کتاب ۱۹۸۴ هر دفعه یه حقیقت تلخ و دردناک رو محکم میکوبونه تو صورتم!
به قدری که سردرد وحشتناکی گرفتم..
کتاب سنگین و دردناکیه، یعنی هر چی میرم جلوتر وحشتناکتر میشه، یه حقیقت مزخرف و احمقانه رو پَرت میکنه تو صورتم و میگه آره باید بپذیریم چارهای نیست!
#Absurd_thoughts
شاید از همون اول هم به اندازه کافی تلاش نکرده بودم، شاید اونقدر تلاش نکرده بودم که لیاقتش رو داشته باشم
شاید من کم دویدم برای رسیدن بهش، شاید به جای اینکه صدمو بذارم براش ۹۹ درصد تلاش کردم
شاید اگر اون یه درصد رو تلاش میکردم این وضعم نبود؛ چارهای ندارم جز پذیرفتن و دوباره از اول شروع کردنِ همه چیز.. یعنی واقعا همه صدشونو گذاشته بودن؟ یا فقط من باید صدمو میذاشتم که بهش میرسیدم؟ آره شاید از همه عقبترم شاید که نه قطعا..
کاش راحتتر بتونم بپذیرم که باید همه چیزو از اول بسازم
#Absurd_thoughts
تموم شد، مطالعهی کتاب ۱۹۸۴..
به معنای واقعی کلمه از سرم دود بلند میشه!
هیچوقت فکرش رو نمیکردم یه کتاب باعث بشه تا این اندازه سردرد بگیرم.
کتاب ۱۹۸۴ تک تک افکاری که توی سرم بود رو به حقیقت تبدیل کرد، انگار که یه مُهرِ تمام اینها حقیقت داشت پای افکارم کوبوند!
#Absurd_thoughts
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مثلا ما جوونیم!
دلم میخواست الان یه کار دیگه بکنم..
#Video
یعنی میتونم؟ باز میتونم بشم من قبلی؟
میتونم از نو خودمو بسازم؟ میشه این منِ پودر شده رو از اول درستش کرد؟ شاید باید بیخیال این من بشم و یه من جدید بسازم؟ ولی این من تا الان منِ اصلی رو تحمل کرده، بازم میتونه درست بشه؟ باز میتونه مثل قبل بشه؟ فکر نکنم.. فکر نکنم این منِ جدید به اندازه منِ قبلی به جزئیات اهمیت بده به بقیه اهمیت بده، این من جدید خیلی نسبت به همه چیز داره بیاهمیت میشه.
دیگه خیلی چیزا براش مهم نیست خیلی حرفا رو میشنوه و اهمیتی نمیده خیلی رفتارها رو میبینه و جوری رفتار میکنه انگار ندیده خیلی آدما رو کنار گذاشته دیگه ضعیف بودن براش مهم نیست خیلی چیزا رو پنهان نمیکنه و نسبت به همه چیز و همه کس بیخیال شده..
فکر میکردم تولد امسالم قراره خیلی خوب باشه، قرار بود امسال خیلی کارا بکنم ولی مثل اینکه منِ جدید دیگه حوصلهی این کارا رو نداره.
این منِ جدید حوصله خودشم نداره چه برسه بقیه!
#Absurd_thoughts