eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ +خب راستش ضربه ی بدی به سرش وارد شده... شانس اورده که زنده مونده.... رسول: خ. خب کی بهوش میاد +اومم..... چون ضربه بد بوده اگه تا ۲۴ ساعت دیگه بهوش نیاد میره کما... رسول: چیییییی🥺💔 +امیدتون به خدا باشه.... انشاالله که بهوش میاد.. -وقتی دکتر گف اگه تا ۲۴ ساعت دیگه بهوش نیاد میره کما.. انگار نفسم بالا نمی اومد دیگه نگاهی به رسول کردم اونم حالش بد بود.... دکتر می خواست بره قبلش لب ب.له م.م.نون رسول: اقا محمد من اشتباه شنیدم... اره اقا🥺 بگید که اشتباه شنیدمم😭 -رسول اروم باش. اروم اروم باش. رسول شنیدی که دکتر چی گف، گف اگه!! رسول بهوش بیادد رسول: اقا ولی گف امکان داره!! اقا محمد گف اگه بهوش نیاد میره کماا😭 اقا بخدا من نمی تونم بدون داوود اقا لطفا یه کاری کنید من هیچی نفهمم نفهمم تا این ۲۴ ساعت بگزرع😭 -اروم دستم روی شونش گذاشتم و لب زدم بهوش میاد.. فقط صبر می خواد که مطمئنم تو می تونی صبر کنی.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: ببخشید کمه... چهارشنبه جبران میکنم🥺♥️ ممنون که درکم می کنید
هدایت شده از حوالی پاییز🍂
دیروز در حرم اخت الرضا(س) و جمکران به یاد چنل های زیر رهرو عشق، از تبار فاطمه 313،ماهورا قتیل العبرات .افتخار.عشاق الرضا . حریم عشق،سرباز وطن، یاسمین،گاندویی ها، یک عاشقانه ارام اوای جدید ،دختر ماه،دورهمی ایتا،سیاه چاله،مخاطب خاص،بنات الحسین،قطار، پناه مدیا، اینجا همه چی درهمه، خانم کاف،آفاق 245،بارمان، بچه های امروزی, Clay plate
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حسود😂😁 +کاری کردن که محمد گف من اشتباه کردم🤣💔 https://eitaa.com/Admin_Gando
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رسول: ولی محمد..... -ولی محمد نداریم... پاشو پاشو به این حرفا بریم پیشش. راه افتادیم رفتیم به بخشی که داوود بود خودم حالم از رسول بدتر بود ولی خودمو خوب جلوه میدادم ولی تو دلم غوغا بود..... خدایااا خودت بهمون برش گردون... رسول: رسیدیم به همون بخشی که داوود توش بود.... با دیدن داوود تو اون وضع بین اون همه دستگا..... نفسم گرفت........ 🥺💔 دیگه واقعا نمی تونستم تحمل کنم نمی تونستم خوب باشم.... اقا محمد دستم رو گرفت و اروم روی صندلی نشستیم.. -با دیدن داوود دیگه به رسول به رسول نمی گفتم اروم باش.. چون خودمم با دیدنش حالم بد شد... نگاهی به رسول کردم رنگ روش پریده بود.... اروم دستش رو گرفتم و روی صندلی ها نشستیم.. لب زدم رسول؟؟؟ رسول: ج.انم ا.قا -من بهت قول میدم داوود بهوش میاد.. رسول اون که نمی خواد ما رو تنها بزاره؟؟ می خواد؟؟ نه.. رسول: بله اقا💔 محمد؟؟ -جان محمد رسول: میشه برم پیشش؟! -اره فقط قول بده حالت بد نشه... باشه؟؟ رسول: چشم اقا.. اینو گفتم و بلند شدم و راه افتادم به سمت اتاق.. لباس مخصوصی پوشیدم و در اتاق رو باز کردم... لبو گاز گرفتم تا جلو بغضم رو بگیرم... به سمتش رفتم و روی صندلی نشستم.. بمیرم الهی😭💔 داوود تو اون وضع.... لب زدم.... داداش داوود... داداشی🥺 نمی خوای بیدار بشی؟؟ داوود تو چشاتو باز کن بد تو هم بزن، بزن تو صورتم داداش.. فقط یه وقت فکر رفتن نکن.. باشه؟؟ چون بری داغون میشم ن تنها من بلکه هممون داغون میشیم 😭 داداش میدونی چقدر پشیمونم میدونی محمد الان پشت در نشسته؟؟ میدونی بچها تو سایت وقتی خبر دار شدن که بیمارستانی چه حالی شدن؟؟ داوود😭💔 تو چشاتو باز کن من اصن اگه تو بخوای من از سایت میرم اگه بخوای نبینیم میرم... فقط تو الان چشاتو باز کن من متوجه شم حالت خوبه.. همون لحظه انگشت داوود تکون خورد.. نگاهی بهش کردم چشاشو داشت باز می کرد🥺 از اتاق بیرون اومدم... و لب زدم ـ... م.حمدددد😭 -پشت شیشه میشه شد فهمید رسول داره گریه می کنه... لرزیدن شونه هاش یکی از نشونه هاش بود.... همون لحظه اومد بیرون و بلند اسمم رو صدا زد.. لب زدم.. -جانم چیشده؟؟ رسول: محمدد.. بهوش اومدد😭 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: بهوش اومد🥺😭