eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از .H.
گاندویی ها گوشی رو سریع برداشتم و شمارشو گرفتم... بد از چند دیقه گوشی رو برداشت.... سلام خانم حسینی *سلام.. چیشد🥺 من: نگران نباشید از اتاق عمل اومدن بیرون منم با دکترشون حرف زدم گفتن که تا چند دیقه ای بهوش میان *چ.ی واقعاا🥺😍 من: بله واقعا هر وقت بهوش اومدن بهتون زنگ میزنم .. باهاشون حرف بزنید... *مرسی... من: خواهش می کنم... فیلا خداحافظ... *خداحافظ... من: گوشی رو قطع کردم.... ........................... سرم روی تخت اقا محمد بود که صدای اروم کسی باعث شد سرم رو بلند کنم.... که با اقا محمد که چشاش رو باز کرده بود مواجه شدم... سریع از اتاق بیرون رفتم و سراغ دکتر رفتم .......................... خب اقای.. *محمدی هستم من: اقای محمدی حالشون خوبه خوبه! و اینکه اگه بخواید می تونید فردا هم مرخصشون کنید! *ممنونمم به سمت اتاق رفتم.... دراز کشیده بود... سلام اقا محمد "س.ل.ام ر.س.ول داوود خوبه؟؟ *شما که خودتون می دونید " بزار الان برم پیشش دیگه باید ببینمش! *اقا محمد بزارید یه خورده حالتون بهتر بشه! "م.ن خوبم *اقا لطفاا ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: خب اینا رو بخونید به جاهای حساس هم میرسیم😈
گاندویی ها می خواستم برم پیش داوودم ولی رسول نمیزاشت..... دل تو دلم نبود که بچم الان حالش خوبه یا....... رو به رسول لب زدم رسول من چیکار کنم بفهمی حالم خوبه! اصن می خوای پاشم بشینم..؟ رسول تیر که نخورده به پهلوم! خورده دستم که اونم هیچی نیس رسولل بزار من برم ببینمش! من نرم میمیرمااا اقا محمد! چشم برید ولی بزارید قبلش با دکترتون حرف بزنم.... و اینکه... گوشی رو از جیبم در اوردم و لب زدم اقا شما اتاق عمل بودید دخترتون زنگ زد... مجبور شدم جواب بدم.... زنگ بزنید بهش از نگرانی در بیاد..... محمد: باشه مرسی... برو زود بیا!! من: چشم..... از اتاق خارج شدم...... محمد: وارد مخاطبینم شدم و شماره ی دنیا رو گرفتم..... نمیدونم چرا ولی حس می کردم این ماموریت مربوط به داووده! دلم برا اونم ی ذره شده بود.. ـ. همون لحظه گوشیم زنگ خورد... شماره بابا بود... سلام اقای محمدی چیشدد؟؟ بابام بهوش اومد؟؟ محمد: وقتی گف اقای محمدی فهمیدم با رسول حرف زده.... خندمو جمع کردم و لب زدم بله بهوش اومده.... اتفاقا بهش گفتم خیلی دوست داری باهاش حرف بزنی..... من: ب.ابااااا 🥺 محمد: جان بابا.. من: حالتون خوبه؟ محمد: خوبم بابا تو خوبی قشنگم؟؟ من: مرسی بابا محمد؟ محمد: جان بابا محمد من: یه سوال بپرسم راستشو بهم میگید؟؟ محمد: چه سوالی؟؟ بپرس بابا من: اول بگو جون دنیا راستشو میگم محمد: به جون دنیا راستشو میگم!! حالا بپرس دیگه بابا... من: بابا....... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن:دل تو دلم نیست.. پ ن: اقای محمدی😂💔 پ ن: بنظرتون سوال دنیا چیه؟؟
گاندویی ها بابا محمد این ماموریت به داوود مربوط میشه؟؟ منظورم اینکه شما گفتین داوود رو.... محمد: به هر کی دروغ بدم به این یکی نمی تونستم دروغ بگم! اره فداتشم.... مربوط به داووده! من: ب.ابا داوود کجاست حالش خوبه الان؟؟ محمد: خوبه بابا..... ولی من فیلا ندیدمش هر وقت رفتم پیشش زنگ میزنم بهت.... من: باشه بابا فقط مراقب خودتون باشید محمد: چشم بابا شما هم همین جور مراقب خودت باش نفس بابا من: چشم بابا محمد: قشنگم کاری با من نداری من برم؟ من: نه بابا خداحافظ.... محمد: خداحافظ نفسم... گوشی رو قطع کردم که همون لحظه رسول و دکتر وارد اتاق شدند...... از وقتی که اومدیم خونه علی فرشید خوابیدن... ولی من حتی نتونستم پلک رو پلک بزارم! شاید برا اینکه نگران داوودم شایدم برا اینکه حالا که رسول فهمیده داوود پسر اقا محمده رفتارش به کلی عوض بشه.... نمیدونم..... ولی دیدن داوود.... اینکه بخاطر رسول خودشو انداخت جلو گلوله! حتما رفتارشون باهام عوض شده! اره دیگه کلا! اصن حالم اوکی نبود.... گوشیمو برداشتم و شمارع محمدو گرفتم...... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: محمد به دنیا دروغ نمیگه! پ ن: حرفای سعید🥲
گاندویی ها بد از کلی حرف زدن با دکتر بالاخره تونستم راضیش کنم که برم.... ولی گف باید پنج دیقه ای برم برگردم.... به کمک رسول از جام بلند شدم... همون لحظه گوشیم زنگ خورد... هر کس هس بعدا بهش زنگ می زنم فیلا اگه نرم دیگه نمی تونم برم با رسول به سمت ای سیو رفتیم.... ........................ـ.. وارد اتاق داوود شدم... کلی دستگاه بهش وصل بود.... با دیدنش انگار تو اون وضع انگار دنیا رو سرم خراب شد.... کنار صندلی کنار تخت نشستم.... اروم دستش رو توی دستم گرفتم و بوسیدم... داوود بابا.... میدونی هنوز باورم نشده که این اتفاقا افتاده... میدونی هنوز باورم نشده تو الان به بهونه ی این دستگاه ها داری نفس میکشی.... داوود بابا من بدون تو طاقت ندارم.. داوود بابا میدونی صدرا حالش چطوره؟؟ میدونی عطیه اگه بفهمه چی میشه؟؟ اصن اینا هیچ..... داوود میدونی دنیا هنوز نمیدونه! بابا دنیا که اینقدر بهت وابستس! میدونی اونم مثه من و مامان و...... بدون تو طاقت نداره.... اصن بابا حال رفیقاتو دیدی.... دیدی چقدر حالشون بده؟؟ رسول... داوود رسول بیشتر از همه نگرانته.... بابا بیدار شو زودتر که هممون نگرانتیمـ..... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: حرفای بابا محمد🥺🥲
گاندویی ها وقتی جواب نداد دیگه کلا نگران شدم... نکنه اتفاق بدی افتاده؟؟ یا خدایی نکرده.... واییی فکرایی که می کردم تو سرم اکو میشدند اصن حالم خوب نبود.... نه می تونستم پاشم برم بیمارستان نه می تونستم برم بگیرم بخوابم... ـ ذهنم در گیر بود درگیر داوود.... داوودی که..... همون لحظه گوشیم زنگ خورد بدون نگاه کردن به اسمش جواب دادم... از اتاق داوود اومدم بیرون.... رسول روی صندلی ها نشسته بود اروم به سمتش رفتم.... ولی مثه اینکه متوجه حضور من نشده بود دستم رو روی شونش گذاشتم که برگشت سمتم.. *عه اقا اومدید! بریم اتاقتون؟ من: اره! فقط رسول ما نباید بمونیم اینجا باید برگردیم ایران! الان زنگ بزن سعید بهش بگو بلیت بگیرن برن خودتم باهاشون برو! رسول: چشم اقا اول بریم اتاقتون بد منم زنگ می زنم...... وارد اتاق شدیم کمک اقا محمد کردم روی تخت دراز شد.... گوشیشو داد دستم... چشم اقا😂🙂 شماره سعید رو گرفتم... که سریع جواب داد الو رسول.... *سلام اقا سعید... خوبی؟؟ سعید: من خوبم.... رسول داوود خوبه؟ اصن عملش تموم شد؟؟ اقا محمد... اون خوبه رسول رسول من دارم جون میدم جواب بده😠 *برادر من!! یه لحظه نفس بگیر همش داری حرف میزنی بد بهم میگی... تو یه لحظه نفس بگیر!! سعید: خبب بگووو دیگهه! *سعید یه لحظه بزاری میگم بهت تو یه اصن نمیزاری من حرف بزنمممم من: چیه رسول *اقا نمیزارع حرف بزنم!! سعید: خب باشه بگوو *اقا محمد میگه باید بلیت بگیریم برگردیم ایران! دیگه نمی تونیم اینجا بمونیم! سعید: چشم من امشب میرم بلیت میگیرم... الان بگوووو داوود حالش خوبه من... ینی رسول می تونی گوشی بدم باهاش حرف بزنم؟؟ *سعید داداش..... داوود فیلا نمیشه باهاش حرف بزنی! سعید: چی. چراا رسول *دیگه😔 سعید: رسولللل دارمممممم میگمممم چراااا نمی تونم حرف بزنه(با داد) *رسول داد نزن..... ببین داوود تو کماس برا همین.... سعید: هاننن😨 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داد زد 🥺😌
بفرماا😎😉
گاندویی ها "چند روز بد" الان چند روزی میشه که برگشتیم ایران... همون روز که برگشتیم بچها رو فرستادم برن خونه... ولی رسول نرفت خونه و رفت سایت..... داوود تو این چند روز هیچ تغیری نکرده و وضیعتش همونه که هس... دلم برا اینکه باشه... برا حرف زدنش...... تنگ شده🥺🥲 خدایاا بچم هر چه زود تر بهوش بیااد..... هنوز عطیه خبر ندارع که ما برگشتیم ایران ... حتی خبر نداشته که وضع داوود اینه..... می خواستم زنگ بزنم به مهدی اول به اون بگم ولی... تصمیم گرفتم اول برم پیش داوود بخاطر همین به سمت اتاقش پا برداشتم. ـ...... همون لحظه رسول از راه رسید...... سلام اقا.... تو این چند روز که برگشتیم بچها رفتن خونه.... ولی من نمی تونستم بخاطر همینم فقط رفتم سایت.... و اونم به اسرار محمد بود که رفتم... به سمت بیمارستان راه افتادم.. دلم برا رومیسا یه ذره شده بود... اما داوود! من می تونم بعدا داوود رو ببینم ولی اگه خدایی نکرده اتفاقی بیافته! دیگه نمی تونم داوود رو ببینم💔 .................... با رسیدنم به بیمارستان از ماشین پیاده شدم.... وارد بیمارستان شدم... و به سمتی که داوود بستری بود رفتم... با دیدن اقا محمد تندی به سمتش رفتم.... سلام اقا.... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: ببخشید کمه🥺 فردا امتحان زبان دارم
گاندویی ها سلاام رسول من مگه بهت نگفتم دیگه نیا و از اون طرف برو خونه.... رسول جان عزیزم خواهرت نگرانته.... برو عزیزم.... الان که اومدی دیگه عب نداره ولی این دفعه خواستی بری برو یه سرم بزن به خواهرت بخدا اونم مثه چی نگران بود.... من: چی بگم بهت... می خواستم برم تو که همون لحظه گوشیم زنگ خورد... برگشتم به سمت عقب که رسول لب زد.... رسول: اقا محمد میشه من برم تا شما تلفتون تموم بشه من: اره برو...... تو این چند روز اصن حوصله نداشتم.... زنگ میزدم محمد گوشیش خاموش بود... نمی دونستم چیکار کنم.... شماره هیچ کدوم از همکاراشم نداشتم.... تو این دو روز حتی یه لقمه هم نتونستم غذا بخورم... دقیقا یه روز بد اینکه محمد رفت دنیا و عزیز برگشتن و الان دنیا دانشگاه هست و عزیز هم پایین.... گوشیمو برداشتم و شماره ی محمد و گرفتم.... بوق خورددد.. خدایاا... 🥺 گوشیش رو روشن کرده بود.... این ینی حالش خوبههههه😭 بد چندتا بوق جواب داددد بالاخره صداشو شنیدممم.... ا.لو محمد محمد: سلام عطیه.... خوبی؟؟ من: سلام.. تو خوبی.؟؟ محمد: خوبم من: محمدد این چند روز چرا گوشیت خاموش بوده؟؟؟ محمد میدونی من مردم تو این چند روز؟؟ اصن محمد داوودم خوبه؟؟؟. محمد: ببخشید شارژش تموم شده بود... منم یادم رفته بود بزنم شارژ من: خب... الان داوود کجاس حالش خوبه من: داوودم.... خوبه!! ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: خواهرت.... پ ن: نگرانی عطیه پ ن: داوود کجاست؟؟؟
❤️پارت دلی❤️ 🖤شهادت داوود🖤 محمد: قرار بود امروز بریم برا دستگیری سوژه(ساعد) نگران بودم.... این یکی ماموریت مثه بقیه نبود و خطرناک بود.... به سمت بچه ها راه افتادم هر کدوم شون روی میز هاشون نشسته بودن.... رو به همه لب زدم بچها پاشید پاشید برید نماز خونه استراحت کنید که بعد ظهر قراره بریم.... رسول: نمی دونم من فقط این استرس رو داشتم یا همه ی بچها هم داشتن..... با صدای اقا محمد از افکارم بیرون اومدم و به سمتش چرخیدم... با حرف داوود خندم گرفت... داوود: اقا محمد من که خسته نیستم اونی که خستس رسوله .... اقا قیافش رو نگاه کن... انگار صد ساله نخوابیده😂 رسول: خندمو جمع کردم و لب زدم خیلی خندیدیم اقا داوود😒 داوود: خب راست میگم دیگه🤪 محمد: بسه دیگههه(صدای نسبتا بلند..) گفتم پاشید برید.... اگه نرید همتون توبیخ میشد.. سعید: پاشو پاشو... الان الکی توبیخ میشیم.... رسول: از دست داوود ناراحت بودم نمی دونم چرا.... جدیدا یه خورده عصبی شده بودم... اومد سمتم که بلند شدم رفتم... داوود: نمی خواستم این جور بشه.. نمی خواستم از دستم ناراحت بشه به سمتش رفتم که بلند شد رفت... از دلش در میارم... بد ماموریت حتما از دلش در میارم به سمت نماز خونه پا برداشتم .. هر کدوم از بچها گوشه ای دراز شده بود... منم رفتم و گوشه ای خوابیدم.. چشامو اروم باز کردم که همزمان با من بقیه هم بیدار شدن..... خندم گرفت که سعید گفت سعید: مثه اینکه هممون کوک شدیم این ساعت بیدار بشیم.. 😂 داوود: 😂😂 اخ منم می خواستم همینو بگم... فرشید: 😂 حالا پاشید یه چیزی بخوریم... که باید بریم... رسول: راس میگه پاشید.... راوی: بد از خوردن غذایشان به سمت اتاق فرمانده حرکت کردند.. و بد از ان با فرمانده ی خود به سمت اتاق تجهیزات حرکت کردند... محمد: بد از اماده شدن به سمت خروجی سایت رفتیم.... سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به خونه ی ساعد.... بد از چند دیقه رسیدیم... از ماشین ها پیاده شدیم... داوود: از نگاه های رسول میشد فهمید که هنوزم ازم دلخوره.. ـ. با اشاره ی اقا محمد از در بالا رفتم و در باز کردم... ـ وارد خونش شدیم.. محمد: رسول تو سعید برید بالا.. فرشید و امیر پشت بوم داوود تو هم با من بیا.... همه: چشم اقا داوود: اقا محمد جلو من پشت اقا محمد حرکت کردم... رسول: از پله ها بالا رفتیم و وارد اتاق شدیم.. به سعید اشاره کردم که اول من میرم و بعدش تو بیا.. وارد اتاق شدم و سریع اسلحمو گوفتم جلو خودم.. اسلحمو جلوی کسی که تو اتاق بود گرفتم... به سعید اشاره کردم که بره دستگیرش کنه... سعید: به سمت این مرده رفتم و تفنگشو از دستش گرفتم و دستبند بهش زدم.... و به سمت پایین حرکت کردیم... که صدای تیر بلند شد.... سریع با دست بند خودم دستشو زدم به نرده و با سعید به سمت صدای شلیک حرکت کردیم... محمد: در اتاق رو به رو باز کردم ولی کسی نبود... می خواستم وارد اتاق بشم که داوود گف من میرم... داوود پشت من میای! باشه؟؟ داوود: چشم محمد: وارد اتاق شدم و داوود پشت سرم بود.. کسی نبود.. یهو چشم خورد به کماد... به سمتش رفتم و در شو باز کردم.. که.... س.اعد تو کماددد بوددد! سریع به بیرون اومد و تفنگشو به سمتم گرف شلیک کرد.... داوود: اقا محمد به سمت کماد رفت و درش رو باز کرد که سریع ساعد اومد بیرون تفنگو به سمت محمد گرف... حدس زدم می خواد چیکار کنه بخاطر همین تو یه لحظه خودمو پرت کردم جلو اقا محمد... که قفسه ی سینم تیر بدی کشید... دیگه نمی تونستم نفس بکشم... محمد: داوووودددد😭 سریع تفنگو به سمت ساعت گرفتم و شلیک کردم.... به سمت داوود دویدم و سرش رو پام گزاشتم... همون لحظه رسول و سعید وارد اتاق شدن لب زدم.. محمد: داوود.. اروم باش عزیزم اروم.. با فریاد رو به سعید لب زدم.. ـ سعید زنگ برن امبولانس.. رسول: با صحنه ای که دیدم نفسم رفت.. اون داداش من بود که جلو اقا محمد افتاده بود و دورش پر خون بود!! ارههه... به سمتش دویدم و کنارش فرود اومدم.. محمد: داوود فقط نخواب نخواب😭 رسول: د.اوود داداشی... جون رسوللل نخوابب😭 داوود: ر.س.و.ل رسول: جان رسول😭 داوود: ح.ل.ا.ل.م. م.ی. ک.ن.ی؟ رسول: داداش نزن از این حرفاا🥺 داوود تو حق نداری منو تنها بزاری... محمد: سعید این امبولانس چیشددد😡😭 سعید: الان میاد اقاـ.. داوود: دیگه نمی تونستم نفس بکشم حتی دیگه بچها برام تار بودن... لب زدم: ر.س.و.ل م.ن.و ب.ب.خ.ش و سیاهی مطلق... ... رسول: نه داوودد نهههههههههه😭😭😭 داوود چشاتو بازززز کنننننن 😭 محمد: باورم نمیشع!!!