بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۱۷
محمد: با کسی در هر دومون برگشتیم و نگاهی به در کردیم...
با دیدن دکتر یه لحظه ترسیدم که نکنه خدایی نکرده......
این فکر رو از سرم بیرون کردم....
لب زدم..
اقای دکتر اتفاقی افتاده؟؟
+نه.
چه اتفاقی باید می افتاد؟؟
محمد: اخه الان شما اینجا؟؟
داوود: چیزی نمی گفتم و فقط به حرف های محمد و دکتر گوش میدادم..
اگه دکتر چیزی بگه که به دلخواه محمد نباشه عمرا دیگه نمیزاره بیام سایت...
+خب مگه حتما خدایی نکرده باید اتفاقی بیافته که من بیان اینجا؟؟
نه اقا محمد...
نه..
من اگه اینجام فقط برا اینکه ایشون (اشاره به داوود) رو منتقل کنیم بخش..
اگه مخالف هستید منتقلش نکنیم؟؟
محمد: ینی حالش خوبه دیگه؟؟
+بله
داوود: ایولل😍😂
(منتقلش کردن به بخش)
داوود: وقتی که اوردنم تو بخش اقا محمد و رسول پنج دیقه موندن و بد رفتن...
مثه اینکه برا پرونده ی جدید نیاز به نیرو داریم..
چون گفتن میرن کارا نیروی جدید رو انجام بدن...
محمد می خواست زنگ بزنه امیر بیاد پیشم ولی خودم نخواستم...
حوصلم سر رفته بود...
برا همین گوشیمو برداشتم و رفتم تو گوشی..
"دو روز بد "
محمد: تو این دو روز که داوود بیمارستان بود ما می رفتیم پیشش ولی نمیذاشت بمونیم...
دیگه همچی درست بود برا توضیح پرونده....
فقط مونده بود که داوود امروز مرخص بشه...
داوود: تو این دو روز بچها میومدن...
ولی نمیزاشتم بمونن پیشم..
همون لحظه دکتر وارد اتاق شد....
+اومم..
راستش اگه میشه یه برگه رضایت بیارید من خودم امضا کنم می خوام برم..
+ها؟؟
ینی چی؟؟
نمیشه که..
داوود: چرا نمیشه؟؟
لطفا..
+من که میدونم نمی تونم راضیت کنم پس الکی خودمو خسته نکنم..
وایسا الان میام...
داوود: ممنون.
چند دیقه ای گذشت که دکتر اومد...
برگه رو داد بهم..
منم امضاش کردم...
و بد از روی تخت بلند شدم و لباسمو پوشیدم...
از بیمارستان بیرون اومدم...
لب زدم خدایا شکرت که ازاد شدم😂♥️
همون لحظه ماشینی جلوی پام ترمز کرد...
ینی اگه یه لحظه دیر تر ترمز می کرد الان دوباره باید می رفتم بیمارستان...
همون لحظه مردی از ماشین پیاده شد...
ناشناس: از تیم محمد خبر داشتم..
از اون دفعه ی پیش که برادرم رو کشت ازش متنفرم..
دم بیمارستان بودم..
میدونستم یکی از نیرو هاش اینجاس..
تو فکر خیال خودم بودم که اون پسره ازبیمارستان خارج شد..
پامو روی گاز گذاشتم و به سمتش رفتم....
از ماشین پیاده شدم...
و رفتم جلو...
پیراهنشو گرفتم و محکم فشار دادم...
و بد با مشت یکی زدم توی دهنش
و بد یکی زیر چشش...
لب زدم..
به فرماندت بگو دیگه دست از سر این یکی پرونده برداره..
وگرنه اینکه هیچی نبود..
دفعه بد..
خودم میدونم چیکارتون کنم...
اینو گفتم و سوار ماشین شدم..
داوود: مرده که از ماشین پیاده شد...
می خواستم بگم ببخشید که یقه ی لباسمو گرف جوری فشار میداد که هر لحظه می گفتم الان دیگه نفسم میره..
همون لحظه یکی زد تو دهنم... 🥺💔
میشد بفهمی که دهنم پر خون شده..
و بد هم یکی زد زیر چشمم..
و بد گف..
به فرماندت بگو دیگه دست از سر این یکی پرونده برداره وگرنه اینکه هیچی نبود..
دفعه بد خودم میدونم چیکار کنم..
اینو گف و رفت..
مات مبهوم به جلوم نگاه می کردم..
دستم رو لبم گزاشتم..
پر خون بود..
یه لحظه سرم گیج رف..
ولی با این حالم راه افتادم و به سمت سایت رفتم..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: داوود🥺💔
پ ن: ی پارت طولانی به جای دو پارت. 🌱
مولانا خیلی قشنگ گفته
اگر همه جا تاریک بود دوباره بنگر شاید نور خودت باشی✨📎
-
گهی گریان، گهی خندان، گهی چون اَبر سرگردان، گهی عاقلتر از عاقل ، گهی نادانتر از نادان!
-
'🌿 خیلیهامیپرسن..؛
کیگفتہ،محجبہهافرشتہان؟!
امامعلی‹ع›میفرمایند.؛
| هماناعفیفوپاکدامن،فرشتہای
ازفرشتہهاست🌚💙 |
#حجاب
فڪرشوبڪن...
روبہگنبدشنشستۍ؛
بہشنگاهمیڪنۍ!
دستخودتنیست
یہوبغضمیڪنۍ...
میبارۍ!
هقهقمیڪنۍ:)!
یھواینوسطمیخندۍ؛
حرفمیزنۍ
بازگریتمیگیره...
اشڪاتمیشنیادگاریت
بہسنگفرشا؎حرم...
قشنگہ نہ!؟
همچینصحنہاۍنصیبمون'انشاءالله'
#کربلا
ما قبرستان نشینان عالم عادات به غلط
مزار شهدا را قبرستان میخوانیم چرا که
گوشهایمان نجوای ارواح جاویدان را نمیشنود :)
#شهید_سید_مرتضی_آوینی