eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
'🌿 خیلی‌ها‌میپرسن..؛ کی‌گفتہ،محجبہ‌هافرشتہ‌ان؟! امام‌علی‹ع›‌می‌فرمایند.؛ | همانا‌عفیف‌وپاکدامن،‌فرشتہ‌ای ازفرشتہ‌هاست🌚💙 |
فڪرشوبڪن... روبہ‌گنبدش‌نشستۍ؛ بہش‌نگاه‌میڪنۍ! دست‌خودت‌نیست‌ یہو‌بغض‌میڪنۍ... میبارۍ! هق‌هق‌میڪنۍ:)! یھو‌این‌وسط‌میخندۍ؛ حرف‌میزنۍ بازگریت‌میگیره... اشڪات‌میشن‌یادگاریت ‌بہ‌سنگ‌فرشا؎‌حرم... قشنگہ ‌نہ!؟ همچین‌صحنہ‌اۍ‌نصیبمون'ان‌شاءالله'
‏ما قبرستان نشینان عالم عادات به غلط مزار شهدا را قبرستان میخوانیم چرا که گوش‌هایمان نجوای ارواح جاویدان را نمی‌شنود :)
فاطمیه ماه خون ماه غم است فاطمیه یک محرم ماتم است
ای کاش به جای شهیدان بودم....//
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ فرشید: اقا محمد گفته بود برم سراغ داوود... امروز قراره مرخص بشه.. خودش وقت نکرد.. به سمت بیمارستان حرکت کردم.. خودمم دلم براش تنگ شده بود.. این دو روز حتی بیمارستان هم نرفتم.. که ببینمش.. نزدیکا بیمارستان بودم... که یه نفر دیدم شبیه داوود بود.. ولی دستش رو هر لحظه به سرش می گرف.. یه خورده که دقت کردم.. خود داوود بوددد!! ماشین رو نگه داشتم و سریع پیاده شدم.. داوود: سرم گیج می رفت.. نمی دونستم چیکار کنم. ولی مطمئن بودم برگردم بیمارستان نگه میدارن.. همین جور که داشتم راه می رفتم.. یهو یه ماشین جلو پام ترمز کرد.. فک کردم دوباره اومدن سراغم.. تا اینکه فرشید رو دیدم.. به سمت اومد و با دیدنم تعجب یا بهتر بگم ترسید.. فرشید: به سمتش پا برداشتم.. لبش زیر چشش؟؟؟ لب زدم داوود چیشدی تو داداش؟؟ اصن مگه نباید الان تو بیمارستان باشی اینجا چیکار می کنی؟؟ داوود: خوبم فرشید.. چیزی نیست.. فقط سرم یه خورده گیج میره که اونم هیچی نیست.... فرشید: ینی چی!! داوود یه نگاهی به خودت بکن.. بد بگو هیچی نیست. بیا برو بیمارستان.. داوود: بابا من میگم خوبم تو میگی برو بیمارستان؟؟ خوبم.. فرشید: هوفف داوود چرا متوجه نمیشی؟؟ برادر من حالت خوب نیس.. داوود: تو میگی حال من خوبه یا نه؟؟ برو برو سوار شو بریم داداش سرما زده به سرت داری حرف الکی میزنی! فرشید: از دست تو😤 سوار ماشین شدم.. لب زدم.. فک نکن میتونی از دستم در بری.. میبرمت اونجا پیش دکتر سایت! داوود: تو حالا برو.. تا اون موقع یه تصمیمی میگیریم. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: ببخشید دیر شد. 🥰
و اعتصموا بحبل الله جمیها ولا تفر قوا