eitaa logo
آلاچیق 🏡
1.2هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.8هزار ویدیو
59 فایل
فعالیتهای کانال، به نیت مهدیِ فاطمه عجل الله تعالی فرجه ادمین تبادل، انتقاد-پیشنهاد-مسابقه : @nilofarane56 پ زینب کبری سلام الله علیها کپی مطالب با ذکر صلوات 🙏
مشاهده در ایتا
دانلود
آلاچیق 🏡
#فراموشت_نمیکنم #قسمت۱۰۵ _شما به شخصه از حضور در صحنه بی بهره ای .اما حسین و کمیل .شماباید کار تعق
همون طور که چشمام بسته بود لبخند پر دردی زدمو گفتم _شما سواریتو بده فرمانده به حرفای منم توجه نکن! فاز خنگولیم بالا زده! * چشمامو باز کردم که نگاهم خیره نگاه بردیا شد. لبخندی زدم که دستمو بوسید و گفت _ احوال حاج خانوم چه طوره؟! خنده ای کردمو گفتم _تا تو کنارمی همه چی عالیه! خندید و گفت _خداروشکر! منو تو هیچ وقت نتونستیم مثل بقیه زندگی کنیما! ماه عسلمون شد ماموریت توی ترکیه ... خندیدمو گفتم _عزیزم ادمای خاص هیچیشون مثل بقیه نیست! بردیا _ به نکته جالبی اشاره کردین بانو! الان یعنی ما خاصیم!؟ حسین و سوگند وارد اتاق شدن که حسین گفت _سگ در صد!...چه طوری جغله!؟ حرصی گفتم _جغله زنته! صداشو یواش کرد که مثلا سوگند نشنوه. حسین_ وای بلا به دور! جغله که خوبه! سوگی جون کانون پرورش عزرائیل داره! سوگند پس کله ای بهش زدو رو به من گفت _خوبی؟ سرمو بالا و پایین کردم که حسین با شیطنت گفت _ راستی! خبر داری شدی همون سروان! خندیدمو گفتم _ اره ... نمیری از حسودی تو دایی جوون! حسین لبخند مغرورانه ای زدو دستشو دور شونه بردیا انداختو گفت _زکی!!! پس خبر نداری... قراره توی مراسم تقدیر ازمون منو بردیا جوون ارتقا درجه بگیریم جغله جون!! متعجب رو به بردیا گفتم _ واقعا؟! بردیا چشمکی زدو گفت _بله عزیزم! از این به بعد سرگردیم و بعضیا نمی تونن بگن گور بابای سرگرد! خندیدمو از ته دل خدا رو شکر کردم که در کنار هم شادیم و تونستیم یه پرونده پر درد سر رو تموم کنیم هرچند خیلیا رو از دست دادیم و شهید شدن اما نتیجش شد دستگیری همشون! به قول سوگند این ماموریت کم از شاهنامه نداشت . و چه خوب که مثل شاهنامه اخرش خوشه! متاسفانه مهین فرار کرد ولی الم و سمیر هر دو دستگیر شدن! الیوت توی پانسیون هستش و قراره علی سرپرستیشو قبول کنه...البته منو بردیا هم کلی تلاش کردیم که الیوت پیش خودمون باشه اما میگفتن ما شرایطشو نداریم... امروز روز دومی بود که من توی بیمارستان بودم که خدا رو شکر کتکایی که از الم خوردم ضربه کاری نبود و صدمه جدی ندیدم... 4سال بعد**** 4سال از بسته شدن پرونده اوانسیان ها می گذره! هردو به حبس ابد و اعدام محکوم شدن و تمام روابطشون به حبس های چند ساله و ابد محکوم شدن... سوگند و حسین صاحب یه دوقلو ی پسر شیطون شدن به اسم های سینا و نیما که حسابی مشغولشون کرد و دیگه وقت تو سر و کله هم زدن ندارن.. البته حسین اوایل به شوخی می گفت اسمشونو بزاریم هابیل و قابیل ولی ازشون قول بگیریم همو نکشن به جاش سوگندو بکشن که حسابی حرص سوگند بیچاره رو در میاورد و ما رو میخندوند! منو بردیا هم صاحب یه دختر تخس شدیم که دست منو از پشت بسته بود توی شیطونی و قرار شد منو بردیا به احترام خاله پریچهر که دوست داشت اسمشو انتخاب کنه اسمشو از اسامی قرانی انتخاب کردیمو گذاشتیم اسرا و خاله هم که حسابی راضی بود که پیشنهادشو قبول کردیم ... علی سرپرست الیوت شد و هردو باهم توی تهران زندگی می کردن که دوماه پیش دقیقا هم زمان با فارغ تحصیلی پریا برای همیشه به شیراز برگشتن و هفته پیش علی از پریا خواستگاری کردو پریا هم رو هوا پیشنهاد علیو گرفتو بدون معطلی بله داد پارسا و معصومه باز هم صاحب بچه شدن که اسمشو امیر علی گذاشتن و به قول حسین 4 سال دیگه باید منتظر یه بچه ی دیگه ازشون باشیم! اخه اختلاف سنی ضحی و زهرا 4 ساله و اختلاف زهرا و علی هم همینطور... خاله پریچهر وقتی از زنده بودنم با خبر شد تا دوهفته نمی ذاشت به خونه برم و چقدر بردیا از دست اینکار خاله حرص میخورد... پریا که تا منو دید به شوخی گفت یا جن و پری کی تو رو با اسنپ فرستاده این دنیا!! و باعث خندمون شد. منو سوگند کارمون نیمه وقت شده بود و کارمون بیشتر اداری بود تا عملیاتی...اما هنوز توی تیم دوتا سرگرد عزیزمون بودیم! با صدای بردیا به خودم اومدم _ فرمانده من به چی فکر میکنه؟! خندیدمو گفتم _به همه چیز.... به این 4 سال !به خوشبختی که تو لحظه به لحظه زندگیم حسش کردمو میکنم! درسته لحظه های سختی هم داشتیم اما با بودن تو همه ی اون سختیا برام شیرین شدن! بردیا لبخندی زدو گونمو بوس کردو گفت _به نظرم بهتره به هابیل و قابیل (سینا ونیما بچه های حسین و سوگند) فکر کنی که قراره با حضورشون خونتو بمبارون کنن! خندیدمو گفتم _شیطنتای اونا پیش شیطنتای دختر تو لنگ میندازه! اسرا خمیازه کشون وارد اتاق شدو خودشو توی بغل بردیا انداختو گفت _فرمانده شنیدم چی گفتیا!! دارد... @Alachiigh
✅در خوردن آب خسیس نباشید ⭕️اغلب سردردها بخاطر کم خوردن آب است 🔸مغز درون یک کیسه مایع قرار دارد که مانع از برخورد آن به جمجمه می شود وقت کم آبی مغز به جمجمه برخورد می کند که این امر باعث سردرد می شود. ‌ ‌ @Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹شهید طوسی🌹 ▪️انقلاب اسلامی ما در یک برهه ای از زمان واقع گردیده، که به جرأت می توان گفت که امروز تمامی اسلام در مقابل تمامی کفر و نفاق واقع گردیده .پس باید همه از اختلافات دوری، از تهمت و بهتان و غیبت دوری نموده و حضور خودتان را در تمامی جبهه های انقلاب حفظ نموده و در خدمت به انقلاب آن هم خاشعانه و خاضعانه و بدون هیچ چشم داشتی از همدیگر سبقت بگیرید.🇮🇷 ⭐️شادی روح پاک همه شهدا صلوات @Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
20.53M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌👆🎥ما با آقای پزشکیان مواجه نیستیم؛ با یک جریان مدیریت اشرافی مواجهیم که سالها کشور را قفل کرده بود ⏪⭕️صحبت تکان‌دهنده مهدی عسگری، نماینده دوره یازدهم مجلس، درباره دستاورد دولت تدبیر روحانی در حوزه‌های مسکن، پالایشگاه، نیروگاه و ... . ❌حتما ببینید 👌 @Alachiigh
11.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌❌در پی طالبان خواندن آقای جلیلی و طرفداران ایشان از سوی آذری جهرمی وزیر ارتباطات دولت روحانی و همراه آقای پزشکیان 👇👇👇👇 ♦️جلیلی طالبان است⁉️ یا شما⁉️ کسی که انصاف ندارد دین ندارد👌 ➖انتشارش با شما کانال مهدویت و انتظار نصرالله پور @Alachiigh
✅⭕️۱۵ نشانه‌ اخبار جعلی در ایام انتخابات: 1.اخبار جعلی منبع رسمی و قابل اعتمادی ندارند 2.در سایر رسانه ها بازنشر نمی شوند 3.اخبار و تصاویر قدیمی را دوباره منتشر می کنند 4.تبلیغاتی بوده و سعی در جلب کلیک دارند 5.عناوین حساس و جذاب بدون منبع معتبر دارند 6.استفاده از تصاویر و ویدیوهای تحریف شده یا تقطیع شده 7.استفاده از زبان تحریک‌آمیز و تحریف‌گر 8.منتشر کردن اطلاعات نادرست درباره نامزدها 9.پخش شایعات بدون پشتوانه قانونی یا مدارک 10.استفاده از شبکه‌های اجتماعی برای گسترش شایعات 11.ترویج دیدگاه‌های سوءتأثیرگذار و سودجو 12.عدم صحت سورس‌گیری و فقدان فکت‌چکینگ 13.ترویج نظرات شخصی به جای حقایق قابل تأیید 14.استفاده از عناوین حساس برای جلب توجه مخاطبان 15.پخش خبر با هدف تحول دادن نظر عموم به سود خاص @Alachiigh
آلاچیق 🏡
#فراموشت_نمیکنم #قسمت۱۰۶و۱۰۷ همون طور که چشمام بسته بود لبخند پر دردی زدمو گفتم _شما سواریتو بده
(پایانی) خندیدمو از بغل بردیا بیرون کشیدمشو گونشو بوسیدم که بردیا گفت _بچه تو هنوز4سالتم نشده...این همه زبون کجاته! زبونشو بیرون اوردو بعد فرستاد داخل و گفت _اینجامه! منو بردیا نگاهی بهم کردیمو شروع کردیم به خندیدن! خداجونم خیلی دوست دارم! بابت همسرو بچه ای که دارم ! بابت سلامتی که داریم! واسه شادیمون... خلاصه که واسه همه چیز دمت گرم!! بردیا اروم کنار گوشم زمزمه کرد _ وقتی که فکر کردم دیگه نیستی خیلیا بهم میگفتن اون دیگه رفته به خودت بیا و زندگی کن... یه چیزی نمیذاشت...اونم عشق تو بود...اون روزا یه جمله حالمو قشنگ توصیف میکرد " می توانستم فراموشت کنم، اما نشد...زندگی یعنی همین: جبری به نام اختیار! (پوریاشیرانی") نگاهمو به اسرا که غرق خواب بود انداختم. این کی خوابش برد! دوباره نگاهمو به چشمای بردیا دوختمو گفتم _من دوست داشتنم را هم به روز رسانی می کنم.... تورا هر روز،جور دیگری باید دوست داشت....(علی قاضی نضام) خیلی دوستت دارم فرمانده ی من! بردیا چشمکی زدو گفت _جانا تو فقط مرا صدا بزن کنج این میم مالکیتی که به اسمم میدهی؛یک دنیا زندگی جریان دارد!... دستشو دور شونم انداخت که لبخندی زدمو گفتم _عاشق ان نیست که هر لحظه زند لاف محبت! مرد آنست که لب بندد و بازو بگشاید!... بردیا خندید و هر دو هم زمان زمزمه وار شعری از ابو سعید رو زمزمه کردیم _ _مجنون به نصیحت دلم امده است بنگر به کجا رسیده دیوانگی ام... این شعر اولین جمله ای بود که بردیا بعد از عقد برام فرستاده بود! صدای زنگ خونه بلند شد! اسرا سریع از جا بلند شدو گفت _اخ جون دایی حسین اومد! الان میگم مامانو بابام واسه هم شعر می خوندن! هردو خندیدیم و من بعد از مرتب کردن لباسم همراه بردیا به سالن رفتیم که اسرا با شیرین زبونی داشت برای حسین و سوگند تعریف می کرد ... لبخندی به لبخندای از ته دل همه زدم که شعری از شهریار توی ذهنم اومد "زندگانی گر کسی بی عشق خواهد ، من نخواهم! راستی زندگی بی عشق زندان است بر من زندگانی!" *پایان* 5:41 بعد از ظهر 5/3/1399 به قلم: رز بلاخره بعد از یک ماه دوندگی این رمان رو به پایان رسوندم! امیدوارم که از رمانم خوشتون اومده باشه! و راضی بوده باشین! این اولین رمانم هستش و اگر نقص یاعیبی داشت شما به بزرگی خودتون ببخشین! امیدوارم لبتون همیشه خندون و دلتون شاد باشه و لبخند بانوی کریمه، حضرت زهرا سلام الله علیها بدرقه راهتون باشه و حضرت قائم ازتون راضی باشه! به پایان امد این دفتر حکایت همچنان باقیست! رمانی که بعد از این رمان قصد دارم شروع به نوشتن کنم اسمش ترور لبخند هستش...اگر بازخورد های خوبی از این رمان ببینم حتما اون رو می نویسم! یاعلی! رز پایان . 🌟🌟 @Alachiigh
⚪️دلایلی جالب برای خوردن کاهو 🔸کم کالری و بدون چربی 🔸برای داشتن قلبی سالم 🔸حاوی پروتئین های کامل 🔸برای مقابله با بی خوابی 🔸برای مقابله با سرطان 🔸برای تقویت چشم ها ‌ ‌ @Alachiigh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا