eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.4هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ فرشید: اقا محمد گفته بود برم سراغ داوود... امروز قراره مرخص بشه.. خودش وقت نکرد.. به سمت بیمارستان حرکت کردم.. خودمم دلم براش تنگ شده بود.. این دو روز حتی بیمارستان هم نرفتم.. که ببینمش.. نزدیکا بیمارستان بودم... که یه نفر دیدم شبیه داوود بود.. ولی دستش رو هر لحظه به سرش می گرف.. یه خورده که دقت کردم.. خود داوود بوددد!! ماشین رو نگه داشتم و سریع پیاده شدم.. داوود: سرم گیج می رفت.. نمی دونستم چیکار کنم. ولی مطمئن بودم برگردم بیمارستان نگه میدارن.. همین جور که داشتم راه می رفتم.. یهو یه ماشین جلو پام ترمز کرد.. فک کردم دوباره اومدن سراغم.. تا اینکه فرشید رو دیدم.. به سمت اومد و با دیدنم تعجب یا بهتر بگم ترسید.. فرشید: به سمتش پا برداشتم.. لبش زیر چشش؟؟؟ لب زدم داوود چیشدی تو داداش؟؟ اصن مگه نباید الان تو بیمارستان باشی اینجا چیکار می کنی؟؟ داوود: خوبم فرشید.. چیزی نیست.. فقط سرم یه خورده گیج میره که اونم هیچی نیست.... فرشید: ینی چی!! داوود یه نگاهی به خودت بکن.. بد بگو هیچی نیست. بیا برو بیمارستان.. داوود: بابا من میگم خوبم تو میگی برو بیمارستان؟؟ خوبم.. فرشید: هوفف داوود چرا متوجه نمیشی؟؟ برادر من حالت خوب نیس.. داوود: تو میگی حال من خوبه یا نه؟؟ برو برو سوار شو بریم داداش سرما زده به سرت داری حرف الکی میزنی! فرشید: از دست تو😤 سوار ماشین شدم.. لب زدم.. فک نکن میتونی از دستم در بری.. میبرمت اونجا پیش دکتر سایت! داوود: تو حالا برو.. تا اون موقع یه تصمیمی میگیریم. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: ببخشید دیر شد. 🥰
و اعتصموا بحبل الله جمیها ولا تفر قوا
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ فرشید: عهه.. اره باشه اصن اقا داوود... فقط نمی خوای بگی چیشده؟؟ اصن داداش من چرا این جوری شدی؟؟؟ نمی خوای بگی؟؟ نه؟؟ داوود: امم... بیخیال هیچی... فرشید: اها که هیچی.. باشه... به من نگو ولی می تونی همین طور به محمدم بگی؟؟ داوود: تو فیلا برو.. راستی فرشید؟؟ فرشید: جانم.. داوود: میگم رسول خوبه؟؟ روز اول که بیمارستان بود حالش خیلی بد بود الان خوبه؟؟ فرشید: خیالت راحت حال اون بهتر از منه😂😉 داوود: هه هه هه.. 😒 ببین بو تو که لازم به گفتن نیس! ولی بهت میگم... که یه وقت یادت نره.. اقا فرشید حرفی به رسول بزنی... بفهمم اذیتش کردی.... یا..... با من طرفی.. فرشید: یا خدااا😁 چشم اقا داوود داوود: افرین. فرشید: اگه خواستم اذیتش کنم... نمیزارم تو بفهمی.. 😜 داوود: متاسفم.. برای خودم.. که با تو رفاقت کردم😔😂 (شوخی) •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: داوود رو رسول حساسه♥️😂
حاجی میگفت: این‌ انقلاب؛ آن‌ قدر تلاطم‌ و سختی دارد که یك‌ روزی شھدا آرزو میکنند زنده‌ شوند‌ و‌ برای دفاع‌ از این‌ انقلاب دوبار‌ه‌ شھید شوند...♥️ https://eitaa.com/Admin_Gando
پارت دلی شهادت رسول وقتی سعید گفت که محمد اجازه داد بیام ماموریت خوشحال شدم باورم نمیشه داشتم بال در میاوردم یدفعه داوود اومدنمازخونه بهم گفت که رسول آقا محمد کارت داره برو دفترش باشه بلند شدم راه افتادم به سمت اتاق محمد وقتی عصبی میشه خیلی ترسناک میشه خیلی بد بالاخره رسیدم ولی پشت در یه نفس عمیق کشیدم و کشیدم و در زدم بیا داخل وارد شدم :باهام کاری داشتین ؟ بدون اینکه نگام کنه داشت کارهاش رومیکرد بشین نشستم روی مبلی که جلوش بود دست از کار برداشت توچشام زل زد وگفت سعید بهت گفت که میتونی بیای ماموریت ؟ سرم انداختم پایین و گفتم بله خیلی خوب فقط دفعه دیگه.. دفعه دیگه ایی وجود نداره دیگه تکرار نمیشه امیدوارم حالامیتونی بری از اتاقش که اومدم بیرون یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سراغ کارهام تا ساعت 6ونیم  جلسه بود تا6ونیم همه کارها رو انجام دادم و رفتم به سمت اتاق کنفرانس محمد شروع کرد به صحبت کردن و بخش کردن وظایف ها رو گفت جلسه رو تموم هرکدومون رفتیم سراغ کارهام وساعت 7وربع بود اذان وکه گفتن رفتم وضو گرفتم محمد و دیدم میدونستم این عصبانی بودناش واسه چیه برای همین جلوش وایسادم و گفتم محمد من متوجه اشتباهم شدم میشه باهام عین قبل باشی  😞 دستش رو شونم قرار داد وگفت رسولی که من میشناختم سر چیز های الکی دادو بیدادنمیکرد میکرد؟ نه پس چرا داد وبیداد کردی ؟ دست خودم نبود عصبی بودم قبلش سرم پایین بود جرئت نمیکردم که تو چشاش نگاه کنم دستش رو زیر چونم قرار داد واورد بالاو گفت دیگه نبینم داد وبیداد میکنی متوجه ایی ؟ خودم و انداختم بغلش و گفتم اره متوجه ام دیگه عصبی نمیشم قول میدم اونم من و محکم من بغل کرد نفس عمیق کشیدم سعی کردم تا اونجایی که در توانمه عطری رو که زده رو لباساش و وارد ریه هام کنم خیلی حس خوبی بود یه داداش مثل محمد خوب بسه دیگه برو وضوت و بگیر نمازتو بخون که کلی کار داریم چشم بعد اینکه نمازم وخوندم شروع کردم به قرآن خوندن تو دلم آشوب بود وبا قران خوندن دلم اروم شد یه نگاه به ساعت انداختم باید دیگه میرفتم واسه عملیات توسایت خیلی همهمه بود همه داشتن تند تند کارهاشون و انجام میدادند   بچه های اقا محمد همگی اماده ماموریت شدند هیچکس خبر نداشت که قراره یکی از انها کم شود و یکی از انها رسول باشه همه به سمت خانه سوژه حرکت کردند با صدای محمد عملیات. را آغاز کردند هممون وارد خونه شدیم همه به یه سمتی حرکت کردند منم رفتم بالا وارد یکی از اتاق ها شدم. بادیدن بمب خشکم زد بمب. ده دقیقه وقت داشتم بمب رو خنثی کنم از پشت بیسیم به محمد گفتم ازفاتح 3 به فاتح 1 فاتح 1 بگوشم محمد. اینجا یه بمبه لطفا همتون برید بیرون معلوم هس چی میگی یاتوهم میای یا هیچکدوممون نمیریم بیرون محمد وقت زیادی نداریم ازت خواهش میکنم همگیتون برید بیرون قول میدی صحیح و سالم بیای بیرون؟ اره قول میدم باشه به بچه ها اطلاع دادم که بریم بیرون استرس بدجوری به افتاده بود به جونم خیلی استرس داشتم وسایل هارو از جیبم جلیقه ام برداشتم. و شروع کردم به خنثی کردن بمب استرس به جونم افتاد داشتم میمردم بالاخره بعد هرجون کندنی که شد بالاخره خنثی کردم یه نفس عمیق کشیدم پشت بیسیم گفتم محمد بالاخره خنثی کردم خیلی خوب کارت خوب بود همه از اینکه بمب خنثی شد خوشحال شدند ولی یدفعه صدای انفجار صدای خنده هاشون قطع شد محمد از پشت بیسیم رسول رو صدامیکرد ولی جوابی دریافت نکرد محمد کنترلش رو ازدست داد وارد خونه شد ورسول رو صدا میکرد رسول رسول همه جاهارو میگرده تابتونه نشونه ایی از رسول. داداشش. جیگرگوشش بگیره بعد. این همه گشتن ب بعداز پیدا کردن رسول.... اونم تو اون وضع دو زانو کنارش سقوط کرد. 💔 راوی: باورش نمیشد اون کسی که کل بدنش خونی بود رسول بود.. همون رسولی که چند ساعت پیش تو بغل محمد بود... سرش رو اروم روی پاهاش گزاشت دستش رو توی موهاش میگه و لب میزنه.. داداش رسول.. چشاتو باز کن. داداشی تو که نمی خوای منو ترکم کنی... نگو که می خوای بری... رسولللللللل😭 م.ح.م.د جان محمد م.ح.م.د ح.ل.ا.ل.م ک. چشاشو بست 🥺 نهه این امکان ندارههههه😭 امکان نداره رسول منو ترک کنهه رسولل داداش من غلط کردمم اون قدر باهات سرد رفتار کردم... داداش ترکم نکننن😭 راوی: کم کم بچه ها هم با صدای گریه محمد به محمد اضافه شدن... دیدن رسول اونم خونی مجوز اشک های بچه ها بود.... "دو روز بد" سایت دیگه مثه قبل نبود سایت بدون رسول یرای همه بدون معنی بود.. حال هیچکس خوب نبود.. زیرا برادر و رفیقشان انها را ترک کرده بود. ـ و اینکه هیچ وقت دیگر نمی توانند برادرشان را ببینند بیشتر از هر چه اذیتشان می کرد🥲💔 پایان
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ ٠ <موقعیت:سایت> داوود: خدایاا شکرت که رسیدم و از دست این اقا راحت شدم. 😂 ینی فرشید ادم یه شبانه روز کنارت باشه هااا بیچاره دیونه میشه.. فرشید: خدایاا شکرت که رسیدیم الان اقا محمد از زیر زبون این بشر میکشه بیرون که چیشده. 😂 نه اقا داوود اتفافا این جور نیس.. این نیروی چند این چند مدت زیر دست خودم بوده. داوود: یا خدا. ینی فقط خدا به اون بیچاره رحم کنه.. بیا بریم بالا ببینم اون بدبخت رو دیونه نکردی.. فرشید: داوود بخدا دیگه نمی تونم بسهـ🤣 داوود: وارد سایت شدیم.. چشم به یه پسره افتاد.. که فک کنم نیروی جدید باشه.. به سمتش دویدم😁 فرشید: وقتی دیدم داوود به سمت ارش (نیروی جدید) دوید.. سریع دویدم پشت سرش.. چون میدونستم چه نقشه ای داره. داوود وایسااا.. وایی.. داوود: کنار پسره موندم که فک کنم متوجه حضورم شد.. برگشتم سمتم.. و سلامی کرد.. همون لحظه فرشیدم رسید.. ارش: عه. سلام فرشید.. فرشید: سلام.. یه لحظه میشه بیای؟ (اشاره به داوود) داوود: وایسا الان میام😁 میگم.. اسم شما چیه؟؟ ارش: اول می خواستم نگم.. ولی میدونستم با فرشیده برا همین لب زدم. ارش.. داوود: خب اقا ارش.. رسول: صدا از پشت میزم بد جور میومد... برگشتم.. داوود.. اره خودش بود.. پیش ارش بود.. فرشید هم کنارش بود.. بلند شدم و به سمتش رفتم.. لب زدم.. ببین کی اینجاس.. اقا داوود.. داداش خودم. 😍 داوود: با صدای رسول برگشتم سمتش و پریدم بغلش🥺 داداش رسول: جان داداش فرشید: واییی.. 😑 داوود: راستی این منو دیونه کرد.. رسول: بله!؟ اقا فرشید داداش منو؟؟ فرشید: تو اول یه نگاه به صورتش بکن.. رسول: دستم رو زیر چونه ی داوود گذاشتم و صورتش رو بالا اوردم.. با دیدن زخم لبش و کبودی زیر چشش تعجب کردم.. داوود چیشدی؟؟ ارش: از رفتارشون واقعا تعجب کرده بودم..!! اینا چرا این جوری ان🤔😂 همون لحظه اقا محمد اومد.. خواستم چیزی بگم.. که اشاره کرد اروم باشم.. داوود: میگم بهتون.. قضیش مفصله... باید بریم اتاق اقا محمد.. محمد: صدای سر صدا سایت رو پر کرده بود.. رفتم پایین.. که دیدم فرشید داوود اومدن.. ارش با دیدن من خواست چیزی بگه.. ولی با اشاره گفتم هیچی نگه... با حرفی که داوود زد.. لب زدم.. بله حتما باید بیاید اتاق محمد.. اخه من میگم این دو روز هیچ صدایی نبوده... الان چطور شلوغ شد .. تو نگو اقا داوود اومده.. خوش اومدی اقا داوود. داوود: با صدای محمد برگشتیم سمتش.. سلام اقا.. رسول و فرشید: سلام اقا.. محمد: سلام.. داوود چیشدی؟؟ صورتت؟؟ داوود: اقا طولانیه باید بریم اتاقتون توضیح میدم.. محمد: باش. نیم ساعت دیگه همه اتاق من.. می خوام پرونده رو هم توضیح بدم.. به سعیدم بگید همه: چشم.. داوود: راستی سعید کو؟؟ رسول: تو نماز خونس.. داوود: اهاا.. من یه سوال دارم از اقا ارش؟ ارش: بله؟؟ فرشید: داوود جون فرشید.. داوود لطفاا😫 رسول: اخ اخ اقا فرشید چه سوتی دست داداش ما دادی که دیگه ول کن نیس😂💔 داوود: الان میفهمی دادا رسول😁 میگم اقا ارش شما از دست این فرشید دیونه نشدی؟؟ ارش: بله؟ فرشید: داداش داوود رحم کن😫 داوود: والا ایشون منو تو نیسم ساعت دیونه کرد.. دیگه خدا به داد شما برسه.. دو روز پیشش بودی😂 ارش: 😂 فرشید: من دارم براتون اقا داوود.. رسول: بد اون موقع من دارم برا شما.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: کسی فهمید چیشد؟؟ 🥲 اون پارت داوود به فرشید گف با من طرفی اینجا رسول به فرشید🥺😍 پ ن: فرشید مظلوم😂