eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.9هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ رسول: لبخندی زدم. ولی دیگه نمی تونستم نفس بکشم. چشام هر لحظه سنگین تر میشد. نگاهی به سعید کردم. همون لحظه گوشیش زنگ خورد. نگاهی به گوشیش کرد. و سریع جواب داد. از صحبت کردنش معلوم بود داره با کی حرف میزنه. داشت ادرس اینجا رو میداد. البته با داد. رو به اقا محمد لب زدم. ا.ق.ا ح.لا.لم کن. و چشام بسته شد. محمد: باورم نمیشد.. رسول رف؟؟ با فریاد اسمش صدا زدم ولی... اون هیچ جوابی بهم نمیداد.. داوود: داداش😭 به سمتش رفتم و سرش رو روی پای خودم گزاشتم.. همون لحظه اقا محمد پاشد رفت سمت ساعد.. محمد: به سمت ساعد که دستبند دستش بود رفتم.. لب زدم.. خوب گوش کن! فقط یه تار مو از سرش کم بشه.. بلایی سرت میارم که پشیمون بشی.. ساعد: هه.😒 فک کردی خیلی زرنگی که بخوای اصن بلایی سر من بیاری؟؟ اگه زرنگ بودی. می‌فهمیدی من تو رو هدف گرفتم. که این پسره هم نیاد بپره جلوت. محمد: حرصم گرفته بود. همون لحظه سعید و با دو پرستار وارد اتاق شدن. اون دوتا مرد به سمت رسول رفتن. داوود: یکیشون اومد و دستش رو روی دست رسول گزاشت و لب زد. نبضش میزنه ولی خیلی کند... به کمک همکارش رسول رو بلند کردن.. و بردن پایین.. رو به اقا محمد گفتم.. اقا ترو خدا بزار من باهاش برم.. 🥺💔 محمد: نگران بودم. ولی حال داوود که دیدم لب زدم. برو ولی مراقبش باش تا ما هم بیایم.. داوود: چشم. سوار امبولانس شدم.. ............................. محمد: بد از اینکه متهم ها رو به بازداشتگاه انتقال دادیم سمت بیمارستان راه افتادیم.. هممون نگران بودیم. نگران برادرمون. نگران رفیمون. یا نگران استادمون💔🥺 •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: نگران استادامون 💔🥺
بچه ها داشتم این کلیپرو براتون می فرستادم، یهو استپ شد! دیدم آقا محمد رو هواست😂 مدلِ پیاده شدن از موتورشو دوست دارم😂😂😂😂😂 😂😂😂😂😂😂😂 https://eitaa.com/Admin_Gando