3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گیرایی استادمون❤🥺
#مدیر
https://eitaa.com/Admin_Gando
+محمد خب این بچه رو اینقدر ضایع نکن😭😂
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
محمد بایدد ضایع کننهه🤦♀
هم استاد هم دهقان رو😂🥲
#مدیر
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاشو ببینم😂
خیلی بی معرفتی رسول🥺🥲
خسته نباشین😂
"خب بچه راست میگه دیگه😂💔
#مدیر
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۵
داوود: خواستم که از خیابان رد شم..
ولی اشک تو چشام اجازه ی دیدن خیابون رو بهم نمیداد.
چشامو بستم که صدای بوق ماشین و درد بدی که کل بدنم پیچید...
تنها چیزی که تونستم ببینم مردمی بودن که جمع شده بودن دورم..
و اخرین چیزی که شنیدم صدای فریاد بود....
و سیاهی مطلق.....
......................
محمد: چند ساعتی بود که از داوود خبر نداشتیم و هر چقدر زنگ میزدیم گوشیش خاموش بود..
رسول هیچی نمی گفت ساکت یه گوشه نشسته بود..
همون لحظه گوشیم زنگ خورد.
نگاهی بهش کردم داوود بود.
سریع جواب دادم..
داوود معلوم هست کجایی چرا گوشیت خاموشه؟؟ 😡
+سلام اقا
شما نسبتی با ایشون دارید؟
_سلام.
گ.وشی برادر من دست شما چیکار می کنه🥺
چه اتفاقی افتاده؟؟
+اممم...
راستش برادرتون تصادف کرده.
الان اینجا هستن.
_چیییی🥺
کدوم بیمارستان؟؟؟
+بیمارستان امام علی..
_من الان میام.
سریع گوشی رو قطع کردم..
بچها با ترس داشتن نگام می کردن..
لب زدم داوود تصادف کرده الانم بیمارستانه...
و خواستم از اتاق خارج شم که...
رسول: اقا لطفا بزارید منم بیام..
من اینجا بمونم دق می کنم لطفاا..
_پاشو بیا...
با رسول از سایت خارج شدیم..
سوار ماشین شدیم..
نمیدونم چی جور رانندگی کردم که رسیدیم بیمارستان...
رسول اصن حرف نمیزد به بیرون خیره شده بود....
جلوی بیمارستان نگه داشتم.
و پیاده شدم ولی رسول...
اصلا حواسش نبود...
رسول جان پیاده شو...
+چشم..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داوود حالش خوبه یا؟؟
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۶
محمد: به سمت بیمارستان حرکت کردیم...
وارد بیمارستان شدیم به سمت پذیرش رفتم..
+سلام
ببخشید چند دیقه پیش به من زنگ زدید مثه اینکه برادرم اینجاست؟؟
_سلام
منظورتون اقای داوود محمدی هس؟؟
+بله بله...
_طبقه ی سوم مستقیم اتاق عمل.
+ممنون
رسول بیا بریم...
از پله ها بالا رفتیم جوری تند می رفتم که گفتم الان میوفتم ولی نمی تونستم تحمل کنم که خدایی نکرده اتفاقی بیوفته برای داوود....
وقتی رسیدیم به سمت اتاق عمل حرکت کردم....
نشستیم در اتاق...
می ترسیدم....
می ترسیدم که اتفاقی بیوفته براش...
رسول: اقا محمد.
به جان خودش اگه اتفاقی براش بیوفته....
-رسولللل
داوود حالش خوبه...
چیزیش نمیشهه مطمئن باش....
رسول داوود قوی تر از چیزی هس که بخواد با یه تصادف حالش بد بشه....
رسول: درسته🥺
ولی اقا محمد مقصر من بودم.....
من نباید بخاطر اون شوخی بی مزه میزدم..
-رسول...
بسه پسر...
فیلا هیچیی نگوووو
بخدا خودمم حالم خوب نیست فیلاا.
رسول: چشم.
اگه اتفاقی براش بیوفته چی چیکار کنم؟؟
به پدر مادرش چی بگم؟؟
خدایاا خودت کمک کن اتفاقی نیوفته..
کمک کن سالم از اون اتاق بیرون بیاد...
با صدای در اتاق عمل از افکارم بیرون اومدم..
محمد سریع به سمت دکتر رف..
-اقای دکتر حالش چطوره؟؟
+شما نسبتی باهوشون داری!؟
-من برادرشم..
+خب...
•••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داوود خوبه یا نه؟؟؟
بر اساس رنگ دیوار اتاقت 🌌
سفید: محمد
ابی: رسول
قرمز: داوود
صورتی:عطیه
سبز: سعید
طوسی: امیر
سایر: عبدی
با توجه به رنگ لباست👗
کرمی: تو باغ
ابی: تو عروسی
قهوه ای: تو اتاق
طوسی: بیرون
مشکی: پذیرایی
قرمز: پیش بابات
سایر: کنار همکلاسیت
با توجه به گلی که دوس داری🌻
رز: میگه دوست دارم
یاس: میگه شمارمو می خوای
مریم: میگه برو کنار از جلوم
شقایق: میگه با من میای خونمون
سوسن:میگه گاندو سه قراره شه
سایر: میگه ازت بدم میادد