eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: بلند شدم و لب زدم استاد رسول اجازه میدی من برم تو؟؟ _اقا بفرمایید... شما خودتون صاحب اجازه اید.. محمد: بشین تا بیام... _چشم محمد: به سمت اتاق داوود پا بر داشتم.... در اروم باز کردم... داوود: تو فکر بودم... سرم بد جور درد می کرد.... همون لحظه صدای در بلند شد.. بر گشتم سمت در که با اقا محمد رو به رو شدم.. خواستم بلند بشم که.. محمد: داوود با صدای در برگشت و با دیدن من خواست بلند بشه که ب سمتش پا تند کردم... اروم دستم رو، روی شونش گذاشتم و لب زدم دراز شو داوود جان داوود: سلام اقا.. محمد: سلام.. خوبی؟؟ داوود چیشدی تو؟؟ اصن کی از سایت اومدی بیرون کسی نفهمید؟؟ داوود: بله اقا خوبم.. 😂 راستش من دیدم حواستون نیست گفتم برم بیرون..... 😎 محمد: اهاا.. گفتی من حواسم برم بیرون... بد این محمدم اینجا وایساده هویجه (خندمو جمع کردم و ادامه دادم) اصن بعدا هم نمیفهمه... داوود: نهه.. ن ن.. اقا محمد: چرا دیگه داوود.... فقط منم میگم این اقا داوود بعدا نمیفهمه من بیام یه توبیخ کوچولو بکنم... داوود: چیییییی.. نه اقااا لطفاااا نههه🥺😂 محمد: دیگه فایده نداره اقا داوود😎 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: هویج🤣🤣 پ ن: توبیخ..! 😎
کیوان💔🥲
شب بخیر تا فردا🥺🌱
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ داوود: اقا محمد 🥺 نمیشه این دفعه ببخشید محمد: نه.. حالا اقا داوود میدونی توبیخت چیه؟؟ توبیخ شما اینکه بد از بیمارستان مرخص شدی بجای اینکه بیای سایت میری خونه.... و تا یه هفته سایت نمیای.. حله؟؟ داوود: نهه اقااا لطفااا این توبیخ نههه.... لطفااا نه.. 🥺 اقا هر توبیخ دیگه ای باشه قبوله ولی این یکی نه.... اقا محمد شما که میدونی من تحمل ندارم🥺💔 اقاا محمد: داوود جوری خواهش می کرد انگار بهش گفتم باید بره زندان😐 لب زدم... داوود اروم باش.. من که نگفتم تا ابد بمون خونه.. من گفتم یه هفته اونم برا اینکه حال خودت خوب بشه... داوود: یه توبیخ دیگه🥺 ترو خداا اقا بخدا من تو خونه باشم دق می کنم... لطفاا محمد: داوود جوری خواهش می کرد که دلم نیومد بهش نه بگم... لب زدم... قبوله... داوود دارم میگم فقط باید مراقب خودت باشی... داوود: لبخندی زدم و چشمی گفتم.. محمد:میبینم.. خب اقا داوود من باید برم.. ولی نگران نباش زنگ میزنم امیر بیاد پیشت.. داوود: می خواستم حرفی بزنم که....... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: توبیخش رو پس گرف😂💔 پ ن: که....؟؟
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: با کسی در هر دومون برگشتیم و نگاهی به در کردیم... با دیدن دکتر یه لحظه ترسیدم که نکنه خدایی نکرده...... این فکر رو از سرم بیرون کردم.... لب زدم.. اقای دکتر اتفاقی افتاده؟؟ +نه. چه اتفاقی باید می افتاد؟؟ محمد: اخه الان شما اینجا؟؟ داوود: چیزی نمی گفتم و فقط به حرف های محمد و دکتر گوش میدادم.. اگه دکتر چیزی بگه که به دلخواه محمد نباشه عمرا دیگه نمیزاره بیام سایت... +خب مگه حتما خدایی نکرده باید اتفاقی بیافته که من بیان اینجا؟؟ نه اقا محمد... نه.. من اگه اینجام فقط برا اینکه ایشون (اشاره به داوود) رو منتقل کنیم بخش.. اگه مخالف هستید منتقلش نکنیم؟؟ محمد: ینی حالش خوبه دیگه؟؟ +بله داوود: ایولل😍😂 (منتقلش کردن به بخش) داوود: وقتی که اوردنم تو بخش اقا محمد و رسول پنج دیقه موندن و بد رفتن... مثه اینکه برا پرونده ی جدید نیاز به نیرو داریم.. چون گفتن میرن کارا نیروی جدید رو انجام بدن... محمد می خواست زنگ بزنه امیر بیاد پیشم ولی خودم نخواستم... حوصلم سر رفته بود... برا همین گوشیمو برداشتم و رفتم تو گوشی.. "دو روز بد " محمد: تو این دو روز که داوود بیمارستان بود ما می رفتیم پیشش ولی نمیذاشت بمونیم... دیگه همچی درست بود برا توضیح پرونده.... فقط مونده بود که داوود امروز مرخص بشه... داوود: تو این دو روز بچها میومدن... ولی نمیزاشتم بمونن پیشم.. همون لحظه دکتر وارد اتاق شد.... +اومم.. راستش اگه میشه یه برگه رضایت بیارید من خودم امضا کنم می خوام برم.. +ها؟؟ ینی چی؟؟ نمیشه که.. داوود: چرا نمیشه؟؟ لطفا.. +من که میدونم نمی تونم راضیت کنم پس الکی خودمو خسته نکنم.. وایسا الان میام... داوود: ممنون. چند دیقه ای گذشت که دکتر اومد... برگه رو داد بهم.. منم امضاش کردم... و بد از روی تخت بلند شدم و لباسمو پوشیدم... از بیمارستان بیرون اومدم... لب زدم خدایا شکرت که ازاد شدم😂♥️ همون لحظه ماشینی جلوی پام ترمز کرد... ینی اگه یه لحظه دیر تر ترمز می کرد الان دوباره باید می رفتم بیمارستان... همون لحظه مردی از ماشین پیاده شد... ناشناس: از تیم محمد خبر داشتم.. از اون دفعه ی پیش که برادرم رو کشت ازش متنفرم.. دم بیمارستان بودم.. میدونستم یکی از نیرو هاش اینجاس.. تو فکر خیال خودم بودم که اون پسره ازبیمارستان خارج شد.. پامو روی گاز گذاشتم و به سمتش رفتم.... از ماشین پیاده شدم... و رفتم جلو... پیراهنشو گرفتم و محکم فشار دادم... و بد با مشت یکی زدم توی دهنش و بد یکی زیر چشش... لب زدم.. به فرماندت بگو دیگه دست از سر این یکی پرونده برداره.. وگرنه اینکه هیچی نبود.. دفعه بد.. خودم میدونم چیکارتون کنم... اینو گفتم و سوار ماشین شدم.. داوود: مرده که از ماشین پیاده شد... می خواستم بگم ببخشید که یقه ی لباسمو گرف جوری فشار میداد که هر لحظه می گفتم الان دیگه نفسم میره.. همون لحظه یکی زد تو دهنم... 🥺💔 میشد بفهمی که دهنم پر خون شده.. و بد هم یکی زد زیر چشمم.. و بد گف.. به فرماندت بگو دیگه دست از سر این یکی پرونده برداره وگرنه اینکه هیچی نبود.. دفعه بد خودم میدونم چیکار کنم.. اینو گف و رفت.. مات مبهوم به جلوم نگاه می کردم.. دستم رو لبم گزاشتم.. پر خون بود.. یه لحظه سرم گیج رف.. ولی با این حالم راه افتادم و به سمت سایت رفتم.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: داوود🥺💔 پ ن: ی پارت طولانی به جای دو پارت. 🌱