گاندویی ها
پارت ۲۲
#محمد
سعید که رف به سمت پاکینگ رفتم و سوار ماشین شدم به سمت خونه رفتم
با رسیدنم با کلید در خونه رو بتز کردم و وارد خونه شدم برق ها همه خاموش
بودن
خواب بودن!
مگه ساعت چند بود!
نگاهی به ساعت کردم که ساعت ٠٠:۳۸ شب رو نشون میداد
انقدر درگیر بودم نفهمیدم زمان چه طور گذشت
از پله ها بالا رفتم و در خونه رو باز کردم وارد خونه شدم به سمت اشپز خونه رفتم ببینم چیزی پیدا می کنم بخورم یا نه
غذا هنوز سر گاز بود
نگاهی بهش کردم ماکارانی غذتی مورد علاقه ی دنیا!
کمی ازش رو داغ کردم و خوردم اینقدر خسته بودم که حوصله ی شستن ظرف ها رو هم نداشتم
به سمت اتاقم حرکت کردم که کسی جلوم ظاهر شد با دیدنم خواست جیغی بزنه که من دستم رو جلوی دهنش گزاشتم
عطیه: از خواب بیدار شدم حسابی تشنم بود به سمت اشپز خونه رفتم که یهو یه نفر جلوم ظاهر شد خواست جیغی بزنم که دستش رو جلوی دهنم گزاشت
کلا خواب از سرم پرید!!
محمد بود!
با دیدنش گفتم: اخ محمد خا بگم چیکارت کنه ترسیدمم
*ببخشید
من اومده بودم یه خورده غذا بخورم
عطیه: نوش جونت فقط چرا اینقدر دیر اومدی؟؟
*کار داشتم تو اومدی ابنجا چرا؟
عطیه: اومدم اب بخورم
*اها
لیوانی رو پر اب کردم و دادم بهس بیا
عطیه: مرسی
*نوش جون
من برم بخوابم دیگه شب بخیر
عطیه: شب بخیر
*به سمت اتاقم حرکت کردم و روی تخت دراز کشیذم جوری خسته بودم که سریع خوابم برد......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: میدونم کمه!
فردا یع پارت طولانی میدم
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۲۳
*صبح روز بد*
محمد: از خواب بلند شدم نگاهی یه ساعت کردم ۸ بود
پس خداروشکر هنوز دیر نشده بود از اتاقم بیرون اومدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم
بد از شستن صورتم به سمت آشپزخونه رفتم
سلام عطیه بانو!
عطیه: مشغول درست کردن صبحونه بودم که یکی گف سلام از نوع حرف زدنش متوجه شدم محمده سلام اقا محمد صبحونه بخیر
*صبح شما هم بخیر
داوود: بد ازشستن صورتم وارد آشپزخونه شدم مامان بابا اونجا بودن منم بلند گفتم سلام صبح بخیر
عطیه: سلام مامان
صبح تو هم بخیر
محمد: سلام اقا داوود چه عجب ما شما رو دیدیم
از اون موقعی که اومدی سایت دیگه محل نمیزاری(داره سر به سرش میزاره)😂
داوود:بابا شما دیشب ساعت چند اومدی؟
اصن من ندیدتمون دیشب الان کی می خواید برید شب کی میمیاید
*اقا داوود پسر من یه دیقه نفس بگیر بابا
شوخی کردم پسر بابا
بعدشم شما چشت به دنیا خورده انگار همه چیز یادت رفته خودتم قراره امروز بیای سایت بابا
داوود: 😂
بابا میشه امروز نیام فردا قول میدم بیام
*بابا دیروز فرستادمت خونه پیش دنیا بابا
دیشب یه اتفاقی افتاده که همه باید امروز باشن تا براشون تعریف کنم
داوود:چی بابا
*میای سایت میگم
داوود:آخه از....
می خواستم بگم از رفتارای رسول خسته شدم ولی نگفتم
*اخه چی داوود
داوود: هیچی بابا
من برم حاضر شم
* می خواست بلند بشه که مچ دستشو گرفتم و گفتم صبحونه نخوردی بعدش من زود تر میرم
داوود: یه تیکه نون برداشتم و گذاشتم دهنم لب زدم زیاد گرسنه نیستم
امروز من زود تر میرم بابا
* ای بابا تو که هر چی بهت بگن حرف خودت رو میزنی باشه برو بابا فقط مراقب خودت باش درست رانندگی کن
داوود: چشم😁
خدافظ بابا
خدافظ مامان
محمد و عطیه: خداحافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: ساعت ۸
پ ن: نفس بگیر بابا
پ ن: می خواست بگه که رسول.....
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۲۳
#عطیه
محمد
*جانم
عطیه: چی می خواست بگه نگفت به نظرت
*نمیدونم ولی می می فهمم
عطیه: به منم بگو نگرانشم
*نگران نباش
چشم میگم
داوود: از خونه خارج شدم و به سمت موتور رفتم سوار شدم به سمت سایت حرکت کردم
بد از چند دقیقه رسیدم.....
موتور رو گذاشتم پارکینگ و با اسانسور بالا رفتم......
وارد سایت شدم نگاهی به بچه ها انداختم که همه سرشون تو کارشون بود منم به سمت میزم رفتم و مشغول کارم شدم
رسول: حالم خوب ولی نه مثل اون روزا که مهدی بود ولی خوب بود یه لحظه بلند شدم که چایی بخورم چشم خورد به این پسره نمیدونم چرا ولی بم میومد ازض به سمتس که بلند شد با نفرتی که ازش داشتم لب زدم.......
محمد: عطیه جان من برم دیگه کاری نداری
عطیه: برو به سلامت
فقظ از داوود بپرس به منم بگو
خدافظ
محمد: چشم
خدافظ
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
میدونم کمه ولی باور کنید مامانم نمیزاره🥺
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۲۴
#محمد
بد از خداحافظی با عطیه از خونه خارج شدم
سوار ماشین شدم و به سمت سایت حرکت کردم
*چند دقیقه بد *
با رسیدنم به سایت از ماشین خارج شدم و با اسانسور به بالا رفتم..... بیرون اومدم که دیدم همه دور میز داوود جمع شدن یه خورده ترسیدم که خدایی نکرده اتفاقی افتاده باشه برا همین با صدای نسبتا بلند و ترس دار لب زدم اینجا چخبره؟؟؟
*موقیعت: سایت قبل از اومدن محمد *
رسول: با نفرتی که ازش داشتم لب زدم به به اقا داوود چه عجب اومدی!
داوود: مشغول کارم بودم که صدایکسی اومد برگشتم دیدم رسوله اروم بلند شدم و لب زدم سلام
رسول: با شمام اقا 😒
اصن تو میدونی دیشب چه خبر بوده!
نه که نمیدونی!
اقا از ظهر که رفته اصن نگفته بزار برم سایت ببینم چه خبره!
من نمیدونم اقا محمد و اقای عبدی چه چیزی از تو دیدن که اوردنت توی سایت 😒
داوود: اولن که اقا رسول جواب سلام واجبه!
دومن بله میدونستم فقط مرخصی گرفتم
رسول: 😒
*نمیدونم چرا فقط دوست داشتم حرصمو سرش خالی کنم *
نه اقا بگو ترسیدم!
ترسیدم از اینکه اقا محمد پشیمون بشه و به جای سعید منو بفرسته!
اصن اقا داوود مرخصی بهونس!
اصن چرا اون شب گرفتی چرا یه شب دیگه نگرفتی!!
با تو امم😡
داوود: حرصم گرفته بود فقط داشتم خودمو کنترل می کردم!
لب زدم بسه! بسهه رسولللل
رسول: هوفففف
حرصم در اومده بود.....
دستم رو بردم بالا و محکم توی صورت داوود فرو اوردم
که به دستش روی صورتش و دست دیگش رو به میز گرف که نیوفته
صدای سیلی جوری بلند بود که همه بچه ها برگشتن سمتمون همون لحظه دستی روی شونم نشست برگشتم دیدم فرشید و سعید هستن
فرشید: با سعید از اسانسور خارج شدیم که دیدیم رسول و داوود پیش همن اروم به سمتشون رفتیم که رسول دستشو بالا برد و محکم توی صورت داوود فرو اورد صداش وحشت ناک بود
به سمتشون رفتم و دستم رو روی شونه ی رسول گزاشتم که برگشت!
سعید با لحن تندی پرسید چخبره اینجا رسول!
رسول: از اقا داوود بپرسید😒
سعید: به سمت داوود که دستش ذوی صورتش بود رفتم و گفتم داوود چیشده
داوود:.....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: داوود🥺
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۲۵
#داوود
(تعریف کردن همه ی ماجرا)
رسول: مگه غیر از اینه😒
داوود: سعید بخدا من....
سعید: هیسس میدونم داداش
رسول: کفری از دست این پسره دستم رو بالا بردم که بزنم توی صورتش که کسی دستم رو گرف برگشتم دیدم فرشیده
داوود: رسول دستش رو بالا برد سریع دستم رو زوی صورتم گزاشتم ولی نزد!
نگاهی بهش کردم دیدم فرشید دستش رو گرفته
فرشید: بسه رسولللل
یعنی چی همش می خوای بزنی
هاا یعنی چیی
سعید: اروم دست داوود رو از روی صورتش برداشتمم که...
یا خداا
لبش بد جور پاره شده بود و رد دست رسول هم کبود شده بود
می خواستم دستم رو بزارم روی لبش که با صدای اقا محمد بزگشتیم و همه سلام کردیم
محمد: با دیدن داوود تو اون وضع سریع به سمتشون رفتم و گفتم چیشده؟؟
رسول:.....
داوود: چیزی نشده اقا
سعید: چی میگی چیزی نشده نخیر اقا محمد رسول برا اینکه داوود دیشب نیومده زده تو صورتش
محمد: چییی
اره رسول😡😡
رسول: شکه شدم سعید بخاطر اون پسره تازه وارد منو فروخت
محمد: با تو ام رسول 😡
رسول: ا... ر.. ه
محمد: از دست رسول عصبی شدم حسابی می خواستم داوود رو ببرم بهداری که گفتم شک می کنن
برا همین لب زدم
سعید تو داوود رو ببر بهداری لبش حتما به بخیه نیاز داره فرشید تو هم برو سر کارت
رسول تو هم بیا اتاق من😡
سعید: چشم اقا
بد از این حرفم دست داوود رو اروم گرفتم و به سمت بهداری رفتیم
محمد: اقا رسول سریع😡
رسول: چ... شـ.... م
داوود: سعید
سعید: جانم داداش
داوود: سرم خیلی درد می کنه چشام سیاهی میره
سعید: بمیرم برات.......
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: سعید گف....
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۲۶
#سعید
بمیرم برات داداش
داوود: خدانکنه داداش
سعید: 🙂
با رسیدنمون به بهداری در زدم پ آروم در رو باز کردم ایهان سرش تو گوشی بود که با دیدن ما سریع بلند شد
ایهان:(دکتر سایت): سرم تو گوشی بود که در به صدا در اومد سعید داوود بودن سریع به سمشون رفتم.......
داوود لبش پاره شده بود و کبود بود سریع لب زدم یا خداا چیشدی داوود دعوا کردیی؟؟
داوود: نه بابا دعوا چیه
داداش یه چسب بزن رو لبم می خوام برم
سعید: بازم میگه چیزی نشده داوود مگه اون چه خوبی بهت کرده!!
که نمی خوای کسی بفهمه
ایهان: حالا فیلا اینا رو ول کنید اقا داوود لب شما به بخیه نیاز داره نه چسب زخم برو بشین رو تخت تا من بیام
سعید: کمک داوود کردم تا بشینه روی تخت
چون گفت بود سرم گیج میره می ترسیدم بیوفته!
نگاهی بهش کردم و لب زدم خیلی دوس دارم بدونم چرا به کسی نمیگی رسول بوده؟؟؟
داوود: فک نمی کردم لبم واقعا بخیه بخواد!
ایهان که رفت به کمک سعید روی تخت نشستم
سعید: اقا داوود با شمام
داوود: با صدای سعید به خودم اومدم و نفهمیده بودم چی گفته برا گفتم جانم
سعید: میگم خیلی دوس دارم بدونم چرا نمیگی رسول بوده
داوود: ببین رسول حق داره!
من اومدم به جای داداشش
کسی که عاشقش بود!
سعید: چی رو حق داره داوود اومدی جای داداش درست ولی نباید بزنه تو صورتت
داوود: اصن تو چرا به آقا محمد گفتی ؟؟
سعید: چون اون دفعه هم زد و تو چیزی نگفتی ......
همون لحظه ایهان اومد و ما هم دیگه چیزی نگفتیم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: بمیرم برات داداش💔
پ ن: دعوا کردی؟؟
پ ن: چرا به کسی نمیگی رسول بوده
پ ن: رسول حق داره
پ ن: چون اون دفعه هم زد و تو هیچی نگفتی
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۲۷
#ایهان
به سمت داوود رفتم رو به سعید لب زدم سعید جان شما برو بشین دو صندلی تا من بیام
سعید: باشه ولی داداشم رو اذیت نکنیاا
داوود: 😂(با صدای ارام)
ایهان : سعید برو فقط برو
سعید: باشه😂
ایهان: سعید که رفت داوود رو آروم دراز کردم روی تخت و سرم رو زدم براش آرامبخش رو زدم ..........
آروم آروم چشاش رو بست
منم وسیله هامو برداشتم و شروع کردم بخیه زدن لبش
*چند دقیقه بد *
ایهان: کارم تموم شد
به سمت سعید رفتم که با دیدن من سریع بلند شد
ایهان: بشین سعید جان
سعید: ایهان چیشد حالش خوبه لبش چند تا بخیه خورد میشه ببینمش
ایهان: یه دقیقه نفس بگیر برادر من حالش خوبه لبشم ۳ تا بخیه خورد می تونی ببینیش هم ولی قبلش باید توضیح بدی چیشده
سعید: خداروشکر که خوبه
ایهان: بله
توضیح بده آقا سعید
سعید:چی بگم
راستش تو که میدونی رسول چون داوود جی مهدی هس رفتارش باهاش خوب نیس الانم برا اینکه داوود دیشب که من رفاه بودم به اون مهمونی نبوده زده توی صورتش که تو میترسیدی اقا محمد پشیمون بشه تو رد بفرسته و....(تعریف کردن همه ی ماجرا )
ایهان: رسول بد مهدی کلا رفتارش عوض شده
سعید: آره ولی داوود نیس خوبه ولی داوود میاد .......
می تونم برم پیشش دیگه
ایهان : آره برو ولی فیلا بیهوده بخاطر ارامبخشی که زدم توی سرمش
سعید: میمونم تا بیدار شه.........
اینو گفتم و به سمت داوود رفتم
*اتاق محمد*
محمد: خب اقا رسول توضیح بده ........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: یه دقیقه نفس بگیر
پ ن: چی بگم.......
پ ن: رفتاراش کلا عوض شده
پ ن: آقا رسول توضیح بده
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۲۸
#محمد
خب اقا رسول توضیح بده؟
رسول:............
*با تو ام رسول😡
رسول: اقا.......
اقا میشه من برم یعنی استعفا بدم
*رسول قبلا هم گفته بودم حق رفتن نداری دلیلشم گفته بودم
الانم من نگفتم بیای اینجا این حرف ها رو بزنی می خوام بگی چرا زدی تو صورت داوود؟
رسول: بد از حرف اقا محمد دیگه چیری نگفتم
گفت دلیل بگم چی بگم بگم الکی زدم لب زدم: اقا دلیل نداشت ینی من از دست داوود عصبی بودم و برا همین ••••••
*دلیل نداشت دلیل نداشته اینجور زدی دیگه دلیل داشت چی جور میزدی
رسول ینی چی عصبی بودم مگه داوود چیزی گفته بود😡
رسول: نه اقا........
*هوفف
رسول به جز امشب که شیفتی ۲۴ ساعت دیگه هم شیفت می مونی
رسول: اقا نه.....
لطفا اقا من فردا شب بمونم پس فرداش هم باید بمونم
*رسول زدی توی صورتش میگم دلیل میگی نداره بدشم این کمترین توبیخ هس الانم برو بیرون دیکه
رسول: چشم🥺
از اتاق اقا محمد بیرون اومدم
*رسول که رف سرم رو روی میز گذاشتم لب بچم پاره شده بود!
بمیرم برات بابا
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: با تو ام رسول
پ ن: رسول حق رفتن نداره
پ ن: دلیل نداشت.......
پ ن: کمترین توبیخ
پ ن: لب بچم🥺
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۲۹
#سعید
کنار داوود بودم که اروم اروم چشاش رو باز کرد سریع بلند شدم و گفتم خوبی داوود
داوود: چشام رو اروم باز کردم که سعید کنارم بود
تا دید چشام رو باز کردم به سمتم اومد
داوود: خوبم داداش
سعید: خداروشکر.....
سِرُمش داشت تموم میشد لب زدم من برم ایهان رو صدا کنم بیاد
داوود:...........
لبم به خاطر بخیه یه کم درد داشتولی بهش اهمیت ندادم......
ایهان: روی صندلی پشت میزم نشسته بودم به رسول که رفتارش اخلاقش و...... تغیر کرده بود فکر می کردم که سعید اومد
لب زدم جانم سعید
سعید: سرم داوود تموم شده خودشم بهوش اومده
ایهان: عه چه خوب بیا بربم پیشش
ایهان: به سمت داوود رفتیم!
سرمش تموم تموم شده بود سریع به سمتش رفتم و اول سرم رو بستم و بد در اوردمش...... ـ
ایهان: داوود خوبی؟
داوود: ایهان سریع به سمتم اومد و سرم رو از دستم در اورد و بد لب زد خوبی!!
در جوابش گفتم خوبم
فقط نمیدونم مگه من تیر خوردم که این قدر میگید خوبی یا نه😂
ایهان:............
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: داوود شیطون شده 😂
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۳٠
#ایهان
خب بده نگرانتیم ایاا؟؟
سعید: کاش.......
داوود بده میپرسیمم
ایهان: 😂
داوود: اقایون من اشتباه کردم لطف کنقد ببخشید این اشتباه بنده رو
ایهان: داداش دیگه نکن
سعید: دفعه بد ببخششی در کار نیست
داوود: چشم😂
حالا من می تونم بلند شم برم اقا ایهان
ایهان: اره می تونی بری
داوود: بد از گفتن این حرف بلند شدم و نشستم از روی تخت اومدم پایین......
سعید: می تونی بیای داوود؟؟
داوود: ارع
سعید: پس بیا بریم.....
از ایهان خداحافظی کردیم و از بهداری خارج شدیم
به سایت که رسیدیم همه تو کارسون بودن به جز رسول که اصن پشت میزش نبود همون لحظه فرشید اومد سمتون
فرشید: پشت میزم نشسته بودم
ولی به جای کار کردن فکرم درگیر بود ینی اگه من دست رسول رو نمی گرفتم دوباره میزد تو صورت داوود
اصن سعید چطور ـ.....
همون لحظه سرم رو اوردم بالا دیدم سعید داوود دارن میان سریع به سمتشون رفتم
فرشید: داوود خوبی
داوود: خوبم داداش
سعید: فرشید رسول کو؟؟
فرشید: هنوز تو اتاق اقا محمده
سعید: ............
داوود: سعید چرا گفتی
گناه داره!
سعید: می خواستم حرفی بزنم که فرشید گفت
فرشید:..........
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: فرشید می خواد چی بگه😁😂
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722
گاندویی ها
پارت ۳۱
فرشید:تو گناه نداری بردار من
اون دفعه .........
داوود: داداش میشه دیگه نگو اون دفعه هم زد نزاشتی بگیم و.......
سعید: من که دیگه هیچی نمیگم
رسول: آب اتاق آقا محمد بیرون اومدم نگاهی به پایین انداختم بچه ها جمع شده بودن دور این پسره
از پله ها پایین رفتم......
سعید: خب بسه دیگه بریم سر کارمون
رسول: اره دیگه برید شما ها فقط امشب هستید ولی من.......
فرشید: رسول چیزی شده؟؟؟
رسول: بله!
به لطف اقا سعید فردا شبم شیفتم ینی توبیخ شدم
سعید: رسول جوری میگی به لطف اقا سعید انگار کاری نکردی.......
خواستم بقیه حرفم رو بزنم که رسول گف
رسول: سعید بسه
تمومش کن
اینو گفتم و به سمت میزم رفتم
فرشید: سعید فیلا ولش کن حرفی نزن که پشیمون بشی
اعصبانیه از دستت
سعید: نه چیزی نمیگم فیلا
فرشید: فقط دعواشون نشه!
داوود: نمیدونم چرا ولی دلم نمی خواست ناراحتی رسول رو ببینم
سعید: بنظرتون بریم سر کارمون ؟؟
راوی: بد از گفتن این حرف سعید لبخندی زدند و به سمت میز هایشان حرکت کردند.....
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
پ ن: تو گناه نداری
پ ن: به لطف اقا سعید....
https://harfeto.timefriend.net/17199244555722