یا حتی واسه اون مانتوشلوارِ طوسیُقرمزی که مامانم برام دوخته بود هم ، دلم تنگ شده : )))))
* واسه همهی اون چیزای کوچیکی که اون موقع برام عادی بودن و نمیدونستم یه روزی قراره انقدر دلم براشون تنگ بشه ..
واسه صفهای طولانی صبحگاه ، واسه حیاط مدرسه ، واسه جا گرفتن برای دوستام ، واسه تکتک معلمهای دبستانم و حتی واسه همون روزایی که فکر میکردم مدرسه قراره سختترین جای دنیا باشه : )))))))
بعد از هَمه ؛
واسه صفهای طولانی صبحگاه ، واسه حیاط مدرسه ، واسه جا گرفتن برای دوستام ، واسه تکتک معلمهای دبستان
* دوستایی که بعد از تموم شدن اون سالهای دبستان حتی دیگه تو رو یادشون نیست : )
حتی دلم واسه اون چوبی که کلاسِ اول دبستان معلمم به خاطرِ پُرحرفی زیادم بهم زد هم تنگ شده😂 ، چیزی که شاید اون لحظه یه بغضِ بزرگ و تنفر بود ، ولی بعد از اون لحظه تا به امروز با جزئیات تمام یادمه و برام شدِ یکی از بزرگترین درسهای زندگیم ..
بعد از هَمه ؛
حتی دلم واسه اون چوبی که کلاسِ اول دبستان معلمم به خاطرِ پُرحرفی زیادم بهم زد هم تنگ شده😂 ، چیزی که
* اوجِ جذابیت درست وقتی بود که ، بعد از این که معلمم با چوبِ نازش زد تو سرم و چوبش هم شکست ، من رو برد بالا و کلی ازم تعریف کرد که چقدر درسم خوبه ، چقدر دختر خوبیم ، ولی متاسفانه خیلی حرف میزنم 😂🤌🏻 .
هعی ...
گاهی [مثلِهمینامشب] دلم میخواد فقط برای چنددقیقه برگردم به همون روزا ..
و بشم همون دخترکوچولویخجالتی ، کاش میشد دوباره همونقدر ساده ذوق کرد ، همونقدر بیدغدغه ترسید و همونقدر قشنگ زندگی کرد ..
دلم برای اون روزا ، برای اون بچگی ، برای اون زهراکوچولو خیلی تنگ شده : )))))
بعد از هَمه ؛
گاهی [مثلِهمینامشب] دلم میخواد فقط برای چنددقیقه برگردم به همون روزا .. و بشم همون دخترکوچولو
زهراکوچولوی اون زمان هنوز نمیدونست که قرارِ مدرسه ، فقط جای درس خوندن نباشه ؛ بلکه قرارِ آدم های زیادی رو ببینه ، شادیُغمهای زیادی رو تجربه کنه ، تنهایی بِچشه ، رهایی رو تجربه کنه ، یا حتی بخشی از کودکیاش رو اونجا جا بزاره : )))
الان یه سری میان از راه میرسن و میگن ، وایییی چجوری میتونی بگی دلت واسه مدرسهات تنگ شده اونم دبستان ؟ = ))))))))😂😑