eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ <روز ماموریت> محمد: بالاخره رسید روزی که باید بریم ماموریت. به بچها گفته بودم برن و وسیله هاشون رو بگیرن. خودمم تو این فاصله به سمت اتاق اقای عبدی حرکت کردم. در زدم و وارد اتاق شدم. *جانم محمد اتفافی افتاده؟؟ محمد: نه. اومدم که بگم ما دیگه داریم میریم. *به سلامت. من: با اجازه.. اینو گفتم و از اتاق خارج شدم. از پله ها پایین رفتم. همه ی بچها اومده بودن. لب زدم. اماده اید؟؟ بچها: بله اقا محمد: پس بریم دیگه.. سوار ماشینا شدیم.. و به سمت خونه ی ساعد بهرامی حرکت کردیم بد از چند دیقه رسیدیم... از داوود خواستم که از در بالا بره و در رو باز کنه... داوود: با اشاره اقا محمد از در بالا رفتم... و درو باز کردم.. همه ی بچها وارد شدن... و درو خیلی اروم بستم... محمد: وارد شدیم..... در خونه رو اروم باز کردم... کسی توی پذیرایی نبود.. به داوود و فرشید اشاره کردم برن تو اتاق رو بگردن.. و به سعید هم گفتم بمونه و مراقب باشه کسی نیاد. و من هم با رسول به سمت بالا حرکت کردیم.. اول من بد هم رسول بالا رفتیم. اروم در اتاق بالا رو باز کردم.. هم زمان با باز کردن در اتاق کسی که روی تخت بود.. بلند شد... ناشناس: توی اتاق دراز شده بودم و ساعد هم اون ور نشسته بود و داشت سیگار می کشید همون لحظه در اتاق باز شد و دو نفر وارد اتاق شدن.. تفنگشو سمتم گرف مجبور بودم دستم رو بالا بگیرم.. ولی اصن حواسشون به ساعد نبود.... ساعد: تو اتاق داشتم سیگار می کشیدم.. که همون لحظه صدای در اومد. اینا از کجا اومدن؟؟ تفنگشو به سمت مهرداد گرف.. سریع بلند شد.. ولی منو اصن ندیده بود تفنگمو از کشو در اوردم و سمت محمد گرفتم.. رسول: بد دستگیر کردن اون پسره نگاهی به اطراف کردم.. با دیدن ساعد که تفنگشو سمت محمد گرفته بود نفسم رف. به سمت محمد دویدم و هلش دادم اون ور.. همون لحظه درد بدی.... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: خماری😂😈