🔺گزارشی عامی از نفاق معاویه
و قد طعن كثير من أصحابنا في دين معاوية و لم يقتصروا على تفسيقه و قالوا عنه إنه كان ملحدا لا يعتقد النبوة و نقلوا عنه في فلتات كلامه و سقطات ألفاظه ما يدل على ذلك.
و روى الزبير بن بكار في الموفقيات و هو غير متهم على معاوية و لا منسوب إلى اعتقاد الشيعة لما هو معلوم من حاله من مجانبة علي ع و الانحراف عنه قال المطرف بن المغيرة بن شعبة دخلت مع أبي على معاوية و كان أبي يأتيه فيتحدث معه ثم ينصرف إلي فيذكر معاوية و عقله و يعجب بما يرى منه إذ جاء ذات ليلة فأمسك عن العشاء و رأيته مغتما فانتظرته ساعة و ظننت أنه لأمر حدث فينا فقلت ما لي أراك مغتما منذ الليلة فقال يا بني جئت من عند أكفر الناس و أخبثهم قلت و ما ذاك قال قلت له و قد خلوت به إنك قد بلغت سنا يا أمير المؤمنين فلو أظهرت عدلا و بسطت خيرا فإنك قد كبرت و لو نظرت إلى إخوتك من بني هاشم فوصلت أرحامهم فو الله ما عندهم اليوم شيء تخافه و إن ذلك مما يبقى لك ذكره و ثوابه فقال هيهات هيهات أي ذكر أرجو بقاءه ملك أخو تيم فعدل و فعل ما فعل فما عدا أن هلك حتى هلك ذكره إلا أن يقول قائل أبو بكر ثم ملك أخو عدي فاجتهد و شمر عشر سنين فما عدا أن هلك حتى هلك ذكره إلا أن يقول قائل عمر و إن ابن أبي كبشة ليصاح به كل يوم خمس مرات أشهد أن محمدا رسول الله فأي عملي يبقى و أي ذكر يدوم بعد هذا لا أبا لك لا و الله إلا دفنا دفنا.
ابن ابی الحدید معتزلی گوید: بسیاری از اصحاب بر دین معاویه طعن زده و نه تنها اورا فاسق دانسته اند؛ بلکه او را ملحد و بی اعتقاد به نبوت شمردهاند، و عباراتی از او را در کفرش نقل کردهاند.
زبير بن بكار -که در مورد معاویه متهم نیست، و گرایشی به تشیع نداشته بلکه اعتقادی به امیر المؤمنین ع هم نداشته - در كتاب خويش، «الموفّقيات» از مطرف فرزند مغيرة بن شعبه نقل مىكند:
«من همراه پدرم، مغيره، به مسافرت شام رفته و بر معاويه وارد شده بوديم. پدرم هر روز به نزد معاويه مىرفت و مدّتى با او سخن مىگفت. هنگامى كه به خانه بازمىگشت، با شگفتى فراوان از معاويه و فراست و كياست او نقل مىكرد، و از آنچه از وى ديده بود، با تعجّب ياد مىنمود. امّا يك شب، پس از اينكه او را سخت دژم ديدم، ساعتى درنگ كردم. زيرا مىپنداشتم ناراحتى پدرم به خاطر اعمالى مىباشد كه از ما سرزده، يا به خاطر حوادثى است كه در كار ما پيش آمده است.
هنگامى كه سبب ناراحتى او را پرسيدم، گفت: فرزندم! من از نزد خبيثترين و كافرترين مردم بازگشتهام.
گفتم: براى چه؟!
گفت: مجلس معاويه، خالى از اغيار بود. بدو اظهار داشتم: اى امير المؤمنين! تو به آرزوها و آمالت رسيدهاى، حال اگر با اين كهولت سن به عدل و داد دست زنى، و با ديگران به مهربانى رفتار نمايى، چه قدر نيكو است. اگر نظر لطفى به خويشاوندانت، بنى هاشم كنى و با ايشان صله رحم نمايى، نام نيكى از خود به يادگار خواهى گذاشت. به خدا سوگند، امروز اينان هيچ چيز كه ترس و هراس تو را برانگيزد، ندارند. (يعنى بنى هاشم ديگر از خلافت دور شدهاند)
معاويه پاسخ داد: دور است، دور است آنچه مىگويى! ابو بكر به حكومت رسيد و عدالت ورزيد و آن همه زحمتها را تحمّل كرد. به خدا سوگند، تا مرد، نامش نيز به همراهش مرد، مگر آنكه گويندهاى روزى بگويد: ابو بكر!
آنگاه عمر به حكومت رسيد؛ كوششها كرد و در طول ده سال رنجها كشيد. چند روزى بيش از مرگش نگذشت كه هيچ چيز از او باقى نماند، جز اينكه گاهوبيگاه، گويندهاى بگويد: عمر! سپس برادر ما، عثمان به خلافت رسيد. مردى از نظر نسب چون او وجود نداشت. و كرد آنچه كرد، و با او كردند آنچه كردند. امّا تا كشته شد، به خدا سوگند، نامش نيز مرد، و اعمال و رفتارش نيز فراموش گشت.
در حالى كه نام اين مرد هاشمى (پيامبر) را هر روز پنج بار، در سراسر جهان اسلام به فرياد برمىدارند و به بزرگى ياد مىكنند: «أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه.»
تو فكر مىكنى چه عملى با اين حال باقى خواهد ماند و چه نام نيكى پايدار است، اى بىمادر! نه، به خدا سوگند، آرام نخواهم نشست، مگر اينكه اين نام را مدفون سازم.»
📚شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج5، ص129؛ الأخبار الموفقيات، ص577؛ مروج الذهب، ج3، ص454.
@AlAthar
پیوندهایی که گسست و امان نامه هایی که پاره شد
۱. ... نافع بن هلال جملی پرچم به دست، پیشاپیش عبّاس و یارانش به سوی فرات نزدیک شد. عمرو بن حجاج زبیدی گفت: ای مرد کیستی؟ نافع خود را معرّفی کرد. عمرو گفت: برای چه آمدی؟ نافع گفت: آمدیم از این آب که بر ما بسته اید بنوشیم. عمرو _ از آن جا که خویشاوند نافع و از بنی مذحج بود_گفت: بنوش که گوارایت باشد. نافع پاسخ داد: نه، به خدا سوگند تا زمانی که حسین و یارانش تشنه باشند، قطره ای از آن نمی نوشم ...
... و استقدم أمامهم باللواء نافع بن هلال الْجَمَلِيّ، فَقَالَ عَمْرو بن الحجاج الزبيدى: من الرجل؟ فجيء فقال: مَا جَاءَ بك؟ قَالَ: جئنا نشرب من هَذَا الماء الَّذِي حلأتمونا عنه، قَالَ: فاشرب هنيئا، قَالَ: لا وَ الله لا أشرب مِنْهُ قطرة و حسين عطشان و من ترى من أَصْحَابه ... (تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۱۲ از حمید بن مسلم؛ نزدیک به آن: انساب الأشراف، ج3، ص181؛ الأخبار الطوال، ص255)
۲. وقتی ابن زیاد فرمان قتل امام حسین (ع) را به شمر سپرد، عبدالله بن ابی المحلّ، پسر دایی حضرت عبّاس (ع) آن جا بود و برای فرزندان امّ البنین امان نامه گرفت و به دست کزمان داد تا برای آنها ببرد. کزمان نزد آنان رفت و گفت: این امان نامه ای است که [پسر] داییتان فرستاده است. آن جوانان گفتند: به [پسر] دایی ما سلام برسان و بگو: ما به امان شما نیازی نداریم. امان خدا بهتر از امانِ پسر سمیّه است ...
در پایان روز نهم محرّم، شمر _که هم قبیله ام البنین بود_ آمد؛ در برابر یاران حسین ایستاد و فریاد زد: خواهرزادگان ما کجایند؟ عباس و جعفر و عثمان بیرون آمدند و گفتند: چه میخواهی؟ گفت: پسران خواهرم، شما در امانید! جوانان گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند! اگر دایی ما باشی ... آیا به ما امان می دهی در حالی که پسر رسول خدا (ص) در امان نیست؟! ...
... فكتب لَهُمْ أمانا، فبعث بِهِ عَبْدالله بن أبي المحل مع مولى لَهُ يقال لَهُ: كزمان، فلما قدم عَلَيْهِم دعاهم، فَقَالَ: هَذَا أمان بعث بِهِ خالكم، فَقَالَ لَهُ الفتية: أقرئ خالنا السلام، و قل له: أن لا حاجة لنا فِي أمانكم، أمان الله خير من أمان ابن سمية ... قَالَ: و جاء شمر حَتَّى وقف عَلَى أَصْحَاب الْحُسَيْن، فَقَالَ: أين بنو أختنا؟ فخرج إِلَيْهِ العباس و جعفر و عثمان بنو على، فقالوا له: ما لك و ما تريد؟ قَالَ: أنتم يَا بني أختي آمنون، قَالَ لَهُ الفتية: لعنك الله و لعن أمانك! لَئِنْ كنت خالنا أتؤمننا و ابن رَسُول الله لا أمان لَهُ! ... (تاريخ الطبري، ج۵، ص۴۱۵)
۳. مادر علی اکبر (ع)، نوه دختری ابوسفیان بود. در روز عاشورا یکی از شامیان، علی اکبر را صدا زد و گفت: تو را با امیرالمومنین [یعنی یزید پلید] خویشاوندی و قرابتی است. اگر بخواهی تو را امان می دهیم؛ به هر جا که دوست داری برو. علی گفت: به خدا سوگند، خویشاوندی رسول خدا (ص) سزاوارتر است که رعایت شود، تا خویشاوندی ابوسفیان! سپس بر آن مرد حمله کرد در حالی که می خواند:
أنا عليّ بن حسين بن عليّ
نحن و بيت الله أولى بالنبيّ
من شمر و عمر و ابن الدّعيّ
(من علی پسر حسین فرزند علی هستم؛ به [خانه] خدا سوگند، ما به رسول خدا (ص) سزاوارتر و نزدیکتریم، از شمر و عمر بن سعد و پسر زیاد زنازاده)
قال: و دعا رجل من أهل الشام علي بن حسين الأكبر- و أمه آمنة بنت أبي مرة بن عروة بن مسعود الثقفي و أمها بنت أبي سفيان بن حرب فقال: إن لك بأمير المؤمنين قرابة و رحما فإن شئت آمناك و امض حيث ما أحببت. فقال: أما والله لقرابة رسول الله ص كانت أولى أن ترعى من قرابة أبي سفيان. ثم كرّ عليه و هو يقول:
أنا عليّ بن حسين بن عليّ
نحن و بيت الله أولى بالنبيّ
من شمر و عمر و ابن الدّعيّ
(الطبقات الكبري متمم الصحابه الطبقه الخامسه، ج۱، ص۴۷۰)
@AlAthar
▪️صلی الله علی روحك و بدنك و علی الأرواح التی حلت بفنائك
من روضه خوانِ غربتِ آقای عالمم
بیتابِ سربریدهٔ ماهِ محرّمم
با گریه هر غروب من از حال میروم
با هر فرازِ ناحیه گودال میروم
صبح و غروب، ندبهکنان گریه میکنم
این روضه را به مادرمان هدیه میکنم
برنیزه تکیه داد و ز جایش بلند شد
دردش گرفته بود، ندایش بلند شد
فرمود: زندهام به کجا حمله میکنید؟
نامردها به خیمه چرا حمله میکنید؟
کارِ مرا تمام نکرده، کجا؟ سنان!
اینجا کنارِ لشگری از گرگها بمان
با یالِ غرق خون شده برگشت ذوالجناح
با زین واژگون شده برگشت ذوالجناح
اینجا به بعد ضربه زدنها شروع شد
اینجا به بعد شیونِ زنها شروع شد
دیدم خودم به چشم ترم وای وای وای
بیرون زدند اهلِ حرم وای وای وای
دنبالِ ذوالجناح هراسان وبی پناه
با عمه آمدند به بالای قتلگاه
جدِ مرا محاصره کردند یک سپاه
دیدم چگونه عمهٔ ما میکند نگاه
هرکس رسید نیزهٔ خود را شکست و رفت
یک استخوان ز سینهٔ آقا شکست و رفت
یک عده بر تمام تنش سنگ میزدند
یک عده بر لباسِ تنش چنگ میزدند
در آن میانه حرمتِ آئینهها شکست
وقتی که شمر آمد و بر سینهاش نشست
از دستِ او محاسنِ جدم رها نشد
هرچه کشید خنجرِ خود، سر جدا نشد
تا که ز رویِ پیکرِ بیسر بلند شد
فریاد یا بُنَیَ ز مادر بلند شد
اینجا به بعد گریهی من رنگِ خون شود
گیسو به دست شمر ز مقتل برون رود
اینجا به بعد زخمِ دلِ ما نمک زدند
باور کنید عمهی مارا کتک زدند
راه فرار از حرم آنروز بسته شد
با چوبّ نیزه پهلوی زنها شکسته شد
آن شب زنانِ سوخته یاور نداشتند
آن شب بنات فاطمه معجر نداشتند
قاسم نعمتی
#مرثیه_سید_الشهدا
🏴 روایت شعر جانسوز دعبل خزاعی در آستانه وفاتش
لَا أَضْحَكَ اللَّهُ سِنَّ الدَّهْرِ إِنْ ضَحِكَتْ
وَ آلُ أَحْمَدَ مَظْلُومُونَ قَدْ قُهِرُوا
مُشَرَّدُونَ نُفُوا عَنْ عُقْرِ دَارِهِمْ
كَأَنَّهُمْ قَدْ جَنَوْا مَا لَيْسَ يُغْتَفَر
خداوند دمی دندان روزگار را بخنده آشكار نسازد، اگر در حالى كه آل پيامبر ص مظلومانه، مقهور دشمن گرديدهاند، بخواهد بخندد.
همه از خانه و كاشانه اصلى خود رانده شده كه گويى -العياذ باللَّه- از آنان جنايتى سر زده است كه قابل بخشش نيست.
📓 عيون أخبار الرضا عليه السلام، ج2، ص266
@AlAthar
🏴 پایمردی امام حسین (ع) تا آخرین لحظات
قَالَ أَبُو مخنف: حَدَّثَنِي الصقعب بن زهير، عن حميد بن مسلم، قَالَ: كَانَتْ عَلَيْهِ جبة من خز، وَكَانَ معتما، وَكَانَ مخضوبا بالوسمة، قَالَ: وسمعته يقول قبل أن يقتل، وَهُوَ يقاتل عَلَى رجليه قتال الفارس الشجاع يتقى الرميه، ويفترص العورة، ويشد عَلَى الخيل، وَهُوَ يقول: أعلى قتلي تحاثون! أما وَاللَّهِ لا تقتلون بعدي عبدا من عباد الله اللَّه أسخط عَلَيْكُمْ لقتله مني ...
📚تاريخ الطبري، 5/ 452-453
از حمید بن مسلم روایت شده است که حسین (ع) بالاپوشی از خز بر تن داشت؛ عمامه به سر نهاده و با وَسمه، خضاب کرده بود. حمید گوید: حسین (ع) پیش از کشته شدن، با این که پیاده بود مانند سواری دلیر میجنگید؛ خود را در برابر تیرها محافظت میکرد و هر گاه در صف دشمن رخنهای میدید، فرصت را غنیمت میشمرد و بر سواران حمله میکرد. در آن حال از او شنیدم که میفرمود: آیا یکدیگر را به کشتن من تشویق میکنید؟ به خدا سوگند بعد از من بندهای از بندگان خدا را که نمیکشید که خداوند به سبب کشتن او بیش از کشتن من بر شما خشم بگیرد ...
@AlAthar
هدایت شده از غلوپژوهی | درایات
▪️عزاداری پس از عاشورا
نقد دیدگاه سید بن طاووس
سید بن طاووس میگوید «ما تا عصر عاشورا عزاداری میکنیم، از آن به بعد شادیم، چون مطابق آیه «فرحین بما...» (آل عمران: ۱۷۰) شهدا شادمانند، ما هم باید از حالت عزا بیرون بیاییم.»
تفصیل سخن او چنین است:
«أول العشر كان الحزن خوفا مما جرت الحال عليه فلما قتل ص دخل تحت قول الله تعالى وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ
فلما صاروا فرحين بسعادة الشهادة وجب المشاركة لهم في السرور بعد القتل لتظفرهم بالسعادة فإن قيل فعلام تجددون قراءة المقتل و الحزن كل عام فأقول لأن قراءته هو عرض قصة القتل على عدل الله جل جلاله ليأخذ بثاره كما وعد من العدل و أما تجدد الحزن كل عشر و الشهداء صاروا مسرورين فلأنه مواساة لهم في أيام العشر حيث كانوا فيها ممتحنين ففي كل سنة ينبغي لأهل الوفاء أن يكونوا وقت الحزن محزونين و وقت السرور مسرورين.» (إقبال الأعمال، ج2، ص584)
🔺فرمایش ایشان در خور نقدهایی است:
اول اینکه این تفصیل میان قبل و بعد ظهر عاشورا وجه روشنی ندارد؛ زیرا به هر حال پس از سال 61، چه قبل و چه بعد از ظهر عاشورا پس از شهادت امام است، و از این جهت فرق خاصی در میان نیست.
دوم، عزای ما بر مظلومیت اهل بیت ع است. به خاطر جنایات دشمنان و اسارت و غربت خاندان امام است. به خاطر ضرورت تأکید بر انحراف جامعه در آن دوران است. هم تسلی شیعیان است و هم بزرگداشت خاندان اهل بیت ع و هم موجب تحکیم مودت به ایشان و... در این راستا در سالگردها ساعت قبل و بعد از شهادت چه فرقی میکند؟ خوشحالی شهدا به خاطر مواهب الهی (فَرِحِينَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ) منافاتی با سوگواری بازماندگان بر از دستدادن ایشان و مظلومیت آنان ندارد.
سوم، در همان حکمت عزا در کلام سید هم اگر «ليأخذ بثاره كما وعد من العدل» چه فرقی میان قبل و بعد است؟ و اگر استناد به سیره است، که در سیره شاهد روشنی بر شادی پس از عاشورا نیست. آنچه در روایات است، حزن در محرم است، حزن با یادکرد از سید الشهداء و از جمله تا مدتها پس از عاشورا است (برخی نمونهها). یا مثلاً چرا پس از وصال شهادت، در روایات بسیاری دربارۀ ملائکه آمده است: «وَكَّلَ اللَّهُ تَعَالَى بِالْحُسَيْنِ ع سَبْعِينَ أَلْفَ مَلَكٍ يُصَلُّونَ عَلَيْهِ كُلَّ يَوْمٍ شُعْثاً غُبْراً مُنْذُ يَوْمٍ قُتِلَ إِلَى مَا شَاءَ اللَّهُ يَعْنِي بِذَلِكَ قِيَامَ الْقَائِمِ ع.» (کامل الزیارات، ص85-86، 109، 115، 119، 121 به اسناد متعدد)
شاید هم دلیل سهو سید امثال روایات زیر باشد:
«إِنَّا أَهْلُ بَيْتٍ إِنَّمَا نَجْزَعُ قَبْلَ الْمُصِيبَةِ، فَإِذَا وَقَعَ أَمْرُ اللَّهِ رَضِينَا بِقَضَائِهِ، وَ سَلَّمْنَا لِأَمْرِه» (نک.: وسائل الشيعة، ج3، ص275-277).
اگر سیاق روایات این باب دیده شود، به نظر میآید در فضای مصائب عمومی باشد. مانند اینکه کسی بیمار است و انسان پیش از مرگ مکرر دعا و جزع برای شفای او دارد، ولی وقتی که در گذشت، به قضای خدا رضایت میدهند. بحث جنایات کربلا و حتی برخی جنایات دیگر جنبههای بسیار گستردهای دارند. ضمن اینکه حتی در قضیه سید الشهداء ع هم اهل بیت ع تسلیم امر بودند. ولی عزا و حزن پس از شهادت سر جای خودش بود.
@gholow2
🏴 پاسخ کوبنده حضرت زینب (س) به ابن زیاد
قال فلما دخل برأس حسين وصبيانه وأخواته ونسائه على عبيدالله بن زياد لبست زينب ابنة فاطمة أرذل ثيابها وتنكرت وحف بها إماؤها فلما دخلت جلست فقال عبيدالله ابن زياد من هذه الجالسة فلم تكلمه فقال ذلك ثلاثا كل ذلك لا تكلمه فقال بعض إمائها هذه زينب ابنة فاطمة قال فقال لها عبيد الله الحمد لله الذى فضحكم وقتلكم وأكذب أحدوثتكم فقالت الحمد لله الذى أكرمنا بمحمد صلى الله عليه وسلم وطهرنا تطهيرا لا كما تقول أنت إنما يفتضح الفاسق ويكذب الفاجر قال فكيف رأيت صنع الله بأهل بيتك قالت كتب عليهم القتل فبرزوا إلى مضاجعهم وسيجمع الله بينك وبينهم فتحاجون إليه وتخاصمون عنده قال فغضب ابن زياد واستشاط ...
📚تاريخ الطبري، ج۴، ص۳۴۹
وقتی سر حسین (ع) و کودکان و خواهران و زنانش را نزد عبیدالله بن زیاد -لعنه الله- آوردند، زینب دختر فاطمه (س) سادهترین لباسهایش را پوشید و خود را به صورت ناشناس درآورد و کنیزانش گرد او را گرفتند. وقتی وارد شد، نشست. عبیدالله بن زیاد گفت: این زن که نشسته کیست؟ زینب (س) پاسخی نداد. عبیدالله سه بار سؤالش را تکرار کرد؛ ولی زینب پاسخی نداد. یکی از کنیزانش گفت: این زینب دختر فاطمه است. عبیدالله گفت: حمد خدای را که شما را رسوا کرد و کشت و افسانه دروغتان را فاش کرد. زینب فرمود: حمد خدای را که ما را با محمد -صلی الله علیه و آله- گرامی داشت و به راستی پاک کرد. چنین نیست که تو میگویی. تنها فاسق رسوا میشود و فاجر، دروغ میگوید [یا دروغش برملا میشود]. عبیدالله گفت: کار خدا با خاندانت را چگونه دیدی؟ زینب فرمود: کشته شدن را بر آنها تقدیر کرد و به آرامگاههایشان شتافتند و به زودی خدا تو و آنها را گرد هم میآورد و در دادگاه خداوند با هم مُحاجّه و مخاصمه خواهید کرد. پس عبیدالله عصبانی گشت و از خشم، آکنده شد ...
@AlAthar
▪️به حق آن کس که چون یادش کنید، میگریید...
حدثني محمد بن مسعود، قال: حدثني عبد الله بن محمد، عن الوشاء، قال: حدثنا علي بن عقبة، عن أبيه، قال: قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ (ع) إِنَّ لَنَا خَادِماً لَا تَعْرِفُ مَا نَحْنُ عَلَيْهِ، فَإِذَا أَذْنَبَتْ ذَنْباً وَ أَرَادَتْ أَنْ تَحْلِفَ بِيَمِينٍ: قَالَتْ لَا وَ حَقِّ الَّذِي إِذَا ذَكَرْتُمُوهُ بَكَيْتُمْ، قَالَ، فَقَالَ: رَحِمَكُمُ اللَّهُ مِنْ أَهْلِ الْبَيْتِ.
راوی گوید: به امام صادق علیه السلام عرض کردم: ما خادمی (کنیزی) داریم که امر شیعه را نمیشناسد. هنگامی که اشتباه و گناهی از او سر بزند و بخواهد (او را تنبیه نکنیم،) قسم یاد نموده، گوید: نه، به حق کسی که وقتی از او یاد می کنید اشک میریزید. حضرت فرمود: رحمت خدا بر شما خانواده!
📚رجال کشی، نشر دانشگاه مشهد، ص344
🌾 صلی الله علیک یا قتیل العبرات
▪️سگکُشی
«گانتر مینویسد: "... رضاشاه خودش را با خوشرویی سربازی ساده به دیپلماتهای خارجی معرفی میکرد؛ ولی مردی بیرحم بود و مخالفان سیاسی را از دم تیغ میگذراند. حتی به سگها نیز رحم نمیکرد و چون خوابش سبک بود، اگر میخواست شب را در روستایی بگذارند دستور قتل عام سگهای روستا را میداد. رضاشاه شیفته شراب فرانسوی و کشیدن تریاک و البته [دفاع از] حقوق زنان بود؛ از جمله حق رأی و کشف حجاب ..."»
📚بیل یِن، عملیات در تهران، ترجمه: بابک طهماسبی، نشر خوب، 1403، ص33
...........................................
▪️نفرت از یهودیان
«در شروع جنگ جهانی دوم، سفیر آلمان در ایران، اروین اتل بود ... رضاشاه و این دیپلمات آلمانی هر دو از یهودیان دنیا نفرت داشتند و رضاشاه انجمن و تریبونی در اختیار او گذاشت تا نظرش را علیه یهودیان و بریتانیاییها ابراز کند. ماتیاس کونتزل در مقالهای به نام "از گوبلز تا احمدینژاد" که در سال 2010 در ژورنال فهم یهودیت منتشر شد، نقل قولی از یک برنامه رادیویی به زبان اتل آورد که میگوید: "راه روشن برای تبیین جدال محمد (ص) علیه یهودیان در دنیای امروز ... مرتبط نشان دادن بریتانیاییها با یهودیان است. این کار تأثیری خارقالعاده خواهد داشت بر پروپاگاندای ضدیهودی میان مردم شیعه ایران."»
📚بیل یِن، عملیات در تهران، ترجمه: بابک طهماسبی، نشر خوب، 1403، ص49-50
...........................................
▪️ارتش نمایشی
«رضاشاه ارتشی دویستهزارنفری مسلح به تانکهای سبکِ ساختِ چِک که از آلمانیها دریافت کرده بود، تشکیل داده بود. مانند آن ایستگاه راهآهن زیبایی که بدون خط راهآهن ساخته بود، ارتشی که تشکیل داده بود توانایی نبرد نداشت. مانند تمام ارتشهایی که برای رژه و مقابله با آشوبهای داخلی طراحی شدهاند، نُه لشکر ارتش ایران نیز توان مقابله با تهاجم خارجی را نداشتند. طی چهار روز، ناوگان دریایی ایران غرق شد و نیروی زمینی نیز کاملاً فروپاشید ... سفیر بریتانیا، سِر ریدر بولارد به وزیر امور خارجه، آنتونی ایدن مینویسد: "وقتی ارتش نمایشی او فروپاشید، هیچ تلاشی برای جلوگیری از تجزیه ارتش نکرد. بابت فروپاشی ارتش توخالی و پرمدعایش، یا انجام ندادن اصلاحات، رضاشاه هیچ نشانی از عذاب وجدان و قبول مسئولیت بروز نداد ..."»
📚بیل یِن، عملیات در تهران، ترجمه: بابک طهماسبی، نشر خوب، 1403، ص40-41
...........................................
▪️بوسه بر دست استالین
«استالین آن قدری ماند که تنها فرد در میان سه رهبر بزرگ باشد که به دیدار شاه جوان در کاخش رفت. گویا گئورک وارطانیان هم جزء مأموران انکاود بود که همراه استالین بودند. کلیم وروشیلوف و ویاچسلاو مولوتوف نیز در این دیدار حضور داشتند. وارطانیان تعریف میکند: "وقتی رهبر شوروی وارد اتاق شد، شاه سریع خودش را به استالین رساند و زانو زد تا دستش را ببوسد؛ اما استالین مانع شد و او را از زمین بلند کرد." اگر بتوان این روایت را باور کرد، آخرین دیدار رسمی کنفرانس سه رهبر بزرگ، صحنهای سینمایی ولی مایه شرمساری ایران بود.»
📚بیل یِن، عملیات در تهران، ترجمه: بابک طهماسبی، نشر خوب، 1403، ص205
...........................................
✍️ گزارشهای بالا قطعی نیست؛ ولی احتمال درستی آنها میرود.
@AlAthar
آثار | صحف مطهرة
▪️سگکُشی «گانتر مینویسد: "... رضاشاه خودش را با خوشرویی سربازی ساده به دیپلماتهای خارجی معرفی م
نقل بالا از Gunther (گزارش اول) دقیق نیست و نسبت به متن اصلی دچار تغییراتی شده و برخی توضیحاتش حذف شده است.
@AlAthar
▪️توسعه شعائر یا حفظ تاریخ از تحریف؟
محمدباقر مدرس بستانآبادی:
«در گوشه شمال غربی صحن، غرفه کوچکی وجود دارد به نام حجله موهومی قاسم نامیده شده و راجع به ساختمان کلی خیمهگاه عموماً و حجله قاسم خصوصاً، کسی به مقام اعتراض نیامد و شاید به فکر اعتراض هم نیفتاد؛ گو این که عدم تعرض را یک نوع خدمت و ترویج توسعه شعائر مذهبی منظور میکردند؛ الّا این که متوجه عیوب و نقائص این عمل را حتما نبودهداند که حفظ و صیانت تاریخ از تحریف، بهترین خدمت به اسلام است.»
📚شهر حسین علیه السلام یا جلوهگاه عشق، نشر کلینی، چاپ دوم، محرم 1414 ق.، ص330-332
@AlAthar