eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها ٠۸ دوباره سر جام نشستم که دستم تیر بدی کشید.... تازه فهمیدم خودمم تیر خوردم.. الان رسول بیاد نمیزاره هیچ کاری کنم پس بهتره همین الان پاشم برم.... هر طوری که شد بلند شدم... سعی کردم راه برم ولی.... افتادم روی زمین و دیگه جز سیاهی نصیبم نشد بالاخره رسیدم طبقه ای که اقا محمد بود به سمتش رفتم ولی با چیزیکه دیدم ترسیده به سمتش دویدم... اقا محمدددد پرستاری رو اون طرفا دیدم و بهش گفتم بره و دکتر بیاره ..................... بد از چند دیقه دکتر به همراه چندتا پرستار اومدند و اقا محمد رو به اتاق عمل بردن ـ.... نگران بودم از اینکه..... بهش فک نکنم بهتره ولی نمیشد... دلم می خواست برم پیش داوود ولی باید می موندم ببینم چی میشه حال اقا محمد خوبه یا نه! با زنگ خوردن گوشیم به خودم اومدم.... ولی من که اصن گوشی باهام نبود! یه خورده فک کردم فهمیدم گوشی اقا محمده! پس از تو جیبم در اوردمشو نگاهی به اسمش کردم... سیوش کرده بود نفس بابا!! دختر اقا محمد بود!! الان جواب بدم نگران میشه ندم نمیشه پس من چیکار کنمم حوصلم سر رفته بود این چند روز که با عزیز اومده بودیم اینجا (خواهر عزیز) از بابا مامان و داوود اصن خبر نداشتم تصمیم گرفتم زنگ بزنم بابا بد مامان گوشیمو برداشت و شمارشو گرفتم..... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: محمد🥺 پ ن: بچه نمیدونه جواب بده نمیدونه نده😂
گاندویی ها ٠۹ شمارشو گرفتم.... بد از چندتا بوق جواب داد سلام بابا😃 *سلام ببخشید... من: وقتی صدای بابا رو نشنیدن انگار دنیا رو سرم خراب شد قبل از اینکع حرف بزنه لب زدم.. شماا؟؟ بابام کجاست شما کی هستین چرا گوشیشو جواب دادید🥺 *خانم حسینی اروم باشید من همکار پدرتون هستم... ایشون نتونستن من جواب دادم گوشیشون رو..... من: چ.ی. چرا نتونسته ترو خداا بهم بگیدد بابام کجاستت *اتفاقی نیوفتاده فقط نتونستن جواب بدن گوشیشون رو.... من: اقای... *محمدی هستم من: اقای محمدی ترو خدا بهم بگید چیشده بابام همیشه گوشیشو خودش جواب میداد الان چیشدههه 🥺 که شما جواب دادید لطفاا بهم بگیدد *نفس عمیقی کشیدم و لب زدم خب ببینید من نباید بگم شما رو الکی حالتون رو بد کنم ما ماموریت داشتیم و پدرتون به بازوش تیر خورده و الان اتاق عمله ولی جای نگرانی نیست من: چیییی😭 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: بنظرتون واکنش دنیا چی می تونه باشه؟؟ همه میدونن که دخترا بابایی هستن🥺🥲 پ ن: ببخشید کمه! فردا طولانی میدم
گاندویی ها ٠ ی.نی چییی😭 ترو خداا بهم راستشوو بگین حالش خوبهه؟؟ اصن کدوم ماموریت؟؟ چرا بابام چیزی به من نگفتهه! اقای محمدی بهم راستشو بگین لطفاا🥺🥲 رسول: خانم حسینی یه لحظه اروم باشید من براتون توضیح میدم! ببینید .... میدونستم داوود برادرشه ولی الان از این موضوع خبر نداشت حتما از موضوع داوود هم خبر نداره دیگه! همون لحظه صداش از پشت تلفن اومد من: ب.بخش.ید ماموریت خارج از کشور بوده؟؟ رسول: ب.له می خواستم حرفی بزنم همون لحظه دکتر اقا محمد از اتاق اومد بیرون لب زدم خانم حسینی من بعدا بهتون زنگ میزنم.. گوشی رو قطع کردم و به سمت دکترش رفتم.... ببخشید اقای دکتر چیشد!! حالش خوبه؟ *خب... خداروشکر عملش به خپبی انجام شد و الانم تا یه بیست دقیقه دیگه بهوش میاد نگران نباشید من: خداروشکر.... ببخشید حال اون یکی بیمارمون داوود حسینی اون چی بهوش میاد! *من که خدمت پدرشون هم گفتم... بخاطر تیر و شک هایی که بهش وارد شده رفته کما... در مورد بهوش اومدنشم امیدتون به خدا باشه.... تا خدا نخواد حتی یه برگم از درخت نمی افت من:ممنون *خواهش می کنم وظیفم بود.. اینو گفتم و به راهم ادامه دادم... من: دکتر که رفت بد چند دقیقه تخت اقا محمد رو اوردن بیرون... چند تا پرستار داشتن میبردنش تو یه اتاقی... منم پشت سرشون راه افتادم و رفتم... وارد اتاقی شدن.... منم وارد همون اتاق شدم.... بد از رفتن پرستارا روی صندلی کنار تخت نشستم.... همون لحظه یاد دختر اقا محمد افتادم.... گوشی رو سریع در اوردم و شمارشو گرفتم ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: دنیا خانم خیلی نگرانه😂🥺 پ ن: تا خدا نخواد حتی یه برگم از درخت نمی افته🥲
اقای علی افشار..... چقدر بچه بوده🥺😂
هدایت شده از hastii
گاندویی ها گوشی رو سریع برداشتم و شمارشو گرفتم... بد از چند دیقه گوشی رو برداشت.... سلام خانم حسینی *سلام.. چیشد🥺 من: نگران نباشید از اتاق عمل اومدن بیرون منم با دکترشون حرف زدم گفتن که تا چند دیقه ای بهوش میان *چ.ی واقعاا🥺😍 من: بله واقعا هر وقت بهوش اومدن بهتون زنگ میزنم .. باهاشون حرف بزنید... *مرسی... من: خواهش می کنم... فیلا خداحافظ... *خداحافظ... من: گوشی رو قطع کردم.... ........................... سرم روی تخت اقا محمد بود که صدای اروم کسی باعث شد سرم رو بلند کنم.... که با اقا محمد که چشاش رو باز کرده بود مواجه شدم... سریع از اتاق بیرون رفتم و سراغ دکتر رفتم .......................... خب اقای.. *محمدی هستم من: اقای محمدی حالشون خوبه خوبه! و اینکه اگه بخواید می تونید فردا هم مرخصشون کنید! *ممنونمم به سمت اتاق رفتم.... دراز کشیده بود... سلام اقا محمد "س.ل.ام ر.س.ول داوود خوبه؟؟ *شما که خودتون می دونید " بزار الان برم پیشش دیگه باید ببینمش! *اقا محمد بزارید یه خورده حالتون بهتر بشه! "م.ن خوبم *اقا لطفاا ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: خب اینا رو بخونید به جاهای حساس هم میرسیم😈
گاندویی ها می خواستم برم پیش داوودم ولی رسول نمیزاشت..... دل تو دلم نبود که بچم الان حالش خوبه یا....... رو به رسول لب زدم رسول من چیکار کنم بفهمی حالم خوبه! اصن می خوای پاشم بشینم..؟ رسول تیر که نخورده به پهلوم! خورده دستم که اونم هیچی نیس رسولل بزار من برم ببینمش! من نرم میمیرمااا اقا محمد! چشم برید ولی بزارید قبلش با دکترتون حرف بزنم.... و اینکه... گوشی رو از جیبم در اوردم و لب زدم اقا شما اتاق عمل بودید دخترتون زنگ زد... مجبور شدم جواب بدم.... زنگ بزنید بهش از نگرانی در بیاد..... محمد: باشه مرسی... برو زود بیا!! من: چشم..... از اتاق خارج شدم...... محمد: وارد مخاطبینم شدم و شماره ی دنیا رو گرفتم..... نمیدونم چرا ولی حس می کردم این ماموریت مربوط به داووده! دلم برا اونم ی ذره شده بود.. ـ. همون لحظه گوشیم زنگ خورد... شماره بابا بود... سلام اقای محمدی چیشدد؟؟ بابام بهوش اومد؟؟ محمد: وقتی گف اقای محمدی فهمیدم با رسول حرف زده.... خندمو جمع کردم و لب زدم بله بهوش اومده.... اتفاقا بهش گفتم خیلی دوست داری باهاش حرف بزنی..... من: ب.ابااااا 🥺 محمد: جان بابا.. من: حالتون خوبه؟ محمد: خوبم بابا تو خوبی قشنگم؟؟ من: مرسی بابا محمد؟ محمد: جان بابا محمد من: یه سوال بپرسم راستشو بهم میگید؟؟ محمد: چه سوالی؟؟ بپرس بابا من: اول بگو جون دنیا راستشو میگم محمد: به جون دنیا راستشو میگم!! حالا بپرس دیگه بابا... من: بابا....... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن:دل تو دلم نیست.. پ ن: اقای محمدی😂💔 پ ن: بنظرتون سوال دنیا چیه؟؟
گاندویی ها بابا محمد این ماموریت به داوود مربوط میشه؟؟ منظورم اینکه شما گفتین داوود رو.... محمد: به هر کی دروغ بدم به این یکی نمی تونستم دروغ بگم! اره فداتشم.... مربوط به داووده! من: ب.ابا داوود کجاست حالش خوبه الان؟؟ محمد: خوبه بابا..... ولی من فیلا ندیدمش هر وقت رفتم پیشش زنگ میزنم بهت.... من: باشه بابا فقط مراقب خودتون باشید محمد: چشم بابا شما هم همین جور مراقب خودت باش نفس بابا من: چشم بابا محمد: قشنگم کاری با من نداری من برم؟ من: نه بابا خداحافظ.... محمد: خداحافظ نفسم... گوشی رو قطع کردم که همون لحظه رسول و دکتر وارد اتاق شدند...... از وقتی که اومدیم خونه علی فرشید خوابیدن... ولی من حتی نتونستم پلک رو پلک بزارم! شاید برا اینکه نگران داوودم شایدم برا اینکه حالا که رسول فهمیده داوود پسر اقا محمده رفتارش به کلی عوض بشه.... نمیدونم..... ولی دیدن داوود.... اینکه بخاطر رسول خودشو انداخت جلو گلوله! حتما رفتارشون باهام عوض شده! اره دیگه کلا! اصن حالم اوکی نبود.... گوشیمو برداشتم و شمارع محمدو گرفتم...... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: محمد به دنیا دروغ نمیگه! پ ن: حرفای سعید🥲