eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها <دو روز بد> تو این دو دوز جوری نگران بودم که حتی دیگه خونه هم نرفتم..... اقای عبدی دیروز گفته بود که احتمالا همین چند روز بریم برا نجاتشون! نفس عمیقی کشیدم و می خواستم زنگ به عطیه که در زده شد و سعید وارد اتاق شد! جانم اقا سعید! دلم برا بچه ها خیلی تنگ شده بود نمیدونم الان داوود و رسول با هم خوبن یا نه خوب رفتار می کنن یا نه! از همه مهم تر حالشون خوبه یا..... نه مطمئنم حالشون خوبه! می خواستم برم اتاق اقای عبدی که خودش زنگ زد گفت بیام کارم داره! به سمت اتاقش پا برداشتم بد از در زدن وارد شدم! سلام جانم اقا عبدی: سلام سعید ببین زنگ زدم محمد جواب نداد خواستم بگم نمی دونی کجاست؟؟ من: اقا تو اتاقشون هستن می خواین بگم بیاد عبدی: اره ممنون من: خواهش می کنم☺️ از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم و به سمت اتاق اقا محمد حرکت کردم در زدم و وارد شدم سلام اقا *سلام جانم اقا سعید من: اقا محمد اقای عبدی گف زنگ زده بهتون جواب ندادید *وایییی اصن حواسم نبوده! کارم داشته، من: بله اقا مثه اینکه کار مهمی ام داشت گفت که برید اتاقشون *سعید ممنون که گفتی الان میرم من: اقا محمد *جانم من: حالتون خوبه *ارع خوبم من برم تا توبیخ نشدم😁 من: بفرمایید اقا....... *🫂🙂 به سمت اتاق اقای عبدی حرکت کردم..... در زدم و وارد اتاق شدم سلام اقا! جانم کاری داشتید عبدی: سلام بشین محمد *چشم عبدی: خب محمد اول بگم چرا گوشی رو جواب ندادی؟؟ *اوممم راستش اقا ببخشید من اصن حواسم نبود عبدی: خب منم دو روز نمی رفتم خونه همین میشدم *شرمنده اقا ولی به جان خودم نمی تونستم برم خونه! عبدی: دشمنت شرمنده خب الان بیای اینجا که بهت بگم می تونیم فردا بریم و بچها رو نجات بدیم! *چیییی واقعااا عبدی: بله الانم برو به بچها بگو بعدش هم همتون برید خونه یه استراحتی بکنید! چون من نیروی خوابالو به دردم نمی خوره! *چشمم اقااا من برم بگم با اجازه! عبدی: 🙂 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: دو روز خونه نرفته! پ ن: شرمنده! پ ن: نجاتشونننن😭💘 پ ن: پارت بد فردا🙂
گاندویی ها بد از اینکه به بچها گفتم از خوشحالی اونا هم نمی دونستن چیکار کنن لب خب بچها پاشید پاشید برید خونه یکم استراحت کنید و به امید خدا فردا بیاید که بریم! همگی:چشم بد از رفتن بچها از جام بلند شدم بالاخره باید به عطیه هم بگم از اتاقم خارج شدم و به سمت خروجی حرکت کردم! تو راه کلی با خودم حرف زدم که چطور بهش بگم که سکته نکنه! نفس عمیقی کشیدم و به راهم ادامه دادم ................................. بالاخره رسیدم! از ماشین پیاده شدم و درو باز کردم وارد حیاط شدم و از پله ها بالا رفتم در خونه رو باز کردم! عطیه خانم تو اشپز خونه نشسته بودم خودم اینجا بودم و حواسم؟ اصن حوصله هیچ کاری نداشتم از یه طرف داوود یه طرف خواب خودم از یه طرف...... خدایاا خودت کمکمون کن همچی به خوشی تموم شه خودت کمک کن که اتفاقی برا کسی نیوفته همین جور تو فکر بودم که دستی روی شونم نشست از ترس جیغی کشیدم... محمد: هر چقدر صداش می کردم جواب نمیداد! ترسیدم که دوباره حالش بد شده باشه اول سریع به سمت آشپزخونه دویدم که دیدم نشسته روی صندلی اروم دستم رو روی شونش گزاشتم که جیغی کشید! عطیه جان اروم منم! من: محمد چرا این جوری می کنی صداهم می کردی میشنیدم محمد: والا عطیه جان من دیگه ترسیدم انقدر صدات کردم که اصن فک کنم همسایه ها شنیدن من: واقعااا ببخشید من هواسم نبود محمد: عب ندارع من: حالا چرا به این زودی اومدی خونه؟؟ محمد: خب اول یه چایی برام بریز تا بهت بگم من: چشم ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: عطیه خانم.. پ ن: بنظرتون عطیه سکته می کنه؟؟ 😂🤌
گاندویی ها <فردای ان روز> داشتم اماده میشدم که دیگه برم سایت از وقتی که به عطیه گفتم یا گریه می کرد یا نمی دونست باید چیکار کنه! خودمم..... استرس داشتم نمیدونم چرا ولی یه حسی بهم می گفت یه اتفاقی می افته.... نه انشاالله هیچ اتفاقی نمی افته هیچی.... نفس عمیقی کشیدم و سوئیچ ماشین رو برداشتم که همون لحظه در باز شد و عطیه وارد اتاق شد از وقتی محمد بهم گفته بود می خوان برن داوود اینا رو نجات بدن نمیتونستم گریه کنم بخندم خوشحال باشم..... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که تحمل کنم تحمل کنم تا بیاد بیاد پیشم چون من دیگه تحمل دوریشو ندارم به سمت اتاق محمد رفتم و درو باز کردم سلام محمد: عطیه جان عزیزم به این وقت صبح چرا بیدار شدی من: محمد 🥺 قول میدی داوود رو سالم بیاری برام؟ محمد: هوففففف قول میدم برو بخواب من: نمیتونم..... محمدی: نگاهی به ساعتم کردم لب زدم عطیه جان من برم دیگه! فیلا خداحافظ من: خداحافظ از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم صلواتی فرستادم و راه افتادم به سمت سایت..... دو روز از اون روز که کلی زده بودنمون گذشته بود! اون روز زدن ولی تو این دو روز بیشتر زدن اونم نه م!! فقط داوود نمیدونم این بچه چه گناهی کردع بود که الان بازم باید بیهوش روی پام افتاده باشه!! نمیدونم چرا دست به من نمیزدن ولی داوود رو جوری میزدن که بیهوش میشد اخه.... 🥺 دیگه بغضم گرفته بود اروم پیشونیش رو بوسیدم و لب زدم این دفعه بخوان این بلا رو سرت بیارن هر چی بخوان بهشون میگم! دیونه شده بودم داشتم چی میگفتم داوود بیدار شو که من دیونه شدم رفت بد از رسبدنم به سایت از ماشین پیاده شدم و وارد سایت شدم همه بچه ها اومذه بودن! سلامی کردن که بد جواب دادنشون به سمت اتاق اقای عبدی حرکت کردیم ....................... بد از خداحافظی از اقای عبدی از سایت خارج شدیم...... با بچها به سمت فرودگاه رفتیم که از اون ور بریم.... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: عطیه خانم نمیدونه گریه کنه یا.... پ ن: این بچه🥺❤️‍🩹 پ ن: رفتن فرودگاه.....
گاندویی ها سوار هواپیما شدیم..... بد از چند دیقه بلند شد.... نمیدونم چرا ولی یه استرس کوچیک داشتم هم برا نجات بچها هم الان.... چون من از بچگی هم از هواپیما می ترسیدم! نفس عمیقی کشیدم و چشامو بستم...... که گرمی دست کسی رو، روی دستم حس کردم! چشامو باز کردم که با سعید روبه رو شدم لبخندی زدم که با لبخندش جوابمو داد و بد هم لب زد بد از اینکه سوار هواپیما شدیم.... از خلبان خواستیم که بهمون بگه چه جاهایی باید بشینیم..... اونم بهمون گف منو فرشید کنار هم و اقا محمد علی هم کنار هم و دو نفر از بچه هم کنار هم نشسته بودن..... نگاهی به فرشید کردم چشاشو بسته بود! فورا فهمیدم که می ترسه دستم رو روی دستش گزاشتم که چشاشو اروم باز کرد لب زدم خوبی؟؟ فرشید: اره فقط یه خورده می ترسم اخه من از بچگیم هم کلا از ارتفاع و هواپیما هو این جور چیزا می ترسیدم من: نترس زودی میرسیم! فرشید: اره اونکه چیزی نیس سعید بیشتر از این می ترسم که برسیم ولی دیر برسیم میدونی منظورم چیه من: نگران نباش انشاالله زود میرسیم و هیچ اتفاقی هم نمی افته فرشید: امیدوارم من: همین جور که دستم تو دستش بود اروم فشارش دادم..... لبخندی زدم که لب زدم نظرت چیه یه خورده دیگه استراحت کنیم؟؟ فرشید: نظرم اوکی من: پس بخواب چشام رو اروم روی هم گزاشتم ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: دیر برسن؟؟ پ ن: سالم نجاتشون میدن؟؟
گاندویی ها ٠٠ بالاخره رسیدیم..... از هواپیما پیاده شدیم و بد از بر داشتن وسایلمون به سمت خروجی فرودگاه حرکت کردیم..... رو به بچها لب زدم خب بچها اول از همه باید موقیعتش رو پیدا کنیم که الان ما میدونیم کجاست! ولی یه بار دیگه برا اطمینان باید چک کنیم پس الان میریم یه جایی و همه چیز رو دوباره چک می کنیم! و بد از ظهر ساعت ۲ وارد عمل میشیم! همگی: چشم اقا من: 🙂 یه تاکسی گرفتیم و به سمت هتل حرکت کردیم.... بد از رسیدنمون یه اتاق گرفتیم شانس ارودیم که اتاق داشت! چون گف این اخرین اتاقه! وارد اتاق شدیم... بد از کشیدن پرده ها لب زدم بچها وسایل ها رو در بیارید شروع کنید چون وقت کمی داریم *چشم اقا علی: بد از در اینکه اون کامپیوتر رو از تو کیف در اوردم سریع روشنش کردم و مشغول کار شدم بچها هم کنارم بودن ..... چون از قبل موقیعت پیدا کرده بودم کاری نداشتم فقط باید میگشتم که اینجا پیداشون کنم.... چند دیقه ای گذشت که بالاخره پیداشون کردم ایولللللل من: ایول ینی چی اقا علی *اقا پیداشون کردممم من: واقعاا *بله بفرمایید ببینید من: جلو رفتم و نگاهی به کامپیوتر انداختم! اره درست می گف نگاهی به ساعت کردم که ساعت یک رو نشون میداد رو بهشون لب زدم ناهار بخوریم که سریع باید بریم چون خدایی نکرده ممکنه اتفاقی بیوفته براشون ..................... بد از خوردن غذا به سمت اتاق حرکت کردیم وسایلی که لازممون بود برداشتیم و به سمت اون مکان حرکت کردیم....... نگاهی به بچها کردم استرس تو چشاشون موج میزد ولی سعی می کردن خودشون رو خوب جلوه بدن بالاخره رسیدیم به جایی که می خواستیم به جایی که پاره ی تنم اینجا بود به جایی که نیروم که مثه پسرم دوسش داشتم اینجا بود نفس عمیقی کشیدم و با یه <بسم الله الرحمان الحریم> از ماشین پیاده شدیم.... شروع کردیم به گشتن کسی نبود! ولی یه چیزی تو اتاق دیدم به سمتش رفتم اره خودش بود این ساعت داوود بود! رو به بچه می خواستم حرفی بزنم که صدای فریاد سعید رو شنیدم و سریع به سمتش دویدم... چ.شده سعید سعید: اقا اون سوله!! من: نگاهی به اون سوله کردم و با اشاره به بچه ها گفتم که دنبالم بیان اروم اروم به سمت سوله رفتیم..... درش باز بود! صدای رسول بود ارع خودش بود داشت حرف میزد و می گف که ما به شما هیچ اطلاعاتی نمیدیم با یه اشاره به بچها ها هممون وارد اتاق شدیم..... اگه اسلحه دستتونه سریع بندازید زمین با این حرفم برگشتن سمتم! و اون احمد اولین شلیک کرد! که سریع جاخالی دادم نگاهی به داوود کردم اون داوود من بود چرا دیکه اصن..... چرا اینقدر حالش بد بود💔🥺 نگاهی به احمد سلطانی کردم..... بچها هم مشغول درگیری با زیر دستاش بودن رو به من لب زد داغ یکیشون رو به دلت میزارم🖤 من: از این حرفش ترسیدم ولی به روی خودم نیوردم تفنگشو روبه روم گرفت که منم روبه روش گرفتم سریع شلیک کرد که منم کردم یه لحظه بازوم تیر بدی کشید نگاهی کردم که دیدم تیر بع بازوم بر خورد کرده نکاهی بهش کردم که دبدم روی زمین افتادع...... به سمتش رفتم که دیدم تیر به قفسه ی سینش خورده نبضش رو گرفتم هنوز زنده بود بچها یه امبولانس خبر کنید همه ی زیر دستاشو دستیگر کردع بودیم سعید به سمت رسول رفت و منم داشتم به سمت داوود می رفتم که...... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: بازو محمد🥺 پ ن: تیر به قفسه سینش پ ن: ینی چیشده؟؟