eitaa logo
تجارت ناموفق💸💸 (یوسسسسسسسسسسسسسسسفففففففففففففففف)☠👾💸
105 دنبال‌کننده
415 عکس
882 ویدیو
9 فایل
اینجا مکانی برای اختلاسه چون تجارت ناموفق بود
مشاهده در ایتا
دانلود
"داستان سیاوش در شاهنامه"پارت 1 روزگاری توس، گیو و گودرز سه تن از شوالیه‌های دلیر ایران به شکار الاغ‌های وحشی در جنگل‌ رفتند. زمانی که به جنگل رسیدند، زنی با زیبایی بی‌نظیر (سودابه) دیدند و دل‌های توس و گیو به عشق او سوخت و چون از نسبش پرسیدند و فهمیدند که از نژاد فریدون است، هر یک خواستند او را به همسری بگیرند. اما هیچ‌کدام به جای شخص دیگر کناره گیری نمی کرد. شخصی به آنها گفت: من به شما مشاوره می دهم، بگذارید کی کاووس (پادشاه آن زمان) بین شما تصمیم بگیرد. هر دو به سخن مشاور گوش دادند و زن را با خود نزد کی کاووس بردند و آنچه را که پیش آمد برای او بازگو کردند. اما کی-کاووس وقتی زیبایی کنیز را دید، گفت که او شایسته تاج و تخت است و او را به همسری گرفته و به خانه زنان خود برد. سخن‌شان به تندی بجایی رسید که این ماه را سر بباید برید میانشان چو آن داوری شد دراز میانجی برآمد یکی سرفراز که این را بر شاه ایران برید بدان کاو دهد هر دو فرمان برید نگشتند هر دو ز گفتار اوی بر شاه ایران نهادند روی چو کاووس روی کنیزک بدید بخندید و لب را به دندان گزید بهر دو سپهبد چنین گفت شاه که کوتاه شد بر شما رنج راه پس از روزهای بسیار، پسری از زن دیگر کی کاوس به دنیا آمد، که بلند قامت و زیبا بود و نامی که بر او نهادند سیاوش بود. کی کاووس اما به دلیل طالع بینی ها در مورد او اندوهگین شد. زیرا در طالع آن نوشته شده بود که فضیلت‌های این پسر هیچ سودی برای او نخواهد داشت، زیرا این صفات بیش از هر چیز، او را به هلاکت می‌کشاند. در این میان خبر به دنیا آمدن سیاوش، به رستم رسید و پهلوان چون از آن آگاه شد به یاد غم سهراب افتاد و از زابلستان بیرون آمد و طفل را از پدرش گرفت تا بپروراند. رستم، به سیاوش فنون جنگ و رزم یاد داد و او را تربیت کرد. بر قدرت و زیبایی سیاوش چنان افزود که تو می گفتی که دنیا مانند او را ندارد. به رستم سپردش دل و دیده را جهانجوی گرد پسندیده را تهمتن ببردش به زابلستان نشستن‌گهش ساخت در گلستان سواری و تیر و کمان و کمند عنان و رکیب و چه و چون و چند نشستن‌گه مجلس و میگسار همان باز و شاهین و کار شکار ز داد و ز بیداد و تخت و کلاه سخن گفتن ززم و راندن سپاه هنرها بیاموختش سر به سر بسی رنج برداشت و آمد به بر «اینک چون سیاوش نیرومند شد، سر بلند به پیش رستم آمد و گفت: « من می خواهم به حضور پادشاه بروم تا پدرم مرا ببیند و ببیند که تو از من چه انسانی ساخته ای .» رستم پنداشت که نیک گفت. پس تدارک فراوانی کرد و با لشکری نیرومند به سوی ایران لشکر کشید و سیاوش به همراه او، در رأس آنان حرکت کردند و کی کاووس از دیدن پسر خوشحال شد و به رستم پاداش های فراوان داد. سیاوش در کنار او بر تخت نشانده شد و همه مردم او را ستایش کردند و جشنی برپا شد که جهان مانند آن را ندیده است. سیاوش هفت سال در دربار پدر ماند و خود را ثابت کرد. در سال هشتم، کی کاوس چون او را شایسته یافت، تخت و تاجی به او داد. و همه چیز خوب بود و مردم طالع شیطانی سیاوش را فراموش کرده بودند. امّا آنچه در آسمان ها نوشته شده است، قطعاً محقق خواهد شد و روز بدبختی نزدیک شد. @maktab_chob_falak
البته من که میدونم کسی نمیخونه ولی بزارید دلم به یچی خوش باشه