eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
قدرت تخریب😂
مگه چی گفتم گوگل جان🥲
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ̇ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: بالاخره رسیدیم بیمارستان. از ماشین پیاده شدیم و سریع به سمت بیمارستان رفتیم. به سمت ایستگاه پرستاری رفتم. +سلام ببخشید یه جوون ۲۶،۲۷ ساله رو اوردن اینجا!! _سلام همون که تیر خورده بود؟ +ب.بله _انتهای راه رو سمت چپ اتاق عمل. +ممنون با بچها راه افتادیم و به سمت اتاق عمل رفتیم.. سعید: با دیدن داوود که روی صندلی ها نشسته بود. به سمتش پا تند کردیم اول از همه اقا محمد اسمش رو صدا زد. محمد: داوود؟؟ داوود: باورم نمیشه داداشم خون زیادی ازش رفته. باورم نمیشه😭 با صدا کردن اسمم توسط شخصی سرم رو بالا اوردم. اقا محمد بود. با بغض بلند شدم و لب زدم. اقا گفتن خون زیادی ازش رفته.😭💔 گفتن شاید نتونه تحمل کنه. ا.ق. ا محمد: با حرف هایی که داوود زد کلا داغون شدیم سعید که به دیوار تکیه داد و اشکاش شروع به ریختن کردن. فرشیدم کنار دیوار روی زمین افتاد و اشک می ریخت.. بغضی که توی گلوم بود حتی نمیزاشت به بچها بگم نگران نباشید. رسول قول داده.. نمی تونستم اروم داوود رو نشوندم روی صندلی و خودمم رفتم جلوی در اتاق عمل.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: 🙃💔