eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️با نام و یاد خدا❤️ 🖤پارت دلی شهادت داوود 🖤 رسول: بعد از اون دعوایی که با داوود کردیم دیگه با هم صحبت نکردیم .آخه من از کجا باید می فهمیدم که اون کسی که به خواهرم علاقه داره و ازش خاستگاری کرده رفیق صمیمی خودمه😔من فکر میکردم داوود مثل برادر هست برای رستا اما حالا فهمیدم اشتباه میکردم .به خاطر همین موضوع هم سه روز پیش با داوود دعوا کردم و توی صورتش سیلی زدم .راستش خودمم ناراحت شدم اما اون لحظه تنها چهره رستا جلوی چشمم بود که داشت بهم میگفت داوود ازش خاستگاری کرده😠 محمد: فردا عملیات دستگیری متهم اصلی پرونده هست. از اتاق خارج شدم و رفتم سر میز رسول .سرش رو میون دستاش گرفته بود .دستم رو روی شونه اش گذاشتم .سرش رو بلند کرد و با چشمای سرخ نگاهم کرد .اخمام توی هم رفت و گفتم: چشمات چرا اینقدر قرمزه؟ رسول: چیزی نیست اقا به خاطر کم خوابی هست. محمد : رسول چیزی شده ؟ این چند روز حواسم به تو و داوود هست .با هم صحبت نمی کنید. شما دوتا جوری با هم صمیمی بودید که به زور میشد از هم جداتون کرد .حالا چی شده که حتی سلام رو هم به زور به هم میکنید؟ 🤨 رسول: آقا،داوود مثل برادرمه .مثل برادره برای رستا.اما اون از رستا خاستگاری کرده .😔 فکر میکردم در نبود من میتونه براش برادری کنه و جای من رو براش پر کنه اما حالا میبینم اینجور شده😔 محمد: رسول ،تو نباید به خاطر اینکه داوود عاشق خواهرت شده باهاش بد رفتاری کنی .تقصیر خودش که نبوده عاشق شده . رسول: بله آقا درست میگید .امروز نیومده سایت فردا که اومد ازش عذر خواهی میکنم. (روز بعد ) محمد: همه ی بچه ها رو جمع کردم و نقشه رو بهشون گفتم .رو کردم سمت رسول و داوود و گفتم: شما دو تا هم برید طبقه بالا . داوود : نگاهی به رسول کردم که اونم متقابلا بهم نگاه کرد .سرم رو پایین انداختم و چشمی زیر لب گفتم . اسلحه ام رو آماده کردم و به صورت اماده باش جلوم گرفتم. اول من به جلو قدم برداشتم و پشت سرم رسول اومد .از پله های مارپیچی عبور کردیم و به طبقه دوم رسیدیم . با علامت دست به رسول گفتم بره توی اتاقی که سمت راست هست و خودمم به اتاق رو به روش رفتم . رسول: داوود به اتاق رفت اما من بودم که ترس داشتم .آروم به طرف اتاقی که داوود گفت رفتم .در بالکن باز بود .یهو صدای داوود از پشت سرم اومد .برگشتم سمتش .شروع کرد و گفت داوود : کسی نبود رسول: اینجا هم 😐 داوود: خواستیم بریم بیرون که چشمم به در بالکن خورد .یه تیکه پارچه پیدا بود .آروم به رسول گفتم ساکت باشه .به جلو رفتم و توی یه حرکت ناگهانی اون کسی که توی بالکن مخفی شده بود رو خلع سلاح کردم و روی زمین انداختم .رسول فورا دستبند بهش زد و بلندش کردیم و پایین بردیم . آقا محمد هم یه نفر رو دستگیر کرده بود .اون مردی که آقا محمد گرفته بودش روبه روی من ایستاد و لب زد ناشناس : مراقب داداش رسولت باش .شاید نتونه حتی از این خونه خارج بشه .با ترس به اطراف نگاه کردم .رسول نبود .سریع دویدم به سمت فرشید و گفتم :رسول کجاست؟ فرشید : رفت بالا که وسایلی که مونده رو بیاره . داوود : یا خدا . نمیدونم چطوری دویدم و از اون پله های پر پیچ گذشتم و به اتاق رسیدم .سریع اسلحه رو مسلح کردم و به داخل اتاق رفتم .با دیدن اون صحنه ترس سراسر وجودم رو در بر گرفت .یه نفر اسلحه رو به سمت رسول گرفته بود و رسول هم متقابلا همون کار رو انجام داده بود .اون مرد با دیدن من لبخند چندشی زد و گفت. ناشناس: به به .ببین کی اینجاست. دهقان فداکار .خوب موقعی رسیدی .بیا که میخوام آخرین دیدار رو با برادرت داشته باشی . رسول: برای خودم نمیترسیدم اما نگران داوود بودم .ناراحت بودم که دیگه وقت نیست که از داوود حلالیت بطلبم .اون مرد تفنگ رو به طرف قلبم نشونه گرفت .چشام رو بستم و زیر لب اشهد خودم رو خوندم .ناگهان صدای تیر بلند شد اما دردی حس نکردم. چشمام رو با ترس باز کردم که با دیدن اون صحنه جون از پاهام خارج شد و با زانو روی زمین فرود اومدم .ا..او..اون داداش من بود ؟🥺اون داوود من بود که جلوی من افتاده و پیراهنی که برای تولدش خریده بودم خیس از خون بود ؟😭💔چ..چطور ممکنه ؟ امکان ندارههه😭 داوود : نمیدونم چیشد اما تا موقعیتم رو درک کنم فهمیدم که خودم رو جلوی رسول انداختم تا تیر به داداشم نخوره و درد بود که درست وسط قفسه سینم پیچید و روی زمین افتادم .نمیتونستم نفس بکشم و با هر نفس تکه تکه ام درد شدیدی توی بدنم می پیچید.رسول با دیدن من کنارم فرود اومد .یهو صدای شلیک دیگه ای به گوشم خورد.با دید تاری که داشتم متوجه شدم که آقا محمد به اون مرد تیر زد و به طرفمون دوید .
رسول: داوودم ،داداشم چ..چرا اینکار رو کردی؟ چرا خودتو به خاطر من نامرد سپر کردی😭 داداشم حلالم کن .ببخش بهت بدی کردم .ببخش ناراحتت کردم . داوود : ر.ر.سول ..حل.الم..کن😖😣 رسول: داوود جون رسول فکر رفتن نکن .رسول بدون داداشش میمیره .فکر رفتن نکن .بری از رسول هم چیزی نمیمونه 😭💔 داوود : ب..بخش..رس..ول🥺 رسول : داری چی میگی داوودددد(با فریاد ) داوود: حل..الم ..کن راوی: و چشمان او که بسته شد .محمد با گریه از اتاق خارج شد تا مبادا نیروهایش اشک فرمانده خود را ببینند. اما در دلش داغ برادر دیده بود .داوود برای همه ته تقاری گروه بود و برادر کوچکتر. اما حال او نام شهید را پشت اسم خویش نوشته بود .لباسش به وسیله خون نقاشی شده بود و رسول به پهنای صورتش اشک میریخت .برای برادرش .برای آن کسی که دلش توسط او شکسته شده بود و ناراحت شده بود .برای برادری که تازه طعم عشق را چشیده بود و قرار بود رخت دامادی بر تن کند اما اکنون باید رخت سفیدی که کفن نام داشت را به تن میکرد .رسول با گریه از او میخواست برگردد اما دیگر دیر شده بود 💔 رسول: داوود اگه بری هیچی از من نمیمونههه.جون رسول فکر رفتن نکن .داوود مگه تو عاشق نشده بودی .من با مامان و بابام صحبت کردم .گفتن بهت بگم پس فردا بیای خاستگاری رستا .مگه نمی خواستی داماد بشی داداشم 😭 پس چرا الان جوابم رو نمیدی؟ چرا نمیای بگی جانم رسول .پس چرا حرف نمیزنییییی😭💔داوودم هیچ وقت علاقه ام رو بهت مستقیم نگفتم اما حالا میگم ،دوستت دارم بمون و نرو💔 نرو چون بعد از تو دیگه رسولی نمیمونه.نرو 😭 (۳روز بعد ) راوی: در این سه روز دیگر خنده روی لب هایشان نمایان نشد .غم رفتن داوود، رسول را یک شبه ده سال پیر کرد .رسول سه روز است که در بیمارستان و تحت مراقبت است .درست وقتی که داوود را به سردخانه منتقل کردند رسول حالش بد شد و بیهوش شد .دکتر ها بعد از معاینه او فهمیدند که سکته ای خفیف را رد کرده و تمام این اتفاقات به دلیل دوری از برادر و اطمینان از آنکه دیگر نمیتوان تصویر برادرت را ببینی اتفاق افتاده است. با این حال محمد نیز سعی میکرد خود را قوی جلوه دهد اما او نیز غم ازدست دادن نیرو و برادر جوانش را به دوش میکشید .و غم دوری برای رسول ماند و تمام🖤دیگر تنها میتواند برادرش و رفیقش را در رویاهایش ببیند و از او عذر خواهی کنید 💔🖤 (پایان پارت دلی شهادت داوود ) پ.ن. از من میشنوی رفیق هیچ وقت عزیزانت رو از خودت دور نکن .شاید دیگه فرصتی برای عذر خواهی و حلالیت گرفتن نداشته باشیم 🖤 پس قدر همدیگر رو بدونیم❤️‍🩹 پ.ن.دیدنش حال مرا یک جور دیگر میکند 💔 حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند ❤️‍🩹 پ.ن. الان اونجام که سعدی میگه: دل نهادم به صبوری ،که جز این چاره ندارم...💔
گاندویی ها ٠۲ دیگه نمی تونستم تحمل کنم بچم جلو جون بده! امبولانسم هنوز نیومده بود خودمم نمی تونستم کاری کنم چون خطر ناک بود! فقط می تونستم باهاش حرف بزنم که نخوابه فقط💔 داوود منو ببین بابا ببین منو 🥺 داوود: دیگه نمی تونستم نفس بکشم کمکم همه جا داشت برام تاریک میشد که صدای بابا بگوشم خورد با چشای نیمه باز به بابا نگاه کردم رسول هم کنارش بود بزور لب زدم: م.ی.ش.ه گ.ر.ی.ه ن.ک.ن.د رسول: اره داداشم تو فقط چشاتو نبند😭💔 من: اره داوود فقط بیدار بمون راوی: ولی کسی نمی دونه که تا همین الانم داوود بزور ببدار مونده همون لحظه سعید با صدای بلند میگه اقا محمد امبولانس اومد محمد: با شنیدن صدای سعید لبخندی زدم و رو به داوود لب زدم تموم بابا اومد امبولانس..... همون لحظه دو نفر وارد شدند به سمت داوود اومدن و اروم روی برانکارد گزاشتنش! پشت سرشون راه افتادیم بیرون... داوود رو توی امبولانس گزاشتن خواستم سوارشم که رسول گف رسول: اقا میشه من همراش برم🥺💔 من: نمی تونستم ازش دور باشم ولی حال رسول بدتر از من بود اره ما هم پشت سرتون میایم رسول: ممنون اقا سوار شدم و در بسته شد..... دست داوود رو توی دستم گرفتم لب زدم داداش این همه تحمل کردی یکم دیگه هم تحمل کن 😭💔 داوود: ر.س.و.ل رسول: جان رسول داوود: م.ن.و ب.ب.خ.ش ب.ه.ت...... (دیگه نتونست حرف بزنه و سرفه می کنه) رسول: هیسسس هیچی نگو داداش هیچی بزار بعدا بهم میگی🥺 بد از رفتن امبولانس رو به بچها گفتم: خب شما ها اینا رو منتقل بدید تهران هر اطلاعاتی هم که اینجا هست یا سر نخیجمع کنید برید هتل سعید: اقا میشه بیایم بیمارستان؟؟ لطفاا فرشید: اقا ما تو هتل میمیریم لطفاا من: باشه پس زود تر جمع کنید که بریم.... سعید: چشم فقط اقا یه سوال من: جانم سعید: داوود پسرتونه؟ من:یه لحظه شکه شدم سعید از کجا می دونست یهو یادم افتاد چرا پرسید لب زدم بعدا توضیح میدم قضیش طولانیه سعید: باشه ............. ........ بد از جمع کردن وسایل توی ماشین گزاشتیمشون و احمد زیر دستاشم منقل کردیم تهران دو تا از بچها همراش رفتن سعید فرشید علی هم با من اومدن بیمارستان سوار ماشین شدم و را افتادم به سمت بیمارستان ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: حال بد محمد💔 پ ن: بنظرتون داوود زنده میمونع؟؟ پ ن: فهمیدن داوود پسرشه
گاندویی ها ٠۳ بالاخره رسیدم بیمارستان....... از ماشین پیاده شدم و وارد بیمارستان شدم..... به سمت پذیرش رفتم سلام *سلام بفرمایید من: ببخشید یه جوون ۲٠ساله تیر خورده بود اورندش اینجا *همون کسی که تیر کنار قفسه ی سینش خورده بود؟؟ من: ب.بله بله *بفرمایید طبقه ی دوم انتهای راه رو اتاق عمل من: ممنون اینو گفتم و فورا به سمت اسانسور رفتم...... دل تو دلم نبود بچها هم پشت سرم بودن نمیدونم به اونا چی بگم که چرا بهشون دروغ گفتم! سوار اسانسور شدیم و بد چند دیقه پیاده شدیم نگاهی به دورم کردم که رسول رو دیدم! به سمتش دویدیم می ترسیدم! از اینکه کسی تازع از مهربونیش با خبر شدم رو از دست بدم اصن من به آقا محمد چی بگم اصن داوود داداش من چرا خودتو پرت کردی جلو اون تیر چرا..... چشاش دیگه بسته شدع بود ولی هنوز نفس میکشید بوسه ای به دستش زدم و لب زدم اقا میشه زود تر برید! *اروم باش عزیزم نگران نباش من:نگرانمم💔 ......................... بالاخره امبولانس رسید.... در باز شد و دوتا پرستار مرد اومدن جلو داوود رو سریع در اوردن و به داخل بیمارستان بردن..... منم پشت سرشون رفتم..... سریع برندش اتاق عمل.... خدایا خودت هوامونو داشته باش داوود هنوز خیلییی بچس خودت مراقب باش چیزی نشه ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: اتاق عمل💔 پ ن: خیلیییی بچس پ ن
گاندویی ها ٠۴ وارد بیمارستان شدیم.... داوود رو سریع به سمت اتاق عمل بردند... منم به سمتش رفتم.... چند دیقه ای گذشت که یه دکتر به سمتم اومد..... از روی صندلی بلند شدم و سلامی کردم.... *سلام شما همراه مریض هستید؟؟ من: بله اتفاقی افتاده؟؟ *خب چه نسبتی با ایشون دارید؟؟ من: م.ن ب.برادرشم! *خب پس لطفا اینجا رو امضا کنید! من: ولی اقای دکتر ایشون مثه برادرمه برادر واقعیم نیستن! *اشکال نداره فقط سریع امضا کنید که ما بتونیم سریع تر وارد شیم من: خودکار رو توی دستم گرفتم دستم میلرزید..... بد از امضا کردن اون برگه صلواتی زیر لب فرستادم..... و اروم روی صندلی ها نشستم... داوود پسر اقا محمد بود ولی چرا بهم نگفته بود! ینی دلیلش چی بود یه لحظه سرم رو بالا اوردم که همون لحظه اقا محمد اینا رو دیدم اروم از جام بلند شدم که به سمتم دویدن محمد: رسول چیشددد؟؟ من: اقا تازه بردنش اتاق عمل محمد: وای دیگه حالم دست خودم ولی سعی کردم به خودم مسلت باشم رو به بچها (فرشید،سعید،علی) شما برید هتل امروز اصن استراحت نکردید منو رسول هستیم! علی: آقا چرا باید بریم بزارید بمونیم لطفاا محمد: نهه! برید خونه من خودم هر چی شد بهتون میگم الانم برا این نمیگم رسول چون خودم میدونم اخلاقش چه طور هست! سعید: پس اقا محمد رسول هر چی شد بهمون زنگ بزنید محمد: باشه برید دیگه یه خورده هم استراحت کنید سعید: چشم اقا فرشید علی بریم من: بد از اینکه بچها رفتن کنار اقا محمد نشستم لب زدم می دونم الان خیلیی نگرانید ولی میشه یه سوال بپرسم من: میدونم سوالت چیه......! اره داوود پسر منه؛ چرا بهتون نگفتم رو بعدا میگم ولی امیدوارم دلیلش قانع کننده باشه برات ........................ من: بد از حرف اقا محمد دیگه چیزی نگفتم پنج ساعتی گذشته که داوود تو اتاق عمله و هنوز هیچ خبری نشده..... خواستم حرفی بزنم که در اتاق عمل باز شد..... محمد: بد از حرف کن دیگه رسول هم چیزی نگفت! پنج ساعتی بود که بچم تو اتاق عمل بود پنج ساعتی بود که ازش خبر نداشتم! دل تو دلم نبود! نگاهی به رسول کردم خواست حرفی بزنه که در اتاق عمل باز شد هر دومون سریع بلند شدیم.... به سمت دکتر رفتم لب زدم اقای دکتر حالش چطوری دکتر: شما نسبتی با ایشون داری محمد: م.ن پدرشم دکتر: خب.......... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: سریع بردن اتاق عمل پ ن: میدونم سوالت چیه پ ن: ینی چه بلایی سرش اومده؟؟ خماری😂😁
گاندویی ها ٠۵ خب ببینید تیر کنار قلبش خورده بود ولی ما خوشبختانه تونستیم تیر رو خارج کنیم ولی چون هین عمل ما مجبور شدیم بهشون شک بدیم ایشون رفتن کما! با اجازه........ محمد: با شنیدن حرفای اول دکتر لبخندی زدم ولی..... وقتی گف مجبور شدن بهش شک بدن گف رفته کما🥺 پسر منننن😭 حالم دیگه دست خودم نبود! نه دیگه نه نباید باشه! رسول جلو اومد و دستم رو گرفت و روی صندلی نشستیم وقتی دکتر گف رفته کما نفسم رف..... بد از رفتن دکتر هیچی متوجه نمیشدم حالمم دیگه دست خودم نبود همون لحظه نگاهی به اقا محمد کردم اونم بد تر از من بود به هر حال پدره! باید حالش اینقدر بد باشه دستش رو اروم گفتم و روی صندلی نشستیم ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: ببخشید سرم از درد داره می ترکه همین قدر تونستم تایپ کنم
گاندویی ها ٠۶ دستش رو گرفتم و روی صندلی نشستیم! لب زدم اقا حالش خوب میشه من مطمئنم اقا داوود کسی نیست که بخواد شما رو همین جور تنها بزارع اقا اصن ما همه ما اینجا منتظرشیم من سعید شما فرشید و....... اصن نمیره اقا محمد مطمئن باشید حالش خوب میشه محمد: رسول من: جانم اقا محمد: میشه بری خونه خسته ای من: چیی نه اقا من شما رو تنها نمی زارم مخصوصا الان تو این شرایط محمد: رسول جان پاشو عزیزم من: اقا من نمیرم! همون لحظه اقا محمد بلند شد اقا کجاا؟؟ محمد: می خوام برم پیشش من: باشه اقا ولی صبر کنید حال خودتون بهتر بشه الان این طور بره خدایی نکرده یه اتفاقی می افته واستون محمد: دیگه متوجه نمیشدم.... هیچی ـ..... رسوللل من الان اصن حالم خوب نیست و رفتن پیش داوود فقط میتونه منو خوب کنه پس بزار من برم...... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: حال بد محمد>>> پ ن: رفتن پیش داوود حالشو خوب می کنه🥲>> پ ن: کمه! ولی درک کنید من فردا امتحان دارم اگه خوب بدم یه پارت طولانی میدم😉
گاندویی ها ٠۷ اقا محمد حالش خیلی بد بود اینو میشد از حرفاش رفتارش فهمید اروم از جام بلند شدم و لب زدم اقا یه لحظه شما بشین من یه لیوان اب بیارم براتون یه خورده اروم بشید بد برید الان که نمیشه با این حال بدتون برید صبر کنید سریع میام بلند شدم و به سمت اب سرد کن رفتم یه دونه لیوان برداشتم و پر اب کردم به سمت اقا محمد رفتم و لیوان رو دستش دادم *مرسی من: 🙂 بد از خوردن اب کنارش نشستم لب زدم اقا نمی خواین به کسی خبر بدید منظورم خانوادتون هست هر چی باشه اونا هم الان نگرانن *چرا زنگ میزنم ولی بزار قبلش برم پیشش بیام من: من که می خواستم یه جور فقط جلو اقا محمد و بگیرم که دیر تر بره لب زدم بنظرم الان زنگ بزنید بهتره *هوفف رسول من نمیدونم تو چرا اینقدر گیر دادی نمیزاری من برم پیش داوود من: زنگ بزنید خبر بدید بهشون بد 🥲 *از دست تو..... گوشیم رو در اوردم و شماره عطیه رو گرفتم فقط امیدوارم نترسه زیاد من: لبخندی زدم و دستم رو، روی صورتم گرفتم خدایااا خودت داوود رو بهمون برگردون از اون موقعی که محمد رفت.... همش استرس داشتم اینکه دیگه نتونم داوودم رو ببینم اینکه.... نمی تونستم هیچ کاری کنم عزیز دنیا هم که خونه نبودن! دنیا بچم اونم الان مثه من نگرانه ثلی الان بهش بگم هم عزیز متوجه میشه هم خودش بیشتر نگران میشه پس بهش نگم بهتره ولی من الان خودم از استرس دارم میمیرم نمی تونستم حتی پاشم برم یه چیزی درست کنم فقط مس تونستم بشینم با خودم حرف بزنم بزنم، خودمو سرگرم کنم تا محمد زنگ بزنه هو بهم بگه حالش خوبه بگه بیا باهاش حرف بزن همون لحظه گوشیم زنگ خورد برداشتمش که... محمد بود سریع جواب دادم *مکالمه ی محمد و عطیه* من: الو..... *سلام خوبی من: سلام محمد چیشددد بچم، بچم چیشد *هیچی نشده اسم داوود رو اورد! عطیه خوبه داوودم خوبه من: خب گوشی رو بده بهش محمد می خوام باهاش حرف بزنم *نمیشهه که عطیه فیلا بزار بیایم ایران بد اون موقع چشمم فیلا زنگ زدم بهت که بگم حالش خوبه نگران نباش من: محمد ترو خدااا اگه واقعا حالش خوبه گوشی رو بده بهش *نمیشه خب من: محمد یه اتفاقی افتاده تو نمی خوای به من بگی! فقط بهم بگو بگو بچم چش شده 😭 *عطیه جان اروم باش چرا الکی گریه می کنی بابااا چیزی نشده دارمم میگمممم من: ا.گه خوبه فقط بزار صداشو بشنوم همین فقط یه لحظه محمددد🥺 *دیگه نمی تونستم بهش دروغ بگم واقعا نمیشد دیگهه لب زدم عطیه جان من بعدا بهت زنگ میزنم فیلا باید برم کار دارم من: محمددد😭 گوشی رو قطع کرد ..... ینی چی نزاشت با بچم حرف بزنم اصن چراا نزاشت😭 من مطمئنم یه بلاایی سر بچم اومده یه چیزی شده که نزاشت باهاش حرف بزنم *بد از اینکه گوشی رو قطع کردم خواستم بلند شم اما سرم گیج رفت... وقتی اقا محمد خواست زنگ بزنه منم پاشدم رفتم.... شاید بخواد حرفی بزنه که من نفهمم ولی یهو یاد رومیسا افتادم دلم چقدر براش تنگ شده بود برا شلوغ کاری هاش برا خودش🥺 از بیمارستان زدم بیرون که یه تلفن عمومی به چشم خورد سریع به سمتش رفتم ...... شماره ی رومیسا رو گرفتم..... بد چند دیقه جواب داد... حوصلم تو خونه سر رفته بود رسولم معلوم نبود کجاست.... دلم براش یه ذره شده بود بی معرفت 🥺 همون لحظه گوشیم زنگ خورد شمارع ناشناس بود! از ایرانم نبود!! ولی جواب دادم ببینم کبه.... ..الو من: حتی دلم برا صداشم تنگ شده بود 🥺🫂 سلام فدات شم خوبی؟؟ ..سلام ببخشید شماا من: اوه اوه ببین رسول دیگه کارش به کجا رسیده که خواهرشم نمیشناسش واقعاا...... البته برا تو متاسفم نیستم برا خودم هستم که چراا کاری کردم که دیگه نمیشناسیم .. وقتی صدای رسولو شنیدم بغض راه گلومو گرفت.... با بغض لب زدم ر.س.و.ل 🥺😭 من: جان رسول .. د.اداش خودتیی🥺 کجاا بودییی تووو من: اره خودمم عشق داداش ..داداش کجاییی🥺😭 من: داداش گریه نکن دیگهه من! منم میام چند روز دیگه حتما میام! ....................... بد از چند دیقه حرف زدن با رومیسا گوشی رو قطع کردم.... به سمت بیمارستان رفتم و به سمتی که اقا محمد هم بود قدم برداشتم.... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: رسول نزاشت بره🥲 پ ن: محمد به عطیه دروغ گف ولی چرا؟؟ پ ن: رومیسا خانم..... چقدر دلتنگ داداش بود🥲
گاندویی ها ٠۸ دوباره سر جام نشستم که دستم تیر بدی کشید.... تازه فهمیدم خودمم تیر خوردم.. الان رسول بیاد نمیزاره هیچ کاری کنم پس بهتره همین الان پاشم برم.... هر طوری که شد بلند شدم... سعی کردم راه برم ولی.... افتادم روی زمین و دیگه جز سیاهی نصیبم نشد بالاخره رسیدم طبقه ای که اقا محمد بود به سمتش رفتم ولی با چیزیکه دیدم ترسیده به سمتش دویدم... اقا محمدددد پرستاری رو اون طرفا دیدم و بهش گفتم بره و دکتر بیاره ..................... بد از چند دیقه دکتر به همراه چندتا پرستار اومدند و اقا محمد رو به اتاق عمل بردن ـ.... نگران بودم از اینکه..... بهش فک نکنم بهتره ولی نمیشد... دلم می خواست برم پیش داوود ولی باید می موندم ببینم چی میشه حال اقا محمد خوبه یا نه! با زنگ خوردن گوشیم به خودم اومدم.... ولی من که اصن گوشی باهام نبود! یه خورده فک کردم فهمیدم گوشی اقا محمده! پس از تو جیبم در اوردمشو نگاهی به اسمش کردم... سیوش کرده بود نفس بابا!! دختر اقا محمد بود!! الان جواب بدم نگران میشه ندم نمیشه پس من چیکار کنمم حوصلم سر رفته بود این چند روز که با عزیز اومده بودیم اینجا (خواهر عزیز) از بابا مامان و داوود اصن خبر نداشتم تصمیم گرفتم زنگ بزنم بابا بد مامان گوشیمو برداشت و شمارشو گرفتم..... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: محمد🥺 پ ن: بچه نمیدونه جواب بده نمیدونه نده😂
گاندویی ها ٠۹ شمارشو گرفتم.... بد از چندتا بوق جواب داد سلام بابا😃 *سلام ببخشید... من: وقتی صدای بابا رو نشنیدن انگار دنیا رو سرم خراب شد قبل از اینکع حرف بزنه لب زدم.. شماا؟؟ بابام کجاست شما کی هستین چرا گوشیشو جواب دادید🥺 *خانم حسینی اروم باشید من همکار پدرتون هستم... ایشون نتونستن من جواب دادم گوشیشون رو..... من: چ.ی. چرا نتونسته ترو خداا بهم بگیدد بابام کجاستت *اتفاقی نیوفتاده فقط نتونستن جواب بدن گوشیشون رو.... من: اقای... *محمدی هستم من: اقای محمدی ترو خدا بهم بگید چیشده بابام همیشه گوشیشو خودش جواب میداد الان چیشدههه 🥺 که شما جواب دادید لطفاا بهم بگیدد *نفس عمیقی کشیدم و لب زدم خب ببینید من نباید بگم شما رو الکی حالتون رو بد کنم ما ماموریت داشتیم و پدرتون به بازوش تیر خورده و الان اتاق عمله ولی جای نگرانی نیست من: چیییی😭 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: بنظرتون واکنش دنیا چی می تونه باشه؟؟ همه میدونن که دخترا بابایی هستن🥺🥲 پ ن: ببخشید کمه! فردا طولانی میدم