بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۹
-تا گف بهوش اومد دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و به سمت دکتر دویدم...
بد از چند دقیقه با دکترا برگشتیم...
اول دکتر و بد پرستارا وارد اتاق شدند....
رسول اشک می ریخت ولی این اشک، اشک شوق بود🥲
اروم کنارش رفتم و دستم رو روی شونش گزاشتم...
نگاهی بهم کرد و لبخندی زد..
لب زدم..
-استاد رسول دیدی بهوش اومد..
دیدی؟؟
گفتم داوود بی معرفت نیس
بهت گفته بودم اون تنهامون نمیزاره...
رسول: بله ا.قا🥺🙂
-حالا استاد...
نمی خوای بگی چی به این دهقان فداکار مون گفتی بهوش اومد؟؟
رسول: اوم... 😂
چیز خواستی نگفتمـ....
فقط بهش گفتم بهوش بیاد اگه نخواست ببینم میرم.
ینی کلا از سایت میرم.
بهش گفتم فقط مطمئن بشم حالش خوبه بد میرم.
-با حرفی که زد یه لحظه تعجب کردم
رسول چی میگی؟؟
ینی چی استاد رسول؟؟
ببین من مطمئنم داوود می بخشه...
بعدشم اگه الان نبخشه که احتمالش خیلی کمه بعدا می بخشه...
کم کم می بخشه استاد
حق نداری جایی بری هاا
حله؟؟
رسول: حله اقا😂🥺
-همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: شبم پارت میدم😉
هدایت شده از •¹²⁸•
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
پارت_۱٠
-به سمتش رفتم و لب زدم اقای دکتر حالش خوبه؟
*خب چی بگم..
خیلی خوب بوده....
که تو این مدت کم خیلی خوب بوده که بهوش اومده...
-الان می تونیم ببینیمش؟؟
*بله چرا که نه..
فقط قبلش رسول شمایید؟؟
رسول: تا اسمم رو ارود یه لحظه فک کردم نمی خواد منو ببینه یا....
لب زدم منم..
رسول منم...
*خب اقا رسول...
برو پیشش می خواد ببینت..
رسول: چییی🥺😍
واقعاا؟؟؟
*شک داری؟؟
میخواد ببینت دیگه ببینت دیگه...
برو پیشش
اینو گفتم و به راهم ادامه دادم.....
رسول: نگاهی به محمد کردم....
-استاد رسول....
نمی خوای که پشیمون بشه؟؟
بدو برو پیشش....
رسول: اجازه میدید برم یا می خواید اول برید؟؟
-استاددد
اول می خواد تو رو ببینه بروو
رسول: چشم...
با اجازه اقا...
وارد اتاق شدم.
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داوود می خواد رسول رو ببینه🥺😍
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۱۱
رسول: اروم روی صندلی نشستم.....
هنوز متوجه حضورم نشده بود....
اروم ولی با بغض لب زدم می خواستی منو ببینی؟؟ 🥺
داوود: همه جا برام سیاه بود....
هر چی جلو تر می رفتم دنیا سیاه تر میشد نمیدونم این سیاهی پایانش کجاست؟؟
می ترسیدم...
از این سیاهی از اینکه دیگه نتونم روشنی رو به چشم ببینم .....
جلو تر رفتم ....
یه لحظه یه روشنی رو دیدم....
خوشحال شدم و به سمتش دویدم...
صدای حرف زدن کسی تو گوشم بود...
معذرت خواهی هاش اذیتم می کرد....
اینکه بغض داشت اذیتم می کرد....
پامو توی اون روشنی گذاشتم...
که انگار پرت شدم...
با صدای بغض الود رسول چشامو اروم اروم باز کردم...
انگشتمو تکون دادم....
که سریع نگاهی بهم کرد....
و با دیدنم اولش تعجب کرد..
و بد سریع به بیرون رفت...
چند دیقه ای نگذشت که دکتر وارد اتاقم شد...
به سمتم اومد و شروع به معاینه شدد...
ولی من فقط سرم بود که از درد داشت تیر می کشید...
لب زدم....
ب.ب.خشی.د ا.قا.ی د.ک.تر م.ن س.ر.م خ.ی.لی. ت.یر م.ی ک.شه
دکتر:نترس عزیزم..
چیزی نیست بخاطر ضربه ای که به سرت وارد شده...
نگران نباش تا چند ساعت دیگه خوب میشه.
فیلا باید استراحت کنی..
خداروشکر که بهوشم اومدی...
داوود: م.م.نون
دکتر: خواهش ..
وظیفم بود...
تازه کن کاری نکردم...
اون کسی که باهات حرف زده باعث شده بهوش بیای..
داوود: لبخندی زدم......
ب.بخشید میشه به رسول بگید بیاد می خوام ببینمش..
دکتر: حتماا
داوود:............
بد از چند دیقه با صدای رسول به سمتش برگشتم....
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: چی بگم..... 🙃🥲
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۱۲
داوود: چند دیقه بد با صدای رسول به سمتش برگشتم...
بغض توی چشاش کاملا معلوم بود....
لب زدم...
ا.ستاد رس.و.ل ا.تفاقی افتاده؟؟
رسول: نمیدونم چرا ولی با این حرف داوود اشکام دیگه نتونستم جلو بعضم رو بگیرم..
و اشکام شروع به باریدن کردن...
انگار حرف داوود مجوز اشک های من بود....
داوود: رسولللل😳🥺
چیشدی داداش؟؟؟
دستم رو اروم بردم و اشکاشو پاک کردم...
چرا داری گریه می کنی استاد رسول...
داداش رسول...
رسول: دست داوود رو اروم توی دستم گرفتم...
و بوسیدم..
نگاهی به صورتش کردم...
یه خورده کبود بود...
اروم دستم رو، روی صورتش گزاشتم....
و لب زدم...
الهی من بمیرم داداش....
دستم بشکنه داداش😭
داوود: رسول داداش داری چیکار می کنی با خودت؟؟؟
داری چی میگی اصن؟؟
داداش......
رسول: داوود داداش....
بیا تو هم بزن فقط منو ببخش...
ببخشید که زدم.... ـ
ببخشید داداش..
ببخش...
داوود بزن....
بزن داداش تا هم تو منو ببخشی هم من بتونم اروم بشم...
داوود: چیی؟؟
رسول متوجه میشی چی داری میگی داداش؟؟؟
رسول داداش من تا حالا اصلا داد نزدم سر بزرگ تر از خودم...
بد تو داری میگی بزن؟؟
من نمیزنم...
رسول من عمرا نمیزنم...
اونم داداشم رو بیام بزنم؟؟
نه استاد نه داداش من نمی زنم...
تازه یه چیز دیگه هم بگم من از دست داداشم ناراحت نشدم که بخوام ببخشمـ. 🙃
رسول: داوود داداش لطفااا بزن...
داوود: رسول جان...
استاد رسول من نمیزنم...
رسول میشه از فضا در بیایم؟؟
ترو خدا دیگه نگو بزن...
جون داوود دیگه نگو بزن....
اگه منو دوست داری دیگه نگو بزن....
باشه داداش؟؟ 🥺
رسول:اشکامو پاک کردم.....
و لب زدم سخته ولی چشم داداش... 🥲
داوود: بی بلا استاد یا داداش رسول🙃
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داسولیی🥺♥️
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦ̇ߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۱۳
داوود: حالا میشه یکم از این حالت بیای بیرون و بخندی؟؟
بابا استاد رسول ناراحتی به تو نمیاد...
بخند داداشم....
-با حرفش خندم گرفت...
لب زدم داداش مطمئنی خطر رفع شده؟؟
یا خداا😂
من برم به دکتر بگم بیاد..
داوود چرا باید الکی بخندم..
داوود: 😂
اره ضربه بد بوده😂
ولی عوضش تونستم یه لبخند کم رنگ روی لبات بیارم..
قبول داری استاد؟؟
-بله...
قبول دارم اونم چجور..
خب موفقم شدی..
داوود من دیگه برم...
میام پیشت بازم...
فیلا برم به بقیه هم بگم حالت خوبه..
میام
داوود: باش..
فقط جوری همه مگه جز خودت کسی هم خبر داره؟؟
-همه ی بچها خبر دارن...
حتی محمد هم الان بیرون نشسته.
داوود: جدی؟؟
-بله جدی ی جدی.
داوود: خب داداش می خوای بری برو ولی زودی برگرد.
-چشم..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: بازم داسولی♥️🥺»»»»