بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦ̇ߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۲۹
محمد: بالاخره رسیدیم بیمارستان.
از ماشین پیاده شدیم و سریع به سمت بیمارستان رفتیم.
به سمت ایستگاه پرستاری رفتم.
+سلام
ببخشید یه جوون ۲۶،۲۷ ساله رو اوردن اینجا!!
_سلام
همون که تیر خورده بود؟
+ب.بله
_انتهای راه رو سمت چپ اتاق عمل.
+ممنون
با بچها راه افتادیم و به سمت اتاق عمل رفتیم..
سعید: با دیدن داوود که روی صندلی ها نشسته بود.
به سمتش پا تند کردیم
اول از همه اقا محمد اسمش رو صدا زد.
محمد: داوود؟؟
داوود: باورم نمیشه داداشم خون زیادی ازش رفته.
باورم نمیشه😭
با صدا کردن اسمم توسط شخصی سرم رو بالا اوردم.
اقا محمد بود.
با بغض بلند شدم و لب زدم.
اقا گفتن خون زیادی ازش رفته.😭💔
گفتن شاید نتونه تحمل کنه.
ا.ق. ا
محمد: با حرف هایی که داوود زد کلا داغون شدیم
سعید که به دیوار تکیه داد و اشکاش شروع به ریختن کردن.
فرشیدم کنار دیوار روی زمین افتاد و اشک می ریخت..
بغضی که توی گلوم بود حتی نمیزاشت به بچها بگم نگران نباشید.
رسول قول داده..
نمی تونستم
اروم داوود رو نشوندم روی صندلی و خودمم رفتم جلوی در اتاق عمل..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: 🙃💔