🍀 حاج ملاآقاجان زنجانی و امام رضا (ع) 🍀
🔹 استاد بزرگوار آیت الله #شیخ_محمدعلی_جاودان فرمودند: حاج #شيخ_مرتضی_زاهد در منزلشان روی منبر مشغول سخنرانی بودند. حاج #ملاآقاجان هم حضور داشتند. پیرمردی با نوهاش در گوشهای از مجلس نشسته بودند. ناگهان دیدند ملاآقاجان ایستاد و شروع به لرزیدن کرد. از او علت این حال را پرسیدند.
🔸 فرمودند: آقا #امام_رضا علیه السلام تشریف آورده و فرمودند: این پیرمرد با نوهاش میخواهند به مشهد بیایند، ولی پولی ندارند.
📚 از داستانها باید آموخت، ص۶۱
✍️ محمدباقر ادیبی لاریجانی
🔰 eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان"
◾رحلت جانگداز و شهادت گونه اسوه "صبر و استقامت" #حضرت_زینب کبری سلام الله علیها تسلیت باد.
◾"منزوی هرگز مزن بیهوده لافِ عاشقی"
"این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است".
🔰eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان "
🍀 عنایت امام زمان (عج) 🍀
#بخش_اول
🔸 در زمان طلبگی، روزی میرزا (#آیت_الله_حق_شناس) جلوی سکّوی حجرهاش نشسته بود. یک غروب دلگیر پاییز بود و صدای کلاغی که روی درخت کاج قارقار میکرد، باعث میشد دلش بیشتر بگیرد.
🔹 از سویی، روزهای دلگیر پاییز و از سوی دیگر دستوپنجه نرمکردن با #فقر و نداری!
🔸 چند روز بود که میرزاعبدالکریم غذای درست و حسابی نخورده بود. رنگش زرد شده بود و ضعف از سر و رویش میبارید.
#بغض کرده بود و یک تلنگر کافی بود تا اشکش را روی گونهاش جاری سازد.
🔹 ناگهان به خود نهیب زد که: «مرد، چرا غمگینی؟! مرد که نباید با این چیزها همه چیز را ببازد؛ مگر تو به #سفر_عشق نیامدهای؟! پس کو آن جگر شیر؟! اگر بخواهی به این زودی میدان را خالی کنی، همان بهتر که درس و بحث را کنار بگذاری و در پی مال دنیا باشی...»
🔸 چیزی به اذان مغرب نمانده بود. وضو ساخت و به حرم #حضرت_معصومه (س) مشرّف شد.
🔹 با خود گفت: الان موقع #نماز_جماعت است. بهتر است ابتدا #حق_خدا را به جا آورم، سپس از او چیزی بخواهم...
📚 حیات نیکان (۲): آیت الله عبدالکریم حق شناس، ص۲۰
✍️ مهدی محدثی
مشاهده بخش دوم
🔰 eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان"
🍀 عنایت امام زمان (عج) 🍀
#بخش_دوم (آخر)
🔸 نماز مغرب و عشا را به جا آورد و سر بر سجده گذاشت و چنین با خالق خود راز و نیاز کرد:
«خدایا! حقی را که تو بر گردن من داشتی، ادا کردم، حال از تو میخواهم که [تو] نیز حق مرا ادا کنی...!»
🔹 [سپس] میرزا به حجره بازگشت و چراغ حجره را روشن کرد و اندکی دراز کشید. چند لحظه بعد، چراغ حجره خاموش شد و صدای در که باز میشد، به گوش رسید.
🔸 میرزا چشمهایش را باز کرد، اما در تاریکی شب فقط صدای مردی را میشنید و سیاهی پیکرش را میدید و قادر نبود چهرهی او را ببیند.
🔹 آن شخص مقداری پول به میرزا داد و گفت: اینها را #آقا فرستاده و گفته فقط باید خودت خرج کنی و به همحجرهایها ندهی!
🔸 میرزا در روشنایی پولها را شمرد؛ اندازهی دو ماه شهریهی حوزه بود. خوشحال شد و سر به سجده گذاشت. از اینکه #توسل او نتیجه داده بود، در پوست خود نمیگنجید. اما آن مرد چه کسی بود و حجرهی میرزا را از کجا میشناخت...؟!
📚 حیات نیکان (۲): آیت الله عبدالکریم حق شناس، ص۲۰
✍️ مهدی محدثی
مشاهده بخش اول
🔰 eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان"
☘️ قلههای تهذیب ☘️
❇️ رهبر معظم انقلاب:
🔹«ما #قله_هاى_تهذيب داريم. در همين قم، مرحوم حاج ميرزا جواد آقاى #ملكى؛
مرحوم #علامه_طباطبایى؛
مرحوم آقاى #بهجت؛
مرحوم آقاى #بهاءالدينى (رضوان اللَّه تعالى عليهم)
قلههاى تهذيب در حوزه بودند. رفتار اينها، شناخت زندگى اينها، حرفهاى اينها، خودش يكى از شفابخشترين چيزهائى است كه ميتواند انسان را آرام كند؛ به انسان آرامش بدهد، روشنائى بدهد، دلها را #نورانى كند.
📚 بيانات رهبری در ديدار طلاب، فضلا و اساتيد حوزه علميه قم، ۱۳۸۹/۰۷/۲۹.
🔰eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان"
🍀 صاحب هیات مخارج آن را فراهم کرد 🍀
🔹️ حجت الاسلام علیرضا محجوبی نژاد از اساتید نقل کرد که: در اندیمشک شخصی به نام آقای #کربلایی_محمد_علوی هیئتی دارند و خیلی برای عزاداری و هیئت زحمت میکشد و هر شب در هیئت غذا میدهد.
🔹️ ایشان نقل کرد که ما برای مخارج هیئت #چک داده بودیم و در موعد چک، پول بهدست نیامد، طلبکار هم مرتب مطالبه میکرد، من تقاضای مهلت میکردم و میگفتم پول هیئت خرج شده؛ صبر کن تا جور شود. توسلی به #صاحب_هیئت حضرت ابا عبد الله(ع) کردم که خودتان پول را جور کنید.
🔹️ ناگهان روزی پولی به حساب من آمد و طلبکار چک را پاس کرد، ما نمیدانستیم پول از کجا آمده است!! تا اینکه شخصی زنگ زد و گفت من اشتباهاً پول به حساب شما واریز کردهام! لطفاً پول را برگردانید..
🔹️ ما باز از او مهلت خواستیم و گفتیم برای هیئت خرج شده تا اینکه روزی این طلبکار جدید آمد و پول اضافه
هم آورد و گفت از آن طلب سابقم هم گذشتم!!
از علت آن سؤال کردم او جواب داد من وقتی دیدم که شما میگویید پول برای هیئت خرج شده گفتم خدایا اگر اینها راست میگویند مریضی مرا #شفا بده و من هم از پولم میگذرم.
بعد از این عهد کاملاً از مریضی #غیر_قابل_علاجم خوب شدم، آزمایش هم دادم که گفتند خوب هستید، با اینکه برای معالجه به #آمریکا هم رفته بودم و خوب نشده بودم، از این به بعد هم به این هیئت کمک میکنم.
📚 العین الحلوة، ص۱۶۲
🔰eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان"
🍀 قدرت بعد از موت 🍀
🔹 استاد گرانقدر #آیت_الله_جاودان حفظه الله فرمودند: #آیت_الله_بروجردی (ره) خادمی داشت که درصدد بود پای ایشان را ببوسد، اما هیچوقت نتوانست به این امر موفق شود؛ چون هر باری که تصمیم میگرفت، آقا اجازه نمیدادند.
🔸 خادم نقل میکرد: با #رحلت آیت الله بروجردی، زمانی که بدن مطهرشان روی #تخت_غسالخانه بود، با خودم گفتم الان بهترین زمانی است که میتوانم پای آیت الله بروجردی را ببوسم.
🔹 تا این فکر به سراغم آمد، دیدم آیت الله بروجردی پاهای خود را جمع کرده است.
📚 از داستانها باید آموخت، ص۸۴
✍️ محمدباقر ادیبی لاریجانی
🔰 eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان"
🍀 راهنمایی 🍀
🔸 گره سختی به زندگیام افتاده بود. تحملش برایم #دشوار بود.
🔹 داشتم به این فکر میکردم که همه چیز را به هم بزنم و خودم را خلاص کنم. میخواستم صورت مسأله را پاک کنم.
🔸 شبی آقای #قاضی را در خواب دیدم. گفت:
«این #مشکل، بخشی از #سیر_و_سلوک توست که خداوند آن را برای تو مقرر کرده... اگر میخواهی #رشد کنی، باید با آن بسازی!»
📚 استاد (صد روایت از زندگی آیت الله سیدعلی قاضی)، ص۱۱۴
✍️ کارگروه محتوایی آستان قدس رضوی
🔰 eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان
🍀 کرامتی از روضه حضرت رقیه 🍀
🔹️ خطیب شهیر حاج شیخ علی نظری منفرد - دامت افاضاته - از حاج شیخ حسن قربانی از مرحوم میرزا علی محدث زاده فرزند حاج شیخ عباس قمی(ره) نقل کردند که: سالی چند روز قبل از دهۀ محرم #حنجره من مشکل پیدا کرد به گونه ای که نمیتوانستم حرف بزنم.
🔹️ بعد از مراجعه به دکتر معلوم شد تارهای صوتی ام آسیب دیده است، دکتر مرا از صحبت منع کرد و گفت اصلاً نباید صحبت کنی!
🔹️ من از طرفی در تهران برای ماه محرّم به چند #مجلس قول داده بودم و آنها روی قول من برنامه ریزی کرده بودند و از این جهت نگران بودم، و از طرفی هم ناراحت بودم که توفیق نوکری و روضه خوانی از من سلب شده است لذا متوسل به امام حسین(ع) شدم و خیلی گریه کردم تا خوابم برد؛ در عالم رؤیا دیدم مجلسی مملو از جمعیت است و در صدر مجلس امام حسین(ع) تشریف دارند در آنجا امام حسین(ع) اشاره به سیدی که به قیافه داماد ما - حاج آقا مصطفی طباطبایی - بود، کردند که: منبر برو و روضه بخوان، ایشان گفت چه روضه ای بخوانم؟
حضرت فرمود روضۀ دخترم #رقیه را بخوان، ایشان روضه حضرت رقیه را خواند و امام حسین(ع) خیلی گریه کرد، اهل مجلس هم گریه کردند و من هم در خواب خیلی گریه کردم.
🔹️ تا اینکه از خواب بیدار شدم و دیدم #هیچ اثری از مشکل حنجره در من نیست و من کاملاً شفا پیدا کرده ام.
📚 العین الحلوة، ص ۱۴۷
🔰eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان"
🍀 عنایت به حاج شیخ حسین حلّی 🍀
#قسمت_اول
حجت الاسلام حاج شیخ مهدی باعثى - داماد مكرّم حضرت آیت الله تبریزی - نقل کردند که از حضرت آیت الله حاج شیخ #حسین_حلّی شنیدم که میگفت:
در نوجوانی پدرم (شیخ علی حلّی) که از علمای #نجف بود مرا برای کار به مغازه #خیاطی فرستاد و من در آنجا مشغول کار شدم، بعد از مدتی پدرم به من گفت آیا میخواهی طلبه شوی؟ گفتم آری ایشان مرا معمم کرد و به مدرسه #قوام فرستاد.
(سابقاً مرسوم بود که طلاب از اول شروع به تحصیل معمّم میشدند).
🔺️ من مشغول درس شدم ولی چیزی متوجه نمیشدم، تا اینکه بعد از مدتی پدرم مرا خواست و گفت: چی خواندی؟ و شروع به امتحانم کرد، هرچه از من پرسید #بلد_نبودم، او وقتی پیشرفت نکردن مرا دید گفت: فردا لباس روحانیت و عمامه را در میآوری و دوباره به مغازه خیاطی میروی و مشغول کار میشوی!!!
📚 العین الحلوة، ص۲۶۱
🔰eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان"
🍀 عنایت به حاج شیخ حسین حلّی 🍀
#قسمت_دوم
🔺️ من وقتی این حرف را از پدرم شنیدم گویا سقف بر سرم خراب شد و به فکر فرو رفتم که بعد از معمّم شدن، چطور عمامه را بردارم! من فرزند شیخ علی حلّی هستم حالا چطور تمسخر دیگران را تحمل کنم و از طرفی حرف پدر، قابل مخالفت نبود و نمیتوانستم مخالفت کنم؛
به حجره ام در #مدرسه_قوام برگشتم، در آن زمان در حجره ها سردابی بود که طلاب برای خنک شدن در تابستان به آنجا میرفتند و هر حجره سردابی اختصاصی داشت.
🔺️ من به سرداب رفتم و از شب تا به صبح گریه کردم و با خداوند و حضرت امیرالمؤمنین(ع) راز و نیاز و توسل داشتم که چطور از طلبگی بیرون بروم؟!! و آبرویم برود! که ناگهان صدای اذان صبح را از مأذنه حرم شنیدم از سرداب بیرون آمدم و سرحوض مدرسه وضو گرفتم و به حرم حضرت علی (ع) مشرف شدم و نماز صبح خواندم.
🔺️ در همین هنگام احساس کردم که تمام درسهایی را که خوانده بودم به یاد دارم.
نزد پدر رفتم، ایشان گفت چرا به مغازه خیاطی برای کار نرفتی؟ من گفتم دوباره از من سؤال کنید او شروع به سؤال کرد هرچه از من پرسید جواب دادم! پیش خودم میگفتم: آیا من حسین حلّی دیروزی هستم؟ در آن موقع متوجه نبودم که #کرامتی از حضرت علی(ع) درباره من اتفاق افتاده است، بعدها متوجه شدم.
📚 العین الحلوة، ص۲۶۱
🔰eitaa.com/Alemin "زندگانی عالمان"