بسمالله.
صبح تا پاشنه کفشم رو کشیدم؛ پرسید، رابطه نفسهام با قدمهام چیه؟
ساعت شنی رو برعکس کرد و گفت: بهش خوب نگاه کن.
معادله سه مجهولی شد؛ قدمهام، نفسهام، ساعت شنی....
بزرگی میگفت: نفسهای ما؛ قدمهایی هستند که به سمت مرگ برمیداریم.
همین.
۱۳۵
@AhdedarAzal135
بسمالله.
یک +یک=دویست یا شاید خیلی بیشتر.
گفتگویی با اهالی یکی از محلات شیراز داشتم.
میگفتن: پنجشنبه شب ۱۸ دیماه همین چند روز پیش، حدود ۹ شب، اهالی محل صداهایی میشنوند، میرن روی پشتبام که ببین چه خبر هست و صدا از کجاست، میبینن حدود دویست نفر سیاه پوش ماسک زده، قمه و کوتولوف موتولوف به دست از سهراهی محله به سمت مسجد امام حسن مجتبی با سر و صدا و آتیش بازی حرکت کردن. به مسجد که میرسن از پنجره کوچه اولین بنزین میریزن تو مهد قرآن مسجد و محل شادی و خنده بچههای محل رو خط سیاه و زغالی میزنن.
یه عده هم از در و دیوار مسجد بالا میرن و روی سقف پشم شیشهای مسجدِ سوله مانند و نیمکاره بنزین میریزن،
صدای شعار از داخل مسجد میاد، تعدادی از نوجوانهای پایگاه بسیج تو مسجد گیر افتاده بودند و فقط یه جرقه مونده بود تا زنده زنده در خانه خدا به جرم نا معلوم در شعله آتشی که بیگانه به جون مردم شهرمون انداخته بود بسوزن.
یکی از شیر زنان همسایهی مسجد شوهرش را سرپا میکنه که همین طوری میخوای نگاه کنی تا مسجد با جوونهای داخلش بسوزه، خانم همسایه + شوهرش میشن دو نفر، میان بیرون جلوی آشوبگرای قمه به دست و مسلح. تاریخ چشمان همسایههایی که بالای پشتبامها نگاه میکردن ثبت میکنه که جمعیت اغتشاشگر عقب رفت، عقب رفت و عقب رفت و از همون سه راهی برگشت به جایی که ازش آمده بود.
بماند که این میان چند نفر چوب و سنگ خورد تو سرشون و چند نفر سوختن اما خانه خدا نسوخت.
بله؛ اینگونه جمع یک +یک میشود دویست یا بیشتر.
پن۱: کاش اون روز کذایی که تو مدینه ریختن خونه دختر پیامبر رو آتیش بزنن یه زن همسایه پاشده بود و گفته بود.....
پن۲: خدا تو قرآنش وعده داده که شما برای خدا قیام کنید؛ حتی یه نفر یه نفر یا دو تا دو تا؛ خدا ملائکه رو به کمک شما میاره و هر یه نفرتون برابر صد نفر میشه.
همین.
۱۳۵
@AhdedarAzal135
سهشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۴۷: .... موضوع گران شدن قیمت آب را عرض کردم. فرمودند: آخر مملکت تا میتواند دائما سرویس مفت و مجانی به مردم بدهد؟ آخر باید کار بکنیم تا کشور توسعه پیدا کند و برای توسعه پول لازم داریم. عرض کردم به هر حال هفتاد درصد قیمت آب را بالا بردن صحیح نیست. مثل بالا بردن قیمت نفت در زمان مرحوم یا غیرمرحوم، منصور میشود که بالاخره به قیمت جان او تمام شد. شاهنشاه به عرایض من توجه نفرمودند و من ناراحت شدم. مجددا فردا این مطلب را عنوان خواهم کرد. تا کی میشود به مردم بی اعتنا بود؟
📚 *از خاطرات اسدالله علم در کتاب جعبه سیاه*
#از_پهلوی_بگو
ما گمشدگانیم که اندر خَمِ دنیا
تنها هنرِ ماست که مجنونِ حسینیم💚
@AhdedarAzal135
تا چشمش خورد به من شروع کرد؛ بد گفتن و داد زدن و فحش دادن به بالا و پایین نظام، از کشتههای اغتشاشها چنان جگرسوز میگفت که احساس میکردی همین الان جلوی چشمش جمهوری اسلامی عزیزش رو سلاخی کرده.
خوب که گفت؛ رفتم جلو و بغلش کردم، مقاومت کرد، محکمتر بغلش کردم و آروم تو گوشش گفتم؛ چی بینمون اینقدر فاصله انداخته؟!
من و تو یه خون تو رگهامون جاری هست؛
چیکار کنم بشینی با هم حرف بزنیم؟
خودش رو عقب کشید؛ بازوهاش رو گرفتم و به چشمهاش زل زدم و با مهر گفتم با هم حرف بزنیم؟؟
با تندی گفت: اینا باید برن، اینا جنایتکارن، اینا دزدن، اینا ظالمن، اینا قاتلن، اینا...
گفتم: باشه میرن.
بیا تصور کنیم فردا صبح که خواب بیدار شدی ببینی اینا رفتن و دیگه نیستن، بعدش چی میشه؟
قراره کی بیاد جاشون؟!
یکم فکر کرد ولی هیچی نگفت.
گفتم: رب پهلوی خوبه بیاد جاشون؟!
میدونی که ممکلت بدون دولت و قانون و حکومت نمیشه، حتی یک روز.
گفت: نه بابا سس خرسی که اینکاره نیست.
گفتم: مصی موفرفری چی، اون خوبه؟؟
خندید.
گفتم: نظرت نسبت به فرخنژاد و علی کریمی چیه؟
گفت: حالا اینا برن؛ بعد نسبت به اینکه کی بیاد یه فکری میکنیم.
گفتم: مردم لیبی هم گفتن قذافی بره بعد یه کارش میکنیم؛ یا همین بغل گوشمون سوریه گفتن بشار اسد بره بعد یه کاریش میکنیم، برو ببین بعدش چیکار کردن.
گفتم: بیا تصور کنیم ایران بعد اینا رو؛
ایران پهناور و بزرگ و با عظمت الان، تبدیل میشه به سی تا کشور، کشور فارس، کشور کردستان، کشور خوزستان،کشور.....
تازه تا هر منطقه بشه یه کشور اونقدر جنگ شهری و آتش سوزی و برادرکشی داشتیم که دیگه هیچ زیر ساختی نداریم، هیچ دانشگاه و مرکز دولتی سالمی نداریم، هیچ بانک و ادارهای سالمی نمونده، سه شب دیماه رو تو ذهنت بیار، یک سال این جوری بیفتیم به جون هم، چی میمونه؟
بیشتر جوونهامون از این طرف و اون طرف کشته شدن یا روی ویلچر نشستن وووو حتی یه چراغ راهنما سرچهارراههامون نیست.
اون موقع سی تا کشور جنگ زده به تمام معنای کوچیک کوچیک داریم.
تصویر قشنگی هست؟!
نگاهش رنگ خاصی گرفته بود و سکوت کرده بود.
گاهی باید فکر کرد؛ دنبال چه هستیم؟؟
از چه به چه فرار میکنیم؟؟
همین.
۱۳۵
@AhdedarAzal135
سلام عزیزان
با باز شدن نت جهانی جنگ روایتها شروع شده، شاید وارد فاز بعدی جنگ شدیم. لذا بر عهده همه ما هست روایت کنیم و حق را فریاد بزنیم. نباید بذاریم جای قاتل و شهید عوض شود.
لطفا در نشر مطالب کمک کنید.
اگر از میدان اغتشاشها سوژهای، فیلمی، عکسی که بتوان کار رسانهای کرد دارید برای حقیر ارسال کنید.
انشاءالله ماجور باشید.🙏
چشمامو میبندم
یکی با لگد میزنه تو سرش،
باز میکنم ،دوباره میبندم
جون نداره،یکی با تابلوی راهنمایی
میکوبه رو بدنش ،تکون میخوره
باز میکنم،دوباره میبندم
دو نفر لگد میزنن تو شکمش،
دستاشوگرفته دور سرش
سیزده نفرن،شدن چهارده تا،یکی چوب دستشه بقیه با لگد میزنن
میزنن و میزنن و میزنن...
چشمامو بهم فشار میدم، تصویر رفت.
زنده ست هنوز؟
اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشه
امیدوارم
امیدوارم یکی خودشو رسونده باشه بهشون
داد زده باشه« نزنید،نزنید،ایرانیه،هموطنه، میشناسمش،داداشمه،داداشمون»
زنگ زده باشن به آمبولانس،
آمبولانس گیر نکرده باشه،
نسوخته باشه،رسیده باشه.
رسیده باشه به بیمارستان
حالا تو بخشِ باشه وحال عمومیش بهترشده باشه.
آخه مادرش نذر کرده، اون اولا که چند سال
بچه دار نمیشدن ،نذر سفره ی ابالفضل کرده،
تا خدا بهش یه پسر بده
یه پسر خوب و سالم
چند روز دیگه سفره دارن تو خونه،
بیست و سه سالی میشه این نذر برپاست ،
چون خدا بهش یه پسر داده،
یه پسر خوب و سالم
راستی قراره دامادش کنن همین روزا
دخترِخوبیه،خانمه، میان بهم.
امیدوارم
امیدوارم یکی رسیده باشه
داد زده باشه« نزنید،نزنید،ایرانیه ،هموطنه، میشناسمش، داداشمه،داداشمون»
نگار
@negaram_ir
#عینکآقام
ایشون عینک بنده هستند.
روز جمعه یه دفعه یکی از دستههاشون شکست. تو این دو روز دو تا تعمیرگاه رفتم یکیش بسته بود یکی هم گفت دو روز طول میکشه تا تعمیر بشه، منم اونقدر حجم کارهام زیاد بود گفتم فعلا با همین میسازم.
حال من و ایشون موقع خوندن و نوشتن حسابی خندهدار شده :))
امروز در حین خندیدن به حال خودم و عینکم؛ یاد عینک آقام افتادم.
آقام خدا بیامرز یه عینک با فرام مشکی ضخیم با شیشههای ته استکانی داشت؛ یه بخش از ضخامت فرامش به دلیل کاموا و چسب برقی بود که چند لایه دورش پیچیده شده بود، فاصله روی بینیشون که چند بار شکسته بود ضخیم تر از بقیه جاها بود...
دستههای مبارکش هم که پشت گوش پدربزرگ عزیزم قرار میگفت حسابی عایق بندی شده بود. عینک مذکور؛ یه عینک موروثی بود که از خواهر بزرگتر آقاجون به ایشون ارث رسیده بود.خواهرشون هم عینک رو از برادر بزرگتر به ارث برده بودند. نسبت به اینکه برادرشون از کی به ارث برده بودند، متاسفانه اطلاعاتی در دست ندارم.
باید برم سراغ عمو بزرگم ببینم عینک بعداز آقام چی شد؟!
احتمالا به ایشون ارث رسیده.
عمو بزرگم هر وقت نوروز تا نوروز میریم خونشون کلی بادتوغبغبهاش میاندازه و از زمان پهلوی و ارزونی و رفاه اون موقع تعریف میکنه. منم با حسرت نگاه میکنم. بعد یه ابرو بالا میندازه و پُز میده زمان شاه دانشگاه رفته و منم....
میگم اگر پهلوی برگرده این عینک دسته شکسته منم مثل عینک آقام موروثی میشه؟!
تو کشوی کمدم دو سه تا عینک دسته شکسته دیگه هم دارم.
اگر پهلوی برگرده و منم دوباره برم دانشگاه میشه باهاش پز داد؟!
#پهلوی_برگرده؟!
همین.
۱۳۵
@AhdedarAzal135
هوا خیلی سرده. میرید بیرون خودتون رو بپوشونید. سرما میخورید مریض میشید خدایینکرده میمیرید میندازن گردن جمهوری اسلامی
بسمالله.
اپیزود اول: صدای دادو بیداد عجیبی از کوچه میآمد؛ رفتم ببینم چه خبر است. رضا پسر ۷ ساله همسایه با پسری ۱۴ ساله از کوچهی روبهرو دعوا داشتند، بقیه پسرها نظارهگر، با شتاب رفتم سمت رضا دلم سوخت کوچکتر بود، دیدم با قلدری راه پسر ایالت روبهرو را سد کرده و با صدای بلند میگوید: از جات تکون نمیخوری تا بابام بیاد؛ بهت نشون بده تاوان کسی که به خانواده ما فحش میده چیه؟ فکر کردی من بی صاحِبَم.
برگشتم عقب و مثل بقیه تماشاگر شدم.
نیم وجبی چنان گردو خاکی به راه انداخته بود بیا و ببین.
با مشت میکوبید رو سینهاش و میگفت: من صاحب دارم.
اپیزود دوم: روز یکشنبه ساعت سه بعدازظهر حدود ۱۳ سال پیش بود؛ با کوهی از غم و غصه و مشکلات آوار شده رو سرم بعد از کلی تردید سر جلسه رفتن یا خونه موندن و غصه خوردن؛ وارد منزل شهیدان روزیطلب شدم، یکشنبهها کلاس قرآن و روضه بود.
مثل همیشه رفتم سمت حاج خانم(مادر شهیدان روزیطلب) جهت سلام و ادب و دستبوسی. دستشون رو که بوسیدم، لحظهای که گوشم کنار دهان ایشون قرار گرفت(قد ایشون کوتاهتر از من بود)
آرام در گوشم گفتن: مادر ما صاحب داریم. کسی که صاحب داره تو مشکلات اینقدر بهم نمیریزه.....
سرم رو بالا آوردم و به صورتشون نگاه کردم
آروم گفتن: هزارتا صلوات من به نیتت میفرستم، هزارتا صلوات خودت به نیت سلامتی و ظهور آقا بفرست، مشکلت حل میشه.
همیشه یادت باشه ما صاحب داریم.....
اپیزودسوم: گنده لاتهای جهان؛ ریختن رو سرمون و هر کدوم هر جور میتونن ما را میزنن، زور میگن، آقامون رو تهدید میکنن، تو سه شب سه هزارتا جوان مملکتمون رو کشتند، قبلش هم در ۱۲ روز........
نپ۱: امشب؛ شب نیمه شعبان.....
پن۲: آهای مردم؛ آهای بچه شیعهها، ما صاحب داریم.
پن۳: میگن قوم بنیاسرائیل با تضرع و دعا و گریه همگانی ظهور منجی رو ۴۰۰ سال جلو انداختند.
پن۴: تاریخ ثابت کرده میشه؛ پس میتونیم.
همین.
۱۳۵
@AhdedarAzal135