گاندویی ها
#part_۱٠۷
#رسول
اقا محمد حالش خیلی بد بود
اینو میشد از حرفاش رفتارش فهمید
اروم از جام بلند شدم و لب زدم اقا یه لحظه شما بشین من یه لیوان اب بیارم براتون یه خورده اروم بشید بد برید الان که نمیشه با این حال بدتون برید
صبر کنید سریع میام
بلند شدم و به سمت اب سرد کن رفتم
یه دونه لیوان برداشتم و پر اب کردم به سمت اقا محمد رفتم و لیوان رو دستش دادم
*مرسی
من: 🙂
بد از خوردن اب کنارش نشستم لب زدم اقا نمی خواین به کسی خبر بدید
منظورم خانوادتون هست
هر چی باشه اونا هم الان نگرانن
*چرا زنگ میزنم ولی بزار قبلش برم پیشش بیام
من: من که می خواستم یه جور فقط جلو اقا محمد و بگیرم که دیر تر بره لب زدم بنظرم الان زنگ بزنید بهتره
*هوفف
رسول من نمیدونم تو چرا اینقدر گیر دادی نمیزاری من برم پیش داوود
من: زنگ بزنید خبر بدید بهشون بد 🥲
*از دست تو.....
گوشیم رو در اوردم و شماره عطیه رو گرفتم فقط امیدوارم نترسه زیاد
من: لبخندی زدم و دستم رو، روی صورتم گرفتم
خدایااا خودت داوود رو بهمون برگردون
#عطیه
از اون موقعی که محمد رفت....
همش استرس داشتم اینکه دیگه نتونم داوودم رو ببینم اینکه....
نمی تونستم هیچ کاری کنم عزیز دنیا هم که خونه نبودن!
دنیا بچم اونم الان مثه من نگرانه ثلی الان بهش بگم هم عزیز متوجه میشه هم خودش بیشتر نگران میشه
پس بهش نگم بهتره
ولی من الان خودم از استرس دارم میمیرم
نمی تونستم حتی پاشم برم یه چیزی درست کنم فقط مس تونستم بشینم با خودم حرف بزنم
بزنم، خودمو سرگرم کنم تا محمد زنگ بزنه هو بهم بگه حالش خوبه
بگه بیا باهاش حرف بزن
همون لحظه گوشیم زنگ خورد
برداشتمش که...
محمد بود
سریع جواب دادم
*مکالمه ی محمد و عطیه*
من: الو.....
*سلام
خوبی
من: سلام
محمد چیشددد
بچم، بچم چیشد
*هیچی نشده اسم داوود رو اورد!
عطیه خوبه داوودم خوبه
من: خب گوشی رو بده بهش محمد می خوام باهاش حرف بزنم
*نمیشهه که عطیه فیلا بزار بیایم ایران بد اون موقع چشمم
فیلا زنگ زدم بهت که بگم حالش خوبه نگران نباش
من: محمد
ترو خدااا اگه واقعا حالش خوبه گوشی رو بده بهش
*نمیشه خب
من: محمد یه اتفاقی افتاده تو نمی خوای به من بگی!
فقط بهم بگو بگو بچم چش شده 😭
*عطیه جان اروم باش چرا الکی گریه می کنی
بابااا چیزی نشده دارمم میگمممم
من: ا.گه خوبه فقط بزار صداشو بشنوم همین فقط یه لحظه محمددد🥺
*دیگه نمی تونستم بهش دروغ بگم واقعا نمیشد دیگهه
لب زدم عطیه جان من بعدا بهت زنگ میزنم فیلا باید برم کار دارم
من: محمددد😭
گوشی رو قطع کرد .....
ینی چی نزاشت با بچم حرف بزنم اصن چراا نزاشت😭
من مطمئنم یه بلاایی سر بچم اومده یه چیزی شده که نزاشت باهاش حرف بزنم
*بد از اینکه گوشی رو قطع کردم خواستم بلند شم اما سرم گیج رفت...
#رسول
وقتی اقا محمد خواست زنگ بزنه منم پاشدم رفتم....
شاید بخواد حرفی بزنه که من نفهمم
ولی یهو یاد رومیسا افتادم دلم چقدر براش تنگ شده بود
برا شلوغ کاری هاش
برا خودش🥺
از بیمارستان زدم بیرون که یه تلفن عمومی به چشم خورد سریع به سمتش رفتم ......
شماره ی رومیسا رو گرفتم.....
بد چند دیقه جواب داد...
#رومیسا
حوصلم تو خونه سر رفته بود رسولم معلوم نبود کجاست....
دلم براش یه ذره شده بود بی معرفت 🥺
همون لحظه گوشیم زنگ خورد شمارع ناشناس بود!
از ایرانم نبود!!
ولی جواب دادم ببینم کبه....
..الو
من: حتی دلم برا صداشم تنگ شده بود 🥺🫂
سلام فدات شم خوبی؟؟
..سلام
ببخشید شماا
من: اوه اوه
ببین رسول دیگه کارش به کجا رسیده که خواهرشم نمیشناسش
واقعاا......
البته برا تو متاسفم نیستم برا خودم هستم که چراا کاری کردم که دیگه نمیشناسیم
.. وقتی صدای رسولو شنیدم بغض راه گلومو گرفت....
با بغض لب زدم
ر.س.و.ل 🥺😭
من: جان رسول
.. د.اداش خودتیی🥺
کجاا بودییی تووو
من: اره خودمم عشق داداش
..داداش کجاییی🥺😭
من: داداش گریه نکن دیگهه
من!
منم میام چند روز دیگه حتما میام!
.......................
بد از چند دیقه حرف زدن با رومیسا گوشی رو قطع کردم....
به سمت بیمارستان رفتم و به سمتی که اقا محمد هم بود قدم برداشتم....
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: رسول نزاشت بره🥲
پ ن: محمد به عطیه دروغ گف ولی چرا؟؟
پ ن: رومیسا خانم.....
چقدر دلتنگ داداش بود🥲
گاندویی ها
#part_۱٠۸
#محمد
دوباره سر جام نشستم که دستم تیر بدی کشید....
تازه فهمیدم خودمم تیر خوردم..
الان رسول بیاد نمیزاره هیچ کاری کنم پس بهتره همین الان پاشم برم....
هر طوری که شد بلند شدم...
سعی کردم راه برم ولی....
افتادم روی زمین و دیگه جز سیاهی نصیبم نشد
#رسول
بالاخره رسیدم طبقه ای که اقا محمد بود به سمتش رفتم ولی با چیزیکه دیدم ترسیده به سمتش دویدم...
اقا محمدددد
پرستاری رو اون طرفا دیدم و بهش گفتم بره و دکتر بیاره
.....................
بد از چند دیقه دکتر به همراه چندتا پرستار اومدند و اقا محمد رو به اتاق عمل بردن ـ....
نگران بودم از اینکه.....
بهش فک نکنم بهتره ولی نمیشد...
دلم می خواست برم پیش داوود ولی باید می موندم ببینم چی میشه
حال اقا محمد خوبه یا نه!
با زنگ خوردن گوشیم به خودم اومدم....
ولی من که اصن گوشی باهام نبود!
یه خورده فک کردم فهمیدم گوشی اقا محمده!
پس از تو جیبم در اوردمشو نگاهی به اسمش کردم...
سیوش کرده بود نفس بابا!!
دختر اقا محمد بود!!
الان جواب بدم نگران میشه ندم نمیشه پس من چیکار کنمم
#دنیا
حوصلم سر رفته بود این چند روز که با عزیز اومده بودیم اینجا (خواهر عزیز)
از بابا مامان و داوود اصن خبر نداشتم
تصمیم گرفتم زنگ بزنم بابا بد مامان گوشیمو برداشت و شمارشو گرفتم.....
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: محمد🥺
پ ن: بچه نمیدونه جواب بده نمیدونه نده😂
گاندویی ها
#part_۱٠۹
#دنیا
شمارشو گرفتم....
بد از چندتا بوق جواب داد
سلام بابا😃
*سلام
ببخشید...
من: وقتی صدای بابا رو نشنیدن انگار دنیا رو سرم خراب شد قبل از اینکع حرف بزنه لب زدم..
شماا؟؟
بابام کجاست شما کی هستین
چرا گوشیشو جواب دادید🥺
*خانم حسینی اروم باشید
من همکار پدرتون هستم...
ایشون نتونستن من جواب دادم گوشیشون رو.....
من: چ.ی.
چرا نتونسته ترو خداا بهم بگیدد بابام کجاستت
*اتفاقی نیوفتاده
فقط نتونستن جواب بدن گوشیشون رو....
من: اقای...
*محمدی هستم
من: اقای محمدی ترو خدا بهم بگید چیشده
بابام همیشه گوشیشو خودش جواب میداد الان چیشدههه 🥺
که شما جواب دادید
لطفاا بهم بگیدد
*نفس عمیقی کشیدم و لب زدم
خب ببینید من نباید بگم شما رو الکی حالتون رو بد کنم
ما ماموریت داشتیم و پدرتون به بازوش تیر خورده و الان اتاق عمله ولی جای نگرانی نیست
من: چیییی😭
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: بنظرتون واکنش دنیا چی می تونه باشه؟؟
همه میدونن که دخترا بابایی هستن🥺🥲
پ ن: ببخشید کمه! فردا طولانی میدم
گاندویی ها
#part_۱۱٠
#دنیا
ی.نی چییی😭
ترو خداا بهم راستشوو بگین حالش خوبهه؟؟
اصن کدوم ماموریت؟؟
چرا بابام چیزی به من نگفتهه!
اقای محمدی بهم راستشو بگین لطفاا🥺🥲
رسول: خانم حسینی یه لحظه اروم باشید من براتون توضیح میدم!
ببینید ....
میدونستم داوود برادرشه ولی الان از این موضوع خبر نداشت حتما از موضوع داوود هم خبر نداره دیگه!
همون لحظه صداش از پشت تلفن اومد
من: ب.بخش.ید
ماموریت خارج از کشور بوده؟؟
رسول: ب.له
می خواستم حرفی بزنم همون لحظه دکتر اقا محمد از اتاق اومد بیرون
لب زدم خانم حسینی من بعدا بهتون زنگ میزنم..
گوشی رو قطع کردم و به سمت دکترش رفتم....
#رسول
ببخشید اقای دکتر چیشد!!
حالش خوبه؟
*خب...
خداروشکر عملش به خپبی انجام شد
و الانم تا یه بیست دقیقه دیگه بهوش میاد نگران نباشید
من: خداروشکر....
ببخشید حال اون یکی بیمارمون داوود حسینی اون چی بهوش میاد!
*من که خدمت پدرشون هم گفتم... بخاطر تیر و شک هایی که بهش وارد شده رفته کما...
در مورد بهوش اومدنشم امیدتون به خدا باشه....
تا خدا نخواد حتی یه برگم از درخت نمی افت
من:ممنون
*خواهش می کنم وظیفم بود..
اینو گفتم و به راهم ادامه دادم...
من: دکتر که رفت بد چند دقیقه تخت اقا محمد رو اوردن بیرون...
چند تا پرستار داشتن میبردنش تو یه اتاقی...
منم پشت سرشون راه افتادم و رفتم...
وارد اتاقی شدن....
منم وارد همون اتاق شدم....
بد از رفتن پرستارا روی صندلی کنار تخت نشستم....
همون لحظه یاد دختر اقا محمد افتادم....
گوشی رو سریع در اوردم و شمارشو گرفتم
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: دنیا خانم خیلی نگرانه😂🥺
پ ن: تا خدا نخواد حتی یه برگم از درخت نمی افته🥲
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
گاندویی ها #part_۱۱٠ #دنیا ی.نی چییی😭 ترو خداا بهم راستشوو بگین حالش خوبهه؟؟ اصن کدوم ماموریت؟؟ چ
اینو داشته باشید شبم یکی میدم😌
هدایت شده از hastii
گاندویی ها
#part_۱۱۱
#رسول
گوشی رو سریع برداشتم و شمارشو گرفتم...
بد از چند دیقه گوشی رو برداشت....
سلام خانم حسینی
*سلام..
چیشد🥺
من: نگران نباشید از اتاق عمل اومدن بیرون منم با دکترشون حرف زدم گفتن که تا چند دیقه ای بهوش میان
*چ.ی
واقعاا🥺😍
من: بله واقعا
هر وقت بهوش اومدن بهتون زنگ میزنم ..
باهاشون حرف بزنید...
*مرسی...
من: خواهش می کنم...
فیلا خداحافظ...
*خداحافظ...
من: گوشی رو قطع کردم....
...........................
سرم روی تخت اقا محمد بود که صدای اروم کسی باعث شد سرم رو بلند کنم....
که با اقا محمد که چشاش رو باز کرده بود مواجه شدم...
سریع از اتاق بیرون رفتم و سراغ دکتر رفتم
..........................
#دکتر
خب اقای..
*محمدی هستم
من: اقای محمدی حالشون خوبه خوبه!
و اینکه اگه بخواید می تونید فردا هم مرخصشون کنید!
*ممنونمم
به سمت اتاق رفتم....
دراز کشیده بود...
سلام اقا محمد
"س.ل.ام
ر.س.ول داوود خوبه؟؟
*شما که خودتون می دونید
" بزار الان برم پیشش دیگه
باید ببینمش!
*اقا محمد بزارید یه خورده حالتون بهتر بشه!
"م.ن خوبم
*اقا لطفاا
♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡
پ ن: خب اینا رو بخونید به جاهای حساس هم میرسیم😈