بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۲۸
رسول: لبخندی زدم.
ولی دیگه نمی تونستم نفس بکشم.
چشام هر لحظه سنگین تر میشد.
نگاهی به سعید کردم.
همون لحظه گوشیش زنگ خورد.
نگاهی به گوشیش کرد.
و سریع جواب داد.
از صحبت کردنش معلوم بود داره با کی حرف میزنه.
داشت ادرس اینجا رو میداد.
البته با داد.
رو به اقا محمد لب زدم.
ا.ق.ا ح.لا.لم کن.
و چشام بسته شد.
محمد: باورم نمیشد..
رسول رف؟؟
با فریاد اسمش صدا زدم ولی...
اون هیچ جوابی بهم نمیداد..
داوود: داداش😭
به سمتش رفتم و سرش رو روی پای خودم گزاشتم..
همون لحظه اقا محمد پاشد رفت سمت ساعد..
محمد: به سمت ساعد که دستبند دستش بود رفتم..
لب زدم..
خوب گوش کن!
فقط یه تار مو از سرش کم بشه..
بلایی سرت میارم که پشیمون بشی..
ساعد: هه.😒
فک کردی خیلی زرنگی که بخوای اصن بلایی سر من بیاری؟؟
اگه زرنگ بودی.
میفهمیدی من تو رو هدف گرفتم.
که این پسره هم نیاد بپره جلوت.
محمد: حرصم گرفته بود.
همون لحظه سعید و با دو پرستار وارد اتاق شدن.
اون دوتا مرد به سمت رسول رفتن.
داوود: یکیشون اومد و دستش رو روی دست رسول گزاشت و لب زد.
نبضش میزنه ولی خیلی کند...
به کمک همکارش رسول رو بلند کردن..
و بردن پایین..
رو به اقا محمد گفتم..
اقا ترو خدا بزار من باهاش برم.. 🥺💔
محمد: نگران بودم.
ولی حال داوود که دیدم لب زدم.
برو ولی مراقبش باش تا ما هم بیایم..
داوود: چشم.
سوار امبولانس شدم..
.............................
محمد: بد از اینکه متهم ها رو به بازداشتگاه انتقال دادیم سمت بیمارستان راه افتادیم..
هممون نگران بودیم.
نگران برادرمون.
نگران رفیمون.
یا نگران استادمون💔🥺
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: نگران استادامون 💔🥺
بچه ها داشتم این کلیپرو براتون می فرستادم، یهو استپ شد!
دیدم آقا محمد رو هواست😂
مدلِ پیاده شدن از موتورشو دوست دارم😂😂😂😂😂
😂😂😂😂😂😂😂
https://eitaa.com/Admin_Gando
#گاندو