هدایت شده از 🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
میشه سه تا الهی به رقیه بگید مشکلم حل شه🥲❤️🩹
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_۳۷
محمد: درک این لحظه برام خیلی سخت بود.
نمی تونستم بفهمم.
تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که من باید از اتاق خارج بشم
صدامو صاف کردم و لب زدم.
تنهاتون میزارم.
اینو گفتم و از اتاق خارج شدم.
رسول: هنوزم باورم نمیشد.
رقیه چیکار کرد؟؟
زد تو صورت من؟؟
جلو اقا محمد؟؟
منو زد؟؟
غرورم رو شکوند؟؟
رقیه چرا اینکارو کرد؟؟
اقا محمد تو اتاق بود و من نمی تونستم چیزی بگم.
همون لحظه اقا محمد گف.
تنهامون میزاره. و از اتاق بیرون رفت.
نگاهی به رقیه کردم و لب زدم.
این چه کاری بود کردی؟؟
دقیقااا بهم بگو چیکار کردی؟؟
دست رو من بلند کردی..
اونم جلو فرماندم؟؟
نه نه رقیه خانم نه تو اون رقیه نیستی!
رقیه: بسه رسولل😭😖
تو میفهی؟؟
اصن متوجه هستی نگرانی ینی چی؟؟
میدونی زنگ بزنم گوشی خاموش باشه ینی چی؟؟
میدونی مُردن و زنده شدن چه حسی داره؟؟
اره میدونی؟؟ 😭
میدونی استرس برای اینکه تو رو هم از دست بدم ینی چی؟؟
رسول بخدا حالم بدههه😭
رسول میترسیدمممم.
میترسیدم مثه چند سال پیش که داداشمون پدرمون و مادرمون رو از دست دادیم..
تو رو هم از دست بدم.
میفهمی اصن؟؟ 😭😭
رسول متوجه هستییییی💔😭
رسول..
دارم میگم..
دیگه هیچ ربطی نداره.
دیگه حق نداری بری سایت!
دیگه نمی خوام..
نمیخوام که.....
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: باید یه خورده درک کنیم رقیه خانم رو!! 🥺♥️