◾️ماه محرّم...
صلَّى اللَّهُ عَلَيْكَ یَا أَبَا عَبْدِ اللَّه وَ عَلیَ الْمُسْتَشْهَدِینَ بَینَ یَدَیکَ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکاتُه
▼ حدَّثَنَا جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ مَسْرُورٍ رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا الْحُسَيْنُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ عَمِّهِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ عَامِرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ أَبِي مَحْمُودٍ قَالَ قَالَ الرِّضَا ع:
إِنَّ الْمُحَرَّمَ شَهْرٌ كَانَ أَهْلُ الْجَاهِلِيَّةِ يُحَرِّمُونَ فِيهِ الْقِتَالَ فَاسْتُحِلَّتْ فِيهِ دِمَاؤُنَا وَ هُتِكَ فِيهِ حُرْمَتُنَا وَ سُبِيَ فِيهِ ذَرَارِيُّنَا وَ نِسَاؤُنَا وَ أُضْرِمَتِ النِّيرَانُ فِي مَضَارِبِنَا وَ انْتُهِبَ مَا فِيهَا مِنْ ثَقَلِنَا وَ لَمْ تُرْعَ لِرَسُولِ اللَّهِ حُرْمَةٌ فِي أَمْرِنَا إِنَّ يَوْمَ الْحُسَيْنِ أَقْرَحَ جُفُونَنَا وَ أَسْبَلَ دُمُوعَنَا وَ أَذَلَّ عَزِيزَنَا بِأَرْضِ كَرْبٍ وَ بَلَاءٍ وَ أَوْرَثَتْنَا [يَا أَرْضَ كَرْبٍ وَ بَلَاءٍ أَوْرَثْتِنَا] الْكَرْبَ [وَ] الْبَلَاءَ إِلَى يَوْمِ الِانْقِضَاءِ فَعَلَى مِثْلِ الْحُسَيْنِ فَلْيَبْكِ الْبَاكُونَ فَإِنَّ الْبُكَاءَ يَحُطُّ الذُّنُوبَ الْعِظَامَ ثُمَّ قَالَ ع كَانَ أَبِي ع إِذَا دَخَلَ شَهْرُ الْمُحَرَّمِ لَا يُرَى ضَاحِكاً وَ كَانَتِ الْكِئَابَةُ تَغْلِبُ عَلَيْهِ حَتَّى يَمْضِيَ مِنْهُ عَشَرَةُ أَيَّامٍ فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْعَاشِرِ كَانَ ذَلِكَ الْيَوْمُ يَوْمَ مُصِيبَتِهِ وَ حُزْنِهِ وَ بُكَائِهِ وَ يَقُولُ هُوَ الْيَوْمُ الَّذِي قُتِلَ فِيهِ الْحُسَيْنُ ع
🔹امام رضا «علیه السلام» فرمود:
محرم ماهى بود كه اهل جاهليت نبرد را در آن حرام مىدانستند و [ولي اين امت] خون ما را در آن حلال شمردند و حرمت ما را هتك كردند و ذرارى و زنان ما را اسير كردند و آتش بخيمههاى ما زدند و آنچه بنه در آن بود چپاول كردند و در امر ما رعايتى از رسول خدا «ص» نكردند روز شهادت حسين «ع» چشم ما را ريش كرد و اشك ما را روان ساخت و عزيز ما را در زمين كربلا خوار كرد و گرفتارى و بلا بما دچار ساخت تا روز قيامت بر مانند حسين بايد گريست اين گريه گناهان بزرگ را بريزد سپس فرمود پدرم را شيوه بود كه چون محرم ميشد خنده نداشت و اندوه بر او غالب بود تا روز دهم روز دهم روز مصيبت و حزن و گريهاش بود و میفرمود در اين روز حسين كشته شد.
📚 الأمالي للصدوق، ص129؛ وسائل الشّیعة، ج 14، باب 66: استحباب البكاء لقتل الحسين سلام الله عليه، ص 504
@AlAthar
Hossein Fakhri الوداع.mp3
زمان:
حجم:
8.1M
باوفا خواهرم الوداع الوداع
@AlAthar
📜 بازتاب تفکر عثمانی در حادثه کربلا
محمدرضا هدایت پناه
فصلنامه حوزه و دانشگاه، شماره33
چکیده
بازشناسی تفکر سیاسی - مذهبی نیروهایی که در مقابل قیام امام حسین (ع) صف آرایی کردند و به انحای مختلف در شکست آن سهیم بودند از موضوعات مهمی است که می تواند در شناخت دقیق این برهه ی بسیار حساس تاریخ تشیع راه گشا باشد. این مقاله با ارائه ی برخی ادله و شواهد، حاکمیت تفکر عثمانی را بر این نیروها چه در کوفه و چه در کربلا نشان داده و آشکار ساخته که کوفی بودن نیروها را با تشیع آنان مساوی و ملازم دانستن، مغالطه ای تاریخی است که برخی از محققان در نوشته ها و گفت و گوهای خود تبلیغ می کنند و با محکوم کردن شیعیان (رافضه امامیه) به عنوان تنها عامل به وجود آورنده ی حادثه ی کربلا، مراسم عزاداری در روز عاشورا را زیر سؤال می برند. این نوشتار به تعریف مفاهیم عثمانی و ملاک های آن، برای شناخت نیروهای این تفکر و نیز عوامل و زمینه های رشد و توسعه ی آن در کوفه و بازتاب تفکر عثمانی در کوفه و کربلا و حاکمیت آن بر نیروهای مقابله کننده با قیام امام حسین (ع) پرداخته است.
واژگان کلیدی: مذهب علوی، دین علی (ع)، مذهب عثمانی، دین عثمان، تشیع سیاسی، تشیع مذهبی، شیعه، شیعه ی آل ابی سفیان، ناصبی، غلو.
متن مقاله:
hawzah.net/fa/Article/View/13100
@AlAthar
امامت در نگاه یزیدیان
امام حسین (ع) و یارانش هنگام حرکت به سوی کوفه، در جایی به نام ثعلبیه فرود آمدند. بشر بن غالب بر ایشان وارد شد و گفت:
ای پسر رسول خدا مرا آگاه کن از معنای این سخن خدا "يوم ندعوا كل أناس بإمامهم." (روزی که هر گروهی را با امامشان فرامی خوانیم)
امام حسین فرمود: امامی به هدایت دعوت کرده و گروهی او را اجابت کرده اند و امامی به گمراهی فراخوانده و قومی دعوتش را پذیرفته اند. آنان در بهشت اند و اینان در دوزخ. و این همان سخن خدا است که "فريق في الجنة و فریق فی السعیر" (امالی الصدوق، ص۲۱۷)
در شناخت انگیزه قاتلان امام حسین (ع) بیش از هر چیز باید به برداشت آنان از "امامت" توجّه داشت؛ برداشت باطلی که مطابق با مذهب رسمی اهل سنّت و تبلیغات حکومت اموی بود. یزیدیان از آغاز تا فرجام، بر این تاکید داشتند که آن چه می کنند، با معیارهای ولایتمداری، درست و ارزشمند است. به چند نمونه توجّه کنید:
۱. والی کوفه، نعمان بن بشیر، پس از ورود مسلم بن عقیل به منبر رفته، زبان به تهدید گشوده و چنین می گوید:... إن أبديتم صفحتكم لي، و نكثتم بيعتكم، و خالفتم امامكم، فوالله الَّذِي لا إله غيره لأضربنّكم بسيفي مَا ثبت قائمه فِي يدي، و لو لَمْ يَكُنْ لي مِنْكُمْ ناصر. أما إني أرجو أن يكون من يعرف الحق مِنْكُمْ أكثر ممن يرديه الباطل. (تاریخ الطبری، ج۵، ص۳۵۶)
... اگر رودرروی من بایستید و بیعت خود را بشکنید و با امام خود [یعنی یزید] مخالفت کنید، سوگند به الله که جز او خدایی نیست، تا وقتی که قبضه شمشیر در دستم بماند، شما را با شمشیر میزنم؛ اگر چه هیچ یک از شما مرا یاری نکند. امیدوارم در میان شما حقّ شناسان بیش از کسانی باشند که باطل به هلاکتشان می کشاند.
۲. همچنین عبیدالله بن زیاد پس از دستگیری هانی بن عروه، بر فراز منبر خطبه می خواند:
... أَيُّهَا النَّاسُ، فاعتصموا بطاعة الله و طاعة أئمتكم، وَ لا تختلفوا وَ لا تفرقوا فتهلكوا... (تاريخ الطبري، ج۵، ص۳۶۸)
... ای مردم! به طاعت خدا و طاعت امامان خود درآویزید و اختلاف و تفرقه نورزید که هلاک خواهید شد...
این جمله ظاهراً تفسیری است بر آیه شریفه "و اعتصموا بحبل الله جمیعاً و لا تفرّقوا"
۳.مسلم بن عقیل را دستگیر کرده و به قصر ابن زیاد آوردند. بر درگاه قصر میان او و مسلم بن عمرو الباهلی گفتگویی درگرفت. مسلم بن عمرو، مسلم بن عقیل را سرزنش کرده و گفت: ... انا ابن من عرف الحق إذ أنكرته، و نصح لإمامه إذ غششته، و سمع و أطاع إذ عصيته و خالفت... (تاريخ الطبري، ج۵، ص۳۷۶)
من فرزند کسی هستم که حقّ را شناخت، آن گاه که تو آن را نشناختی و برای امامش [یعنی یزید] خیرخواهی کرد، آن گاه که تو به او خیانت کردی و حرف شنید و اطاعت کرد، آن گاه که تو نافرمانی کرده و مخالفت ورزیدی.
۴. ابن زیاد نامه ای به حرّ بن یزید نوشت و دستور داد کاروان امام حسین (ع) را متوقّف کند و این نامه را به همراه شخصی از قبیله کنده فرستاد. ابوالشعثاء یزید بن زیاد بن المهاصر _که هم قبیله او بود_ به آن شخص گفت: مادرت به عزایت بنشیند، این چیست که برایش آمده ای؟ آن شخص نیز با حالت حقّ به جانب پاسخ داد: "و ما جئت فِيهِ! أطعت إمامي، و وفيت ببيعتي" (برای چه آمده ام؟ امام خود را فرمان برده ام و به بیعت خویش وفا کرده ام.)
ابوالشعثاء گفت: "عصيت ربك، و أطعت إمامك فِي هلاك نفسك، كسبت العار و النار، قَالَ اللَّه عَزَّ وَجَلَّ: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النَّارِ وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ، فهو إمامك." (خدایت را نافرمانی کردی و امامت را در هلاک خویش فرمان بردی. ننگ و آتش برای خود به دست آوردی. خداوند فرموده: "و آنان را امامانی قرار دادیم که به آتش فرا می خوانند و روز قیامت یاری نمی شوند." مقصود، امام تو است.) (تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۰۸)
۵. یکی از فرماندهان سپاه یزید به نام عمرو بن للحجاج الزبیدی در روز عاشورا می گفت:
يَا أَهْلَ الْكُوفَةِ، الزموا طاعتكم و جماعتكم، وَ لا ترتابوا فِي قتل من مرق من الدين، و خالف الإمام. (تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۳۵)
ای کوفیان! بر فرمانبرداری خود و همراهی جماعت بمانید و در کشتن کسانی که از دین بیرون رفته و با امام [یعنی یزید] مخالفت کرده اند تردید به خود راه ندهید.
ادامه دارد.
@AlAthar
... ۶. روایت کرده اند که شمر بن ذی الجوشن پس از نماز صبح میگفت: خدایا تو شریفی و شرافت را دوست داری و می دانی که من هم شریفم، پس مرا بیامرز! ابواسحاق به او گفت: چگونه خدا تو را بیامرزد در حالی که به سوی پسر دختر رسول خدا (ص) بیرون رفته و بر کشتن او یاری دادی؟! شمر گفت: وَيْحَكَ، فَكَيْفَ نَصْنَعُ، إِنَّ أُمَرَاءَنَا هَؤُلاءِ أَمَرُونَا بِأمرٍ، فَلَمْ نُخَالِفْهُمْ، وَ لَوْ خَالَفْنَاهُمْ كُنَّا شَرًّا مِنْ هَذِهِ الْحُمُرِ (تاریخ الاسلام، ج۵، ص۱۲۵-۱۲۶)
ای وای، چه می کردیم؟! امیران ما چنین دستور دادند و ما با آنها مخالفت نکردیم و اگر با آنها مخالفت می کردیم از این خران پست تر بودیم!
۷. قاتل بریر بن خضیر به نام کعب بن جابر نیز در شعری می گوید:
فأبلغ عُبَيْد اللَّهِ إما لقيته... بأني مطيع للخليفة سامع
(اگر عبیدالله را دیدی به او خبر بده که من گوش به فرمان خلیفه ام)
و همو سالهای بعد همچنان به جنایات خود افتخار کرده و می گوید: یا رب إنا قَدْ وفينا، فلا تجعلنا يَا رب كمن قَدْ غدر. (خدایا ما وفا کردیم پس ما را مانند کسانی که خیانت کردند قرار مده) (تاریخ الطبری، ج۵، ص۴۳۳)
امّا دیدگاه امام حسین (ع) و شیعیان درست در برابر برداشت آنان قرار داشت. آنان همواره بر شروط امامت و معیارهای شرعی آن تاکید داشتند. امام (ع) در پاسخ نامه کوفیان، برخی شروط را برشمرده است:
"... فلعمري مَا الإمام إلا العامل بالكتاب، و الآخذ بالقسط، و الدائن بالحق، و الحابس نفسه عَلَى ذات الله." (تاريخ الطبري، ج۵، ص۳۵۳)
به جانم سوگند که امام نیست، مگر کسی که به کتاب خدا عمل کند؛ عدالت در پیش گیرد؛ حقّ را دین خود قرار دهد [یا به حقّ حکم کند] و خودش را در راه خدا وقف نماید.
و خطاب به سپاه حرّ بن یزید فرمود:
أَيُّهَا النَّاسُ، فإنكم إن تتقوا و تعرفوا الحق لأهله يكن أرضى لِله و نحن أهل البيت أولى بولاية هَذَا الأمر عَلَيْكُمْ من هَؤُلاءِ المدعين مَا ليس لَهُمْ، و السائرين فيكم بالجور و العدوان... (تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۰۲)
... ای مردم اگر تقوا پیشه کنید و حق را برای اهلش بشناسید نزد خدا پسندیده تر است. ما اهل بیت به ولایت این امر (یعنی حکومت) سزاوارتریم از این افراد که چیزی را ادّعا می کنند که حقّ آنان نیست و در میان شما به ستم و تجاوز رفتار می کنند...
@AlAthar
🏴 یاری آسمانی
ابو مخنف از عقبة بن بشیر الاسدی روایت کرد که ابو جعفر محمد بن علی بن الحسین (=امام باقر ع) به من فرمود: ما از شما بنی اسد، خونی طلب داریم! گفتم: ای ابا جعفر، خدا رحمتت کند، گناه من چیست؟ کدام خون؟ حضرت فرمود: کودکِ حسین را برایش آوردند؛ در آغوش او بود که یکی از قبیله شما بنی اسد، او را با تیر زد و ذبحش کرد.
پس حسین خون او را گرفت و وقتی دو دستش را از خون او پر کرد؛ بر زمین ریخت؛ سپس عرضه داشت: خدایا، اگر یاری آسمانی را از ما بازداشتی؛ پس آن را برای چیزی که بهتر است قرار بده و انتقام ما را از این ستمکاران بگیر!
«قَالَ أَبُو مخنف: قَالَ عقبة بن بشير الأسدي: قَالَ لي أَبُو جَعْفَر مُحَمَّد ابن عَلِيّ بن الْحُسَيْن: إن لنا فيكم يَا بني أسد دما، قَالَ: قلت: فما ذنبي أنا فِي ذَلِكَ رحمك اللَّه يَا أَبَا جَعْفَر! وما ذَلِكَ؟ قَالَ: أتي الْحُسَيْن بصبي لَهُ، فهو فِي حجره، إذ رماه أحدكم يَا بني أسد بسهم فذبحه، فتلقى الْحُسَيْن دمه، فلما ملأ كفيه صبه فِي الأرض ثُمَّ قَالَ: رب إن تك حبست عنا النصر من السماء فاجعل ذَلِكَ لما هُوَ خير، وانتقم لنا من هَؤُلاءِ الظالمين» (طبری، التاریخ، 5/ 448).
@AlAthar
هدایت شده از غلوپژوهی | درایات
🏴 به سوی ما شتاب کن
در آن روز نخستین کسی که از فرزندان ابوطالب به شهادت رسید، علی اکبر فرزند حسین بن علی (ع) بود. هنگامی که به میدان میرفت، حسین علیه السلام چشمانش را به زمین دوخت؛ گریست و گفت: خدایا تو شاهد باش، جوانی به جنگ آنان رفت که شبیه ترین مردم به رسول خدا (ص) بود. علی، به سوی دشمنان تاخت و کرّ و فرّی نمود؛ سپس نزد پدر بازگشت و گفت: پدرجان! تشنگی ... حسین (ع) فرمود: دلبندم! صبر کن، روز را به پایان نخواهی برد مگر آن که رسول خدا (ص) از جامش تو را سیراب کند. پس به میدان بازگشت و پیوسته بر دشمن هجوم میبرد و میخواند:
أنا عَلِيّ بن حُسَيْن بن علي
نحن و رب البيت أولى بالنبي
تالله لا يحكم فينا ابن الدعي
(منم علی پسر حسین فرزند علی، به خدای کعبه سوگند ما به رسول خدا (ص) نزدیکتریم؛ به خدا قسم که فرزند [زیاد] زنازاده هرگز بر ما حکم نخواهد کرد)
مرة بن منقذ بن النُّعْمَانِ العبدي او را دید و گفت: همه گناهان عرب بر گردن من، اگر از پیش من بگذرد و پدرش را به عزایش ننشانم. این بار چون علی هجوم آورد، مرة بن منقذ بر سر راهش قرار گرفت و او را زخم زد؛ بر زمین افتاد؛ مردم گرد او جمع شدند و با شمشیر پارهپارهاش کردند. و نیز گفتهاند: تیری بر زرهش نشست و آن را شکافت. در لحظات آخر در حالی که در خون خود میتپید، فریاد زد: پدرجان سلام بر تو باد؛ این پدربزرگم رسول خدا است که تو را سلام میرساند و میگوید: در آمدن به سوی ما شتاب کن. پس نعرهای زد و از دنیا رفت. حسین (ع) گفت: پسرم! خدا بکشد مردمی را که تو را کشتند! چقدر در برابر خدا جسور و بر دریدن حرمت رسول خدا (ص) گستاخاند. خاک بر سر این دنیا بعد از تو. زینب از خیمهگاه بیرون دوید و در حالی که فریاد میزد: "ای وای برادرم! ای وای پسر برادرم!" آمد و خود را بر پیکر علی اکبر انداخت. حسین دست او را گرفت و به خیمه برگرداند. سپس خود برگشت و به جوانان بنیهاشم گفت: نعش برادرتان را ببرید. پیکر پاکش را برداشتند و بر در خیمهای که مقابل آن میجنگیدند، گذاشتند ...
۱. قَالَ أَبُو مخنف: حَدَّثَنِي زهير بن عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ زهير الخثعمي، قَالَ: كَانَ آخر من بقي مع الْحُسَيْن من أَصْحَابه سويد بن عَمْرو بن أبي المطاع الخثعمي، قَالَ: وَ كَانَ أول قتيل من بني أبي طالب يَوْمَئِذٍ علي الأكبر بن الْحُسَيْن بن علي، و أمه لَيْلَى ابنة أبي مرة بن عروة بن مسعود الثقفي، وَ ذَلِكَ أنه أخذ يشد عَلَى الناس وَ هُوَ يقول:
أنا عَلِيّ بن حُسَيْن بن علي
نحن و رب البيت أولى بالنبي
تالله لا يحكم فينا ابن الدعي
قَالَ: ففعل ذَلِكَ مرارا، فبصر بِهِ مرة بن منقذ بن النُّعْمَانِ العبدي ثُمَّ اللَّيْثِيّ، فَقَالَ: عليّ آثام العرب إن مرّ بي يفعل مثل مَا كَانَ يفعل إن لم أثكله أباه، فمرّ يشدّ عَلَىّ النّاس بسيفه، فاعترضه مرة بن منقذ، فطعنه فصرع، و احتوله الناس فقطعوه بأسيافهم. قَالَ أَبُو مخنف: حَدَّثَنِي سُلَيْمَان بن أبي راشد، عن حميد بن مسلم الأَزْدِيّ، قَالَ: سماع أذني يَوْمَئِذٍ من الْحُسَيْن يقول: قتل الله قوما قتلوك يَا بني! مَا أجرأهم عَلَى الرحمن، وعلى انتهاك حرمة الرسول! عَلَى الدُّنْيَا بعدك العفاء. قَالَ: و كأني أنظر إِلَى امرأة خرجت مسرعة كأنها الشمس الطالعه تنادى: يا اخياه! و يا بن أخياه! قَالَ: فسألت عَلَيْهَا، فقيل: هَذِهِ زينب ابنه فاطمه ابنه رسول الله ص، فجاءت حَتَّى أكبت عَلَيْهِ، فجاءها الْحُسَيْن فأخذ بيدها فردّها إِلَى الفسطاط، و أقبل الْحُسَيْن إِلَى ابنه، و أقبل فتيانه إِلَيْهِ، فَقَالَ: احملوا أخاكم، فحملوه من مصرعه حَتَّى وضعوه بين يدي الفسطاط الَّذِي كَانُوا يقاتلون أمامه قَالَ: ثُمَّ إن عَمْرو بن صبيح الصدائي رمى عَبْد الله بن مسلم بن عقيل بسهم فوضع كفه عَلَى جبهته، فأخذ لا يستطيع أن يحرك كفيه، ثُمَّ انتحى لَهُ بسهم آخر ففلق قلبه، فاعتورهم الناس من كل جانب ... (تاريخ الطبري؛ ج۵، صص۴۴۶ و ۴۴۷)
۲. حدّثني أحمد بن سعيد، قال: حدّثني يحيى بن الحسن العلوي، قال: حدثنا غير واحد، عن محمد بن عمير، عن أحمد بن عبد الرحمن البصري، عن عبد الرحمن بن مهدي، عن حماد بن سلمة عن سعيد بن ثابت، قال: لما برز علي بن الحسين إليهم، أرخى الحسين-صلوات الله عليه و سلامه -عينيه فبكى، ثم قال: اللهم كن أنت الشهيد عليهم، فبرز إليهم غلام أشبه الخلق برسول الله (ص) ، فجعل يشدّ عليهم ثم يرجع إلى أبيه فيقول: يا أباه، العطش، فيقول له الحسين: اصبر حبيبي فإنك لا تمسي حتى يسقيك رسول الله (ص) بكأسه، و جعل يكر كرّة بعد كرّة، حتى رمى بسهم فوقع في حلقه فخرقه، و أقبل ينقلب في دمه، ثم نادى: يا أبتاه عليك السلام، هذا جدّي رسول اللّه (ص) يقرئك السلام، و يقول: عجّل القدوم إلينا، و شهق شهقة فارق الدنيا. (مقاتل الطالبيين، ص۱۱۶)
@Gholow
▪️پیروز میدان کربلا
[أَخْبَرَنَا أَحْمَدُ بْنُ عُبْدُونٍ، عَنِ ابْنِ الزُّبَيْرِ، عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحَسَنِ بْنِ فَضَّالٍ، عَنِ الْعَبَّاسِ بن عامر] عَنْ أَبِي عُمَارَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ طَلْحَةَ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ سَيَابَةَ، عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ (عَلَيْهِ السَّلَامُ)، قَالَ: لَمَّا قَدِمَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ (عَلَيْهِمَا السَّلَامُ) وَ قَدْ قُتِلَ الْحُسَيْنُ بْنُ عَلِيٍّ (صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمَا) اسْتَقْبَلَهُ إِبْرَاهِيمُ بْنُ طَلْحَةَ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ، وَ قَالَ: يَا عَلِيَّ بْنَ الْحُسَيْنِ، مَنْ غَلَبَ وَ هُوَ مُغَطًّى رَأْسُهُ، وَ هُوَ فِي الْمَحْمِلِ. قَالَ: فَقَالَ لَهُ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ: إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ مَنْ غَلَبَ، وَ دَخَلَ وَقْتُ الصَّلَاةِ، فَأَذِّنْ ثُمَّ أَقِمْ.
روایت است که پس از واقعه ی کربلا، ابراهیم بن طلحه جلوی امام سجاد(ع) آمد و از ایشان پرسید پیروز میدان کربلا که بود؟
آن حضرت(ع) در جواب فرمود:
اگر میخواهی بدانی چه کسی پیروز شد، موقع نماز، اذان و اقامه بگو!
📚الأمالي للطوسي، ص677؛ مقتل الحسین ع خوارزمی، ج2، ص61
ظاهراً معنای خبر این است که بنی امیه از اساس با اسلام مخالف بودند. و می خواستند اسلام و نام رسول الله ص نباشد؛ (موید این خبر: t.me/sohof2/1242) نه اینکه صرفاً با سید الشهداء ع دشمن باشند. و سید الشهداء ع بقای اسلام را می خواست. و اذان نماد بقای اسلام و نام رسول خدا ص است. لذا از این جهت بقای اذان و نام رسول خدا ص نشان پیروزی رسول خدا ص و در نتیجه سید الشهداء ع شمرده شده است.
@AlAthar
🔺گزارشی عامی از نفاق معاویه
و قد طعن كثير من أصحابنا في دين معاوية و لم يقتصروا على تفسيقه و قالوا عنه إنه كان ملحدا لا يعتقد النبوة و نقلوا عنه في فلتات كلامه و سقطات ألفاظه ما يدل على ذلك.
و روى الزبير بن بكار في الموفقيات و هو غير متهم على معاوية و لا منسوب إلى اعتقاد الشيعة لما هو معلوم من حاله من مجانبة علي ع و الانحراف عنه قال المطرف بن المغيرة بن شعبة دخلت مع أبي على معاوية و كان أبي يأتيه فيتحدث معه ثم ينصرف إلي فيذكر معاوية و عقله و يعجب بما يرى منه إذ جاء ذات ليلة فأمسك عن العشاء و رأيته مغتما فانتظرته ساعة و ظننت أنه لأمر حدث فينا فقلت ما لي أراك مغتما منذ الليلة فقال يا بني جئت من عند أكفر الناس و أخبثهم قلت و ما ذاك قال قلت له و قد خلوت به إنك قد بلغت سنا يا أمير المؤمنين فلو أظهرت عدلا و بسطت خيرا فإنك قد كبرت و لو نظرت إلى إخوتك من بني هاشم فوصلت أرحامهم فو الله ما عندهم اليوم شيء تخافه و إن ذلك مما يبقى لك ذكره و ثوابه فقال هيهات هيهات أي ذكر أرجو بقاءه ملك أخو تيم فعدل و فعل ما فعل فما عدا أن هلك حتى هلك ذكره إلا أن يقول قائل أبو بكر ثم ملك أخو عدي فاجتهد و شمر عشر سنين فما عدا أن هلك حتى هلك ذكره إلا أن يقول قائل عمر و إن ابن أبي كبشة ليصاح به كل يوم خمس مرات أشهد أن محمدا رسول الله فأي عملي يبقى و أي ذكر يدوم بعد هذا لا أبا لك لا و الله إلا دفنا دفنا.
ابن ابی الحدید معتزلی گوید: بسیاری از اصحاب بر دین معاویه طعن زده و نه تنها اورا فاسق دانسته اند؛ بلکه او را ملحد و بی اعتقاد به نبوت شمردهاند، و عباراتی از او را در کفرش نقل کردهاند.
زبير بن بكار -که در مورد معاویه متهم نیست، و گرایشی به تشیع نداشته بلکه اعتقادی به امیر المؤمنین ع هم نداشته - در كتاب خويش، «الموفّقيات» از مطرف فرزند مغيرة بن شعبه نقل مىكند:
«من همراه پدرم، مغيره، به مسافرت شام رفته و بر معاويه وارد شده بوديم. پدرم هر روز به نزد معاويه مىرفت و مدّتى با او سخن مىگفت. هنگامى كه به خانه بازمىگشت، با شگفتى فراوان از معاويه و فراست و كياست او نقل مىكرد، و از آنچه از وى ديده بود، با تعجّب ياد مىنمود. امّا يك شب، پس از اينكه او را سخت دژم ديدم، ساعتى درنگ كردم. زيرا مىپنداشتم ناراحتى پدرم به خاطر اعمالى مىباشد كه از ما سرزده، يا به خاطر حوادثى است كه در كار ما پيش آمده است.
هنگامى كه سبب ناراحتى او را پرسيدم، گفت: فرزندم! من از نزد خبيثترين و كافرترين مردم بازگشتهام.
گفتم: براى چه؟!
گفت: مجلس معاويه، خالى از اغيار بود. بدو اظهار داشتم: اى امير المؤمنين! تو به آرزوها و آمالت رسيدهاى، حال اگر با اين كهولت سن به عدل و داد دست زنى، و با ديگران به مهربانى رفتار نمايى، چه قدر نيكو است. اگر نظر لطفى به خويشاوندانت، بنى هاشم كنى و با ايشان صله رحم نمايى، نام نيكى از خود به يادگار خواهى گذاشت. به خدا سوگند، امروز اينان هيچ چيز كه ترس و هراس تو را برانگيزد، ندارند. (يعنى بنى هاشم ديگر از خلافت دور شدهاند)
معاويه پاسخ داد: دور است، دور است آنچه مىگويى! ابو بكر به حكومت رسيد و عدالت ورزيد و آن همه زحمتها را تحمّل كرد. به خدا سوگند، تا مرد، نامش نيز به همراهش مرد، مگر آنكه گويندهاى روزى بگويد: ابو بكر!
آنگاه عمر به حكومت رسيد؛ كوششها كرد و در طول ده سال رنجها كشيد. چند روزى بيش از مرگش نگذشت كه هيچ چيز از او باقى نماند، جز اينكه گاهوبيگاه، گويندهاى بگويد: عمر! سپس برادر ما، عثمان به خلافت رسيد. مردى از نظر نسب چون او وجود نداشت. و كرد آنچه كرد، و با او كردند آنچه كردند. امّا تا كشته شد، به خدا سوگند، نامش نيز مرد، و اعمال و رفتارش نيز فراموش گشت.
در حالى كه نام اين مرد هاشمى (پيامبر) را هر روز پنج بار، در سراسر جهان اسلام به فرياد برمىدارند و به بزرگى ياد مىكنند: «أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه.»
تو فكر مىكنى چه عملى با اين حال باقى خواهد ماند و چه نام نيكى پايدار است، اى بىمادر! نه، به خدا سوگند، آرام نخواهم نشست، مگر اينكه اين نام را مدفون سازم.»
📚شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج5، ص129؛ الأخبار الموفقيات، ص577؛ مروج الذهب، ج3، ص454.
@AlAthar
پیوندهایی که گسست و امان نامه هایی که پاره شد
۱. ... نافع بن هلال جملی پرچم به دست، پیشاپیش عبّاس و یارانش به سوی فرات نزدیک شد. عمرو بن حجاج زبیدی گفت: ای مرد کیستی؟ نافع خود را معرّفی کرد. عمرو گفت: برای چه آمدی؟ نافع گفت: آمدیم از این آب که بر ما بسته اید بنوشیم. عمرو _ از آن جا که خویشاوند نافع و از بنی مذحج بود_گفت: بنوش که گوارایت باشد. نافع پاسخ داد: نه، به خدا سوگند تا زمانی که حسین و یارانش تشنه باشند، قطره ای از آن نمی نوشم ...
... و استقدم أمامهم باللواء نافع بن هلال الْجَمَلِيّ، فَقَالَ عَمْرو بن الحجاج الزبيدى: من الرجل؟ فجيء فقال: مَا جَاءَ بك؟ قَالَ: جئنا نشرب من هَذَا الماء الَّذِي حلأتمونا عنه، قَالَ: فاشرب هنيئا، قَالَ: لا وَ الله لا أشرب مِنْهُ قطرة و حسين عطشان و من ترى من أَصْحَابه ... (تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۱۲ از حمید بن مسلم؛ نزدیک به آن: انساب الأشراف، ج3، ص181؛ الأخبار الطوال، ص255)
۲. وقتی ابن زیاد فرمان قتل امام حسین (ع) را به شمر سپرد، عبدالله بن ابی المحلّ، پسر دایی حضرت عبّاس (ع) آن جا بود و برای فرزندان امّ البنین امان نامه گرفت و به دست کزمان داد تا برای آنها ببرد. کزمان نزد آنان رفت و گفت: این امان نامه ای است که [پسر] داییتان فرستاده است. آن جوانان گفتند: به [پسر] دایی ما سلام برسان و بگو: ما به امان شما نیازی نداریم. امان خدا بهتر از امانِ پسر سمیّه است ...
در پایان روز نهم محرّم، شمر _که هم قبیله ام البنین بود_ آمد؛ در برابر یاران حسین ایستاد و فریاد زد: خواهرزادگان ما کجایند؟ عباس و جعفر و عثمان بیرون آمدند و گفتند: چه میخواهی؟ گفت: پسران خواهرم، شما در امانید! جوانان گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند! اگر دایی ما باشی ... آیا به ما امان می دهی در حالی که پسر رسول خدا (ص) در امان نیست؟! ...
... فكتب لَهُمْ أمانا، فبعث بِهِ عَبْدالله بن أبي المحل مع مولى لَهُ يقال لَهُ: كزمان، فلما قدم عَلَيْهِم دعاهم، فَقَالَ: هَذَا أمان بعث بِهِ خالكم، فَقَالَ لَهُ الفتية: أقرئ خالنا السلام، و قل له: أن لا حاجة لنا فِي أمانكم، أمان الله خير من أمان ابن سمية ... قَالَ: و جاء شمر حَتَّى وقف عَلَى أَصْحَاب الْحُسَيْن، فَقَالَ: أين بنو أختنا؟ فخرج إِلَيْهِ العباس و جعفر و عثمان بنو على، فقالوا له: ما لك و ما تريد؟ قَالَ: أنتم يَا بني أختي آمنون، قَالَ لَهُ الفتية: لعنك الله و لعن أمانك! لَئِنْ كنت خالنا أتؤمننا و ابن رَسُول الله لا أمان لَهُ! ... (تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۱۵)
۳. مادر علی اکبر (ع)، نوه دختری ابوسفیان بود. در روز عاشورا یکی از شامیان، علی اکبر را صدا زد و گفت: تو را با امیرالمومنین [یعنی یزید پلید] خویشاوندی و قرابتی است. اگر بخواهی تو را امان می دهیم؛ به هر جا که دوست داری برو. علی گفت: به خدا سوگند، خویشاوندی رسول خدا (ص) سزاوارتر است که رعایت شود، تا خویشاوندی ابوسفیان! سپس بر آن مرد حمله کرد در حالی که می خواند:
أنا عليّ بن حسين بن عليّ
نحن و بيت الله أولى بالنبيّ
من شمر و عمر و ابن الدّعيّ
(من علی پسر حسین فرزند علی هستم؛ به [خانه] خدا سوگند، ما به رسول خدا (ص) سزاوارتر و نزدیکتریم، از شمر و عمر بن سعد و پسر زیاد زنازاده)
قال: و دعا رجل من أهل الشام علي بن حسين الأكبر- و أمه آمنة بنت أبي مرة بن عروة بن مسعود الثقفي و أمها بنت أبي سفيان بن حرب فقال: إن لك بأمير المؤمنين قرابة و رحما فإن شئت آمناك و امض حيث ما أحببت. فقال: أما والله لقرابة رسول الله ص كانت أولى أن ترعى من قرابة أبي سفيان. ثم كرّ عليه و هو يقول:
أنا عليّ بن حسين بن عليّ
نحن و بيت الله أولى بالنبيّ
من شمر و عمر و ابن الدّعيّ
(الطبقات الكبري متمم الصحابه الطبقه الخامسه، ج۱، ص۴۷۰)
@AlAthar
▪️صلی الله علی روحك و بدنك و علی الأرواح التی حلت بفنائك
من روضه خوانِ غربتِ آقای عالمم
بیتابِ سربریدهٔ ماهِ محرّمم
با گریه هر غروب من از حال میروم
با هر فرازِ ناحیه گودال میروم
صبح و غروب، ندبهکنان گریه میکنم
این روضه را به مادرمان هدیه میکنم
برنیزه تکیه داد و ز جایش بلند شد
دردش گرفته بود، ندایش بلند شد
فرمود: زندهام به کجا حمله میکنید؟
نامردها به خیمه چرا حمله میکنید؟
کارِ مرا تمام نکرده، کجا؟ سنان!
اینجا کنارِ لشگری از گرگها بمان
با یالِ غرق خون شده برگشت ذوالجناح
با زین واژگون شده برگشت ذوالجناح
اینجا به بعد ضربه زدنها شروع شد
اینجا به بعد شیونِ زنها شروع شد
دیدم خودم به چشم ترم وای وای وای
بیرون زدند اهلِ حرم وای وای وای
دنبالِ ذوالجناح هراسان وبی پناه
با عمه آمدند به بالای قتلگاه
جدِ مرا محاصره کردند یک سپاه
دیدم چگونه عمهٔ ما میکند نگاه
هرکس رسید نیزهٔ خود را شکست و رفت
یک استخوان ز سینهٔ آقا شکست و رفت
یک عده بر تمام تنش سنگ میزدند
یک عده بر لباسِ تنش چنگ میزدند
در آن میانه حرمتِ آئینهها شکست
وقتی که شمر آمد و بر سینهاش نشست
از دستِ او محاسنِ جدم رها نشد
هرچه کشید خنجرِ خود، سر جدا نشد
تا که ز رویِ پیکرِ بیسر بلند شد
فریاد یا بُنَیَ ز مادر بلند شد
اینجا به بعد گریهی من رنگِ خون شود
گیسو به دست شمر ز مقتل برون رود
اینجا به بعد زخمِ دلِ ما نمک زدند
باور کنید عمهی مارا کتک زدند
راه فرار از حرم آنروز بسته شد
با چوبّ نیزه پهلوی زنها شکسته شد
آن شب زنانِ سوخته یاور نداشتند
آن شب بنات فاطمه معجر نداشتند
قاسم نعمتی
#مرثیه_سید_الشهدا
🏴 روایت شعر جانسوز دعبل خزاعی در آستانه وفاتش
لَا أَضْحَكَ اللَّهُ سِنَّ الدَّهْرِ إِنْ ضَحِكَتْ
وَ آلُ أَحْمَدَ مَظْلُومُونَ قَدْ قُهِرُوا
مُشَرَّدُونَ نُفُوا عَنْ عُقْرِ دَارِهِمْ
كَأَنَّهُمْ قَدْ جَنَوْا مَا لَيْسَ يُغْتَفَر
خداوند دمی دندان روزگار را بخنده آشكار نسازد، اگر در حالى كه آل پيامبر ص مظلومانه، مقهور دشمن گرديدهاند، بخواهد بخندد.
همه از خانه و كاشانه اصلى خود رانده شده كه گويى -العياذ باللَّه- از آنان جنايتى سر زده است كه قابل بخشش نيست.
📓 عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج2، ص266
@AlAthar