eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
به یاد همه تون بودم
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: رسول بسمتم دوید و هلم داد اون ور.. همون لحظه صدای شلیک تفنگ و افتادن رسول روی زمین. نگاهی کردم. ساعد بود.. سریع تفنگمو سمتش گرفتم و شلیک کردم.. و بد به سمت رسول رفتم. رسول: درد بدی کنار قلبم بود. با هر نفس احساس می کردم بدنم تکه تکه میشه. محمد به سمتم اومد. همون لحظه بچها همه وارد اتاق شدن. محمد: به سمت رسول رفتم و اروم سرش رو روی پام گزاشتم رسول جان. دورت بگردم اروم باش. داوود: با دیدن داوود اونم اونجوری سریع به سمتش رفتم.. بغض گلومو گرفته بود. لب زدم... داداش رسول؟؟ 😭 خوبی؟؟ 😭 سعید: تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که زنگ بزنم به امبولانس. بد از این کار تکیه دادم به دیوار و چشامو ببندم. مجوز اشکام بسته شدن چشام بود. محمد: رسول داداش. ترو خدا جون من تحمل کن.. سعید زنگ زده امبولانس الان دیگه میاد. داوود: داداش تو که نمی خوای بی معرفت بشی؟ رسول: ن.گ.ران نباشید. م.ن ح.ا.ل.ا حالا ها هستم ک.نار.تون. محمد: اصن استاد رسول تو حق رفتن نداری. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: استاد رسول💔🥺
کاری از خودم🤦‍♀😂😂🤦‍♀ https://eitaa.com/Admin_Gando