بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۳۴
رقیه: چ. یییییی
الان کجاست؟؟
حالش خوبه؟؟
اصن کدوم بیمارستان اقای حسینی؟؟
محمد: اروم باشید
حالش خوبه.
دیگه لازم نیست این همه بیاید بیمارستان
رقیه: اقای حسینی لطفاا
من نمی تونم خودم خونه بشینم راحت باشم بد داداشم رو تخت بیمارستان 😭
محمد: چشم.
شما اروم باشید..
بیمارستان.......
رقیه: من الان خودم رو می رسونم.
بد از قطع کردن گوشی بلند شدم و به سمت کمد لباسام رفتم.....
محمد: گوشی رو قطع کردم.
از پشت شیشه نگاهی به رسول کردم
هنوز نیم ساعت هم نشده ولی برا من....
بلند شدم و به سمت اتاقش حرکت کردم.
لباس مخصوص پوشیدم و وارد اتاق شدم
کنار صندلی که گوشه ی تختش بود نشستم..
لب زدم.... سلام رسول
رسول باورت میشه این نیم ساعت برام مثه سال گذشت؟؟
رسول من طاقت ندارم..... ندارم رسول
داداش...
دیگه نتونستم جلوی بغضم رو بگیرم.
بغضم شکست..
رسول من بدون تو میمیرم داداش😭
پس جون محمد فکر رفتن نکن.
باشه داداش؟؟
من میرم ولی دوباره بر میگردم.
اروم از اتاقش بیرون اومدم که گوشیم زنگ خورد.
نگاهی به شماره کردم
داوود بود.
همینو کم داشتم که داوود بهم زنگ بزنه.
+جانم
داوود: از وقتی رسیدیم سایت حالم اصلا خوب نیست.
روی میز رسول نشسته بودم و فقط گریه می کردم
من رسول رو می خوام
من داداشم رو می خوام.... 😭
انگار بچه شده بودم!!
همش بهونه میوردم..
بهونه ی داداشم رو..
دیگه تنوستم تحمل کنم و شماره ی محمد رو گرفتم..
بد چند دیقه جواب داد
الو محمد؟؟
رسول چیشد!
محمد: داوود جان شما نیم ساعته رفتی سایت
یکم تحمل کن..
آروم باش
انشاالله که بهوش میاد پسر
داوود: اقا حالش خوبه اصن؟
محمد: اره خوبه.
نمی دونستم چی بگم.
لب زدم.... داوود جان من می خوام برم پیش رسول بهت زنگ میزنم خودم.
داوود: چشم اقا بهش
محمد: گوشی قطع کردم و خواستم روی صندلی بشینم که...
همون لحظه صدای دستگاه بلند شدن
و این دکترا بودن که با سرعت به سمت اتاق رسول می دویدن. ـ
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: من توی خونه باشم داداشم...
پ ن: بدون تو نمی تونم❤️🩹
پ ن: نگرانی داوود
پ ن: صدای دستگاه ها
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت اول
فصل اول
یه دنده
https://eitaa.com/Admin_Gando
#گاندو