eitaa logo
یا صاحب الزمان ادرکنی ❤
6.9هزار دنبال‌کننده
7.1هزار عکس
9.2هزار ویدیو
28 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
۱ این داستان که‌ میگم زندگی خودمه و مال خیلی وقت پیشه ولی میخوام دوستان بخونن من همش ۱۴ ساله بودم‌ که ی روز عمو و زن عموم اومدن خونمون عموم خیلی طلبکار‌ گفت که اومدم مهریه روژان و معین کنم از خیلی وقت پیش دنبال این بودن که منو بگیرن برای یحیی اما من از یحیی خوشم‌ نمی اومد وقتی این حرفها رو شنیدم ناخواسته اشک هام روانه شد صدای جدی مامان اومد که بهش گفت: مگه خواستگاریش کردید؟ عموم‌گفت: اخر هفته این دختر عقد پسرم‌میشه زن عمومم از همه پرروتر از قفل کلید در میدیدمش که گفت :ما خودمون روژان و بزرگ‌ کردیم و اگر شوهر بده باید جهیزیه ش هم بدیم چه بهتر که بیاد خونه خودمون دختر از خودمون پسر هم‌از خودمون مامان محکم گفت بعد مرگ شوهرم ی عمر خونه ها کار کردم زحمت کشیدم که منت سرم نباشه اونوقت تو میگی خرجشو دادید ؟ صدای داد زن عموم بلند شد که گفت خفه شو اصلا بچه مال طایفه پدره اسمشونم‌روشه عمو هم گفت: روژان زن یحیی نشه منم برا ازدواجش رضایت نمیدم یعنی نمیذارم زن کس دیگه ای بشه مامانم‌بیرونشون کرد اما وقتی داشتن میرفتن گفت من جنازه روژانم رو دوش یحیی نمیذارم اونا رفتن و مامان تو فکر بود ❌کپی حرام ❌
۲ اخر هفته زن عمو برای اینکه از قافله عقب نمونه برای یحیی زن گرفت و عروسی بزرگی هم ترتیب دادن من و مامانمم رفتیم، وسطای عروسی دیدم ی بچه اومد‌ گفت یکی از دوستات تو طویله کارت داره منم تنهایی رفتم تا ببینم کیه که دیدم یحیی هست لبخند شیطانی داشت و گفت: دستم بهت نمیخوره ولی ی کاری میکنم که فکرکنن دست خورده ای و مجبور بشی زن دومم شی تو مال منی روژان، از ترس ابروم جیکم نزدم شالمو در اورد دکمه هام و باز کرد اما انگشتشم بهم‌ نخورد، از بیرون صدای بچه ها میومد که‌ میگفتن از طویله صدا میاد که زن عمو در و باز کرد یحیی مرتب و منظم روبروش وایساد گفت مامان این دختره دست از سرمن برنمیداره بابا من زن دارم زشته بخدا تو کل عروسی پچ پچ بود تا مامانم برسه خودمو جمع و جور کردم مادرم اومد و برگشتیم خونه تا سه روز هیچ حرفی نزد که زن عموم پیغام‌ داد دیگه روژانم دختر خودمونه و دست خورده شده بیاد زن دوم‌ یحیی بشه ❌کپی حرام ❌
۳ مامانمم رفت در مغازه عموم و سیلی محکمی بهش زد گفت بیغیرت حالا به دختر برادرت تهمت میزنی ؟ بعد از اون مامان شروع کرد طلبهاش از صاحب زمین ها رو جمع کردن از اونورم یکم طلا داشت فروخت هر چیزی که تو خونه قابل فروش بود و فروخت به همه هم‌میگفت میخوام نو بخرم بهش گفتم مامان چیکار میکنی گفت بهشون گفتم‌جنازه تم رو دوش یحیی نمیذارم ی شب پول پیشم از صاحبخونه گرفتیم و راه افتادیم پرسیدم کجا میریم گفت تهران اومدیم تهران و توی ی مسافرخونه ی زن صاحبش بود به اسم کوکب، زن‌ خوبی بود وقتی مشکل مارو فهمید قرار شد مامانم‌اونجا دستشویی بشوره و ملافه و اتاق هارو تمیز کنم اونم بهمون ی حقوق کم میداد با ی اتاق رایگان و غذا، برای ما که کسیو نداشتیم عالی بود ی مدتی گذشت و مامان میخواست خونه بخره که دیدیم با این پولی که داریم نمیشه کوکب گفت طبقه بالا هست برید بازسازی کنید ❌کپی حرام ❌
۴ در عوض کرایه ندید تا چند سال مامانم همین کارو کرد کوکبم دید ما بالاییم دیگه حقوق مامانو بیشتر کرد و به مامان گفت منو بفرسته مدرسه، رفتم مدرسه و مشغول درس شدم، تا چند سال اوصاع زندگی ما همین بود تا من قبول شدم‌برای معلمی مامان هم ی جا تو جنوب تهران رهن کرد و از اونجا اومدیم بیرون یادمه مامان برای اینکه بتونه پول جمع کنه میرفت لباس میاورد و شب تا صبح دوتایی دکمه میدوختیم که پول جمع کنیم، دیگه من هم کار میکردم و هم درس میخوندم مامانم با حقوق بازنشستگی بابا زندگی میکرد درسم‌که تموم شد موفق شدیم ی خونه دو طبقه بخریم این برای ما اوج خوشبختی بود از همکارام خواستگارای متفاوتی داشتم و دیگه زندگیمون نرمال شده بود ی طبقه رو هم دادیم اجاره و مامان راحت زندگی میکرد ولی ی غمی تو چشمهاش بود دلش میخواست برگرده روستا اونجا هیچ فامیلی نداشتیم جز یه خاله مامانم‌ که خیلی دوسش داشت ❌کپی حرام ❌
اما مامانم‌ از ابروی من میترسید بعد از کلی حرف زدن متقاعدش کردم که بریم ، با هم به روستا اومدیم و رفتیم در خونه خاله وقتی در زدیم زن جوونی در و باز کرد با دیدنم کنجکاو خیره بهم بود مامانمو که دید زد زیر گریه، وقتی داخل رفتیم گفت که مامانم‌تا اخرین لحظه اسم شما رو میاورد و نگرانتون بود کجا بودید مامانم پرسید کی فوت کرده؟ دختر خاله ش هم‌گفت که فردا هفتمش هست تو مراسم هفتم خاله مامانم شرکت کردیم زن ها با دیدنم پچ پچ‌میکردن و بعضی میومدن با خودم‌صحبت میکردن که چیکار‌میکنم منم با افتخار میگفتم‌معلمم زمزمه ها ی چیزایی به گوشم رسوند اما باور نکردم اومدیم خونه دختر خاله و کلی بهمون اصرار کردن بازم بمونیم وقتی دیدم مامان بی میل نیست قبول کردیم و موندگار شدیم که دختر خاله مامانم‌گفت میخوام براتون ی چیزی‌بگم از کار خدا شما که رفتید انگار مهر محکمی زدید رو بی ابرو بودت خودتون دیگه ... ❌کپی‌ حرام
۶ همه علنی حرفتون رو میزدن و میگفتن که روژان دست خورده هست یحیی هم چهره مرد معتمد به خودش میگرفت تا اینکه ی روز بی وقت میره خونه و زنشو با پسرعموش میبینه عصبی میشه و با چوب میزنه تو سرش پسره هم میمیره و یحیی فرار میکنه دقیقا بعد از رفتن شما این اتفاقات افتاد تمام این مدت که شما اواره بودید یحیی هم در به در بود و رنگ‌ارامش ندید حرفشون تو روستا پیچید و ابروشون رفت همه بهشون میگفتن آه روژان گرفتتون که بهش تهمت زدید صدای در بلند شد در و باز کردم که زن عموم بود افتاد به پاهام که حلالم کن و چوب خدا به ما زد مامانم بیرونش کرد اما دلم خنک شد ده سال گذشت من همون سال فوت خاله مامانم با برادر همکارم ازدواج کردم اونم معلمه و خیلی خوشبختم اما چند وقت پیش بهم خبر دادن که یحیی هنوز اواره هست . ❌کپی حرام ❌