شده و نمیدونه صبحه یا شب..
_ این‌گیجی به مرور درست میشه... یکم باید زمان بدی به خودت.. لبخندی زدم و چیزی نگفتم که برای عوض کردن حالم گفت: امروز حکم هیرمان به دستم رسید.. فکر میکردم رنگ چهره‌م عوض شده.. میترسیدم برای چیزی که قرار بشنوم و میشد راحت حدسش زد: خب؟ اعدام؟ چندثانیه نگاهم کرد، نگرانی چشمامو خوند: نه ، چندسال نسبتا طولانی حبس ، نفسمو بیرون دادم ، خوشحال شدم؟ نه خوشحالی نبود.. فقط یه حسی بود..شبیه ادمی که تنها بازمانده خانواده‌ش چه خوب چه بد نجات پیدا کرده: خداروشکر..! _ پس حسابی خوشحالی برای پسر داییت هوم؟ هول کردم: نه نه اهمیتی نداره.. کوتاه خندید: اره چهره‌ت هم همینو میگه! فقط یه سوال بود همین..! بهت حق میدم اگه خوشحال شی.. کم رنگ لبخند زدم.. با دیدن تابلوی مهاباد انگار بعد مدتا برگشته بودم به وطنم.. با ذوق و بی توجه به هوای سرد شیشه رو پایین دادم و سرمو بیرون بردم و دم عمیقی گرفتم.. بی اختیار لبخند پهنی روی لبم بود.. بوی مهاباد فرق داشت یا من زیادی بزرگش کرده بودم؟! _ میدونستم اینقد نسبت به مهاباد احساسی عمل میکنی زودتر تو رو میاوردیم..! خندیدم..حالم خوب شده بود.. این‌تاثیر مهاباد شهر مادریم بود ؟ _ ادرسو داری؟ با صدای محمد نگاهمو گرفتم و شبشه رو دادم بالا : بله دارم ••••••••••••••••••••• پ ن : باشه برای شما ببینم چه میکنید.. جانظری...🎀
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
این‌رمان‌واقعا‌برگ‌ریزونه🍂. خفن ترین رمان ایتا🕶 ✨رمان‌سرباز✨ تازه وارد مغازه شده بود که ماشینی چند متر جلوتر،رو به روی بنر بزرگی که به مناسبت شهادت زده بودن،ایستاد.شیشه های ماشین پایین رفت و صدای بلند موسیقی تندی تو فضا پیچید.دو پسر و یه دختر پیاده شدن و شروع به هتاکی کردن. علی از مغازه بیرون اومد. خانمی رو دید که زمین خورده و دو پسر بالا سرش ایستادن. به سرعت سمت شون رفت. دختر و پسرها فرار کردن. وقتی متوجه حال خانم شد،خواست فاطمه رو برای کمک صدا کنه ولی جای خالی فاطمه رو دید...از فکر اینکه اون خانم،فاطمه باشه،لحظه ای قلبش ایستاد...با قدم های لرزان نزدیک رفت. وقتی صورت فاطمه رو دید نفسش حبس شد..با زانو کنارش افتاد...🥲 💫ادامه رمان در کانال زیر💫 https://eitaa.com/Reyhana_Al_Hosseyn/20113
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا.
اکیپ اخراجی های راهیان نور🤌😂 https://eitaa.com/joinchat/2285175385C99904c1325
هدایت شده از حوالی پاییز
@Admin_Gando ته تغاری تابستون تولدت مبارک ❤️ ان شالله سالیان سالیان به یزید بودنت اضافه بشه❤️ برات ارزوی موفقیت و سلامتی میکنم ان شالله زیر سایه پدر ومادر وامام زمان (عج)خدمت کنی ✨