بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۱۵
محمد: بلند شدم و لب زدم استاد رسول اجازه میدی من برم تو؟؟
_اقا بفرمایید...
شما خودتون صاحب اجازه اید..
محمد: بشین تا بیام...
_چشم
محمد: به سمت اتاق داوود پا بر داشتم....
در اروم باز کردم...
داوود: تو فکر بودم...
سرم بد جور درد می کرد....
همون لحظه صدای در بلند شد..
بر گشتم سمت در که با اقا محمد رو به رو شدم..
خواستم بلند بشم که..
محمد: داوود با صدای در برگشت و با دیدن من خواست بلند بشه که ب سمتش پا تند کردم...
اروم دستم رو، روی شونش گذاشتم و لب زدم دراز شو داوود جان
داوود: سلام اقا..
محمد: سلام..
خوبی؟؟
داوود چیشدی تو؟؟
اصن کی از سایت اومدی بیرون کسی نفهمید؟؟
داوود: بله اقا خوبم..
😂
راستش من دیدم حواستون نیست گفتم برم بیرون..... 😎
محمد: اهاا..
گفتی من حواسم برم بیرون...
بد این محمدم اینجا وایساده هویجه
(خندمو جمع کردم و ادامه دادم)
اصن بعدا هم نمیفهمه...
داوود: نهه..
ن ن.. اقا
محمد: چرا دیگه داوود....
فقط منم میگم این اقا داوود بعدا نمیفهمه من بیام یه توبیخ کوچولو بکنم...
داوود: چیییییی..
نه اقااا لطفاااا نههه🥺😂
محمد: دیگه فایده نداره اقا داوود😎
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: هویج🤣🤣
پ ن: توبیخ..! 😎