❇️ حکایت دوم از کتاب حکایات نورانی
🔹️ آیت الله شبیری زنجانی:
🔸️ آقای آخوند(همدانی) نقل میکرد: آقای #شیخ_عبدالنبی_نوری که استاد ما در تهران بود و ما نزد او درس خارج میخواندیم و از اعلام درجه یک ایران بود میگفت: من طلبه بودم -گویا در مدرسه محمودیه تهران_ مقدمات _مثلاً سیوطی_ میخواندم. و #طلبهای بود که در حجره ساکن بود و کسی را بدان راه نمیداد.
🔸️ میگفتند او علم کیمیا میداند، من با او طرح دوستی ریختم و او مرا به حجرهاش راه داد؛ چندی بعد از او خواستم که از این علم به من یاد دهد. او گفت به دردت نمیخورد! من اصرار کردم او دستوراتی داد و چیزهایی را گفت که من تهیه کنم.
🔸️ در این هنگام برخی از اهالی نور به تهران آمده و به مدرسه ما آمدند، آنها میخواستند #مشهد مشرّف شوند؛ به من گفتند تو میآیی؟ گفتم نهایت آرزوی من است...
با آنها به سوی مشهد حرکت کردیم، به سبزوار که رسیدیم آنها مایل شدند خدمت #حاجی_سبزواری برسند، من هم در جمع آنها خدمت حاجی رفتم. پس از زیارت حاجی آنها برخاستند بروند من هم خواستم بروم که حاجی به من گفت تو بایست!!
🔸️ من از آنها فاصله گرفتم، حاجی فرمود #کیمیا_سعادت_نیست، راه دیگر در پیش گیر!!
من در شگفت شدم چون داستان آموزش کیمیا را به هیچکس نگفته بودم!
📗 ص۱۷.
#کیمیا
#سعادت
زندگانی عالمان | عضو شوید👇
https://eitaa.com/Alemin