3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاور میانه یعنی ایران
ایرانم یعنی...
https://eitaa.com/Admin_Gando
#گاندو
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۲۶
<روز ماموریت>
محمد: بالاخره رسید روزی که باید بریم ماموریت.
به بچها گفته بودم برن و وسیله هاشون رو بگیرن.
خودمم تو این فاصله به سمت اتاق اقای عبدی حرکت کردم.
در زدم و وارد اتاق شدم.
*جانم محمد اتفافی افتاده؟؟
محمد: نه.
اومدم که بگم ما دیگه داریم میریم.
*به سلامت.
من: با اجازه..
اینو گفتم و از اتاق خارج شدم.
از پله ها پایین رفتم.
همه ی بچها اومده بودن.
لب زدم.
اماده اید؟؟
بچها: بله اقا
محمد: پس بریم دیگه..
سوار ماشینا شدیم..
و به سمت خونه ی ساعد بهرامی حرکت کردیم
بد از چند دیقه رسیدیم...
از داوود خواستم که از در بالا بره و در رو باز کنه...
داوود: با اشاره اقا محمد از در بالا رفتم...
و درو باز کردم..
همه ی بچها وارد شدن...
و درو خیلی اروم بستم...
محمد: وارد شدیم.....
در خونه رو اروم باز کردم...
کسی توی پذیرایی نبود..
به داوود و فرشید اشاره کردم برن تو اتاق رو بگردن..
و به سعید هم گفتم بمونه و مراقب باشه کسی نیاد.
و من هم با رسول به سمت بالا حرکت کردیم..
اول من بد هم رسول بالا رفتیم.
اروم در اتاق بالا رو باز کردم..
هم زمان با باز کردن در اتاق کسی که روی تخت بود..
بلند شد...
ناشناس: توی اتاق دراز شده بودم و ساعد هم اون ور نشسته بود و داشت سیگار می کشید
همون لحظه در اتاق باز شد و دو نفر وارد اتاق شدن..
تفنگشو سمتم گرف مجبور بودم دستم رو بالا بگیرم..
ولی اصن حواسشون به ساعد نبود....
ساعد: تو اتاق داشتم سیگار می کشیدم..
که همون لحظه صدای در اومد.
اینا از کجا اومدن؟؟
تفنگشو به سمت مهرداد گرف..
سریع بلند شد..
ولی منو اصن ندیده بود
تفنگمو از کشو در اوردم و سمت محمد گرفتم..
رسول: بد دستگیر کردن اون پسره نگاهی به اطراف کردم..
با دیدن ساعد که تفنگشو سمت محمد گرفته بود نفسم رف.
به سمت محمد دویدم و هلش دادم اون ور..
همون لحظه درد بدی....
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: خماری😂😈
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۲۷
محمد: رسول بسمتم دوید و هلم داد اون ور..
همون لحظه صدای شلیک تفنگ و افتادن رسول روی زمین.
نگاهی کردم.
ساعد بود..
سریع تفنگمو سمتش گرفتم و شلیک کردم..
و بد به سمت رسول رفتم.
رسول: درد بدی کنار قلبم بود.
با هر نفس احساس می کردم بدنم تکه تکه میشه.
محمد به سمتم اومد.
همون لحظه بچها همه وارد اتاق شدن.
محمد: به سمت رسول رفتم و اروم سرش رو روی پام گزاشتم
رسول جان.
دورت بگردم اروم باش.
داوود: با دیدن داوود اونم اونجوری سریع به سمتش رفتم..
بغض گلومو گرفته بود.
لب زدم...
داداش رسول؟؟ 😭
خوبی؟؟ 😭
سعید: تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که زنگ بزنم به امبولانس.
بد از این کار تکیه دادم به دیوار و چشامو ببندم.
مجوز اشکام بسته شدن چشام بود.
محمد: رسول داداش.
ترو خدا جون من تحمل کن..
سعید زنگ زده امبولانس الان دیگه میاد.
داوود: داداش تو که نمی خوای بی معرفت بشی؟
رسول: ن.گ.ران نباشید.
م.ن ح.ا.ل.ا حالا ها هستم ک.نار.تون.
محمد: اصن استاد رسول تو حق رفتن نداری.
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: استاد رسول💔🥺