شهید «محمدحسن قاسمی» که پیش از حضور در میدانهای دفاع از جبهه از مقاومت لباس پزشکی بر تن داشت عزم خود را جزم کرد تا با همین لباس اما در جبههای دیگر به جهاد بپردازد.
وی پس از گذراندن دورههای مختلف نظامی راهی سوریه شد و به مدت سه سال تکنسین بیهوشی و مسئولیت بیمارستانهای میدانی در چند منطقه از سوریه را عهدهدار شد
اما در ادامه راه قسمت بر این شد تا به جرگه شهدای اسلام و انقلاب بپیوندند، این شهید والامقام که همگان وی را به خوشرویی و مهربانی میشناختند در نیمه مرداد سال ۹۵ در حین انتقال مجروحان جنگی در استان حلب به دست تروریستهای تکفیری به شهادت رسید و پیکر پاکش پس از گذشت سه ماه در آزادسازی منطقه توسط رزمندگان جبهه مقاومت شناسایی و به میهن اسلامی بازگشت داده شد.
شهید «قاسمی» تکنسین بیهوشی و مسئول بیمارستانهای میدانی در چند منطقه از سوریه بود که پس از حدود ۳ سال حضور در میدانهای نبرد در راه دفاع از حریم اسلام به دوستان شهیدش پیوست.
نیمه رمضان سال ۶۹ هجری شمسی در روز میلاد امام حسن مجتبی علیهالسلام به دنیا اومد به همین منظور نامش را محمدحسن گذاشتند.
۲۶ سال بعد، پیکر تیر باران شدهاش در ماه صفر سال ۹۵، مصادف با تاریخ صحیح شهادت امام حسن مجتبی علیهالسلام و در تاسی به همان مولا، در جبههی مقاومت، تفحص شد.
در شجرهنامهای صحیح از خاندان مادرش به دست آمد که ثابت میکرد پدر بزرگ مادریش آقای" محمد صدری ارحامی" با هفت واسطهی نسلی به خاندان صدر در عراق میرسند و از نسل امام حسن مجتبی علیهالسلام هستند.
البته علاقه خاص محمدحسن به امام حسن مجتبی بماند و اینکه در مسجدی با نام امام حسن مجتبی(ع) فعالیت میکرد
این شهید افلاکی، فروردین ۶۹، وقتی محمد حسن چشمهایش را رو به این دنیای پرماجرا گشود، پدر و مادرش شاید هرگز فکر نمیکردند پسر دستهگلشان آمده، تا در شامگاه دهم مرداد ۹۵ جان خود را وقتی تنها ۲۶ سال و چند ماه دارد در دفاع از حریم اهل بیت تقدیم کند.
دو تا از پسر عموهایش به نامهای بهمن و اسماعیل قاسمی و دو پسر دایی پدرش، حسن و حسین قاسمی و دو تا از پسر خالههایش، احمد کمال و محسن سراج زاده هم در جنگ تحمیلی شهید شده بودند.
مادرش اهل اصفهان و از خانوادههای متدیّن و معروف اصفهان است.
پدر، منصور قاسمی، اهل اشکفتک و ساکن شهرکرد، از مبارزان قبل از انقلاب و بازنشسته اداره کل آموزش و پرورش و در حال حاضر مسئول موسسه فرهنگی قرآن و عترت علویون اشکفتک است. پدر از همان ابتدا مراقبت زیادی در تربیت فرزندش داشت، به همین خاطر بزرگترین دوست و هم بازی دوران کودکی محمدحسن بود. محمدحسن دوران دبستان را در مدرسه بهار آزادی شهرکرد و مقاطع راهنمائی و دبیرستان را در مدرسه شاهد همان شهر گذراند. در بسیج و انجمن اسلامی مدرسه هم فعال بود.
از دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد در رشته کارشناسی هوشبری اتاق عمل با رتبه بالا فارغ التحصیل شد.
یادکردن از شهید محمدحسن قاسمی در این روزها که همسنگران دیرینش در جبهه سلامت جان بر کف در دفاع از سلامتی مردم کشور مشغول فعالیت هستند بسیار به جا است.
بیشک اگر محمدحسن در جبهه مقاومت شهید نمیشد اکنون همراه و همگام با مدافعان سلامت به جهاد میپرداخت و افتخار دیگری میآفرید.
حاج منصور قاسمی پدر شهید محمدحسن در همین خصوص گفت: محمدحسن همواره نسبت به مردم کشور خود احساس مسئولیت و تعهد میکرد و همانطور که در جبهه مقاومت حضور داشت اگر در حال حاضر زنده بود به عنوان مدافع سلامت ایفای نقش میکرد.
وی بابیان اینکه اسم کارگاه تولید ماسک با عنوان شهید حسن قاسمی به اصرار فعالان بسیجی هیئت یا زهرا (س) نامگذاری شد، تصریح کرد: از آنجاکه محمدحسن از اعضای این هیئت بود بسیجیان به انتخاب خود نام این شهید را برای کارگاه انتخاب کردند تا فعالیتشان با نام و یاد شهدا متبرک شود.
مرد عمل بود و فقط حرف نمیزد.
میگفت امام حسین(ع) فقط سینه زن نمیخواهد، کسی را میخواهد که در دنیای امروز اگر نیاز شد اسلحه دست بگیرد و برود از او دفاع کند. این حرفی را که میزد خودش هم پایش میایستاد و درستش را انجام میداد و به همه نشان میداد که چهطور باید آن کار را درست انجام داد. در فتنه ۸۸ وقتی تشخیص داد که الان وظیفه چیست رفت تهران و به وظیفهاش عمل کرد. در زمینه تحلیل سیاسی وارد بود. تحلیل درستی از مسائل منطقه داشت و میدانست این هجمهها در اصل برای ضربه زدن به کانون مقاومت یعنی ایران اسلامی است .تمام سخنرانیهای مقاممعظم رهبری حفظه الله تعالی را به دقت گوش میداد و آنجا که می دید وظیفهای از آن صحبتها متوجه اوست میرفت و انجام میداد. بسیار دلخور بود از کسانی که خیلی دم از مقام معظم رهبری حفظه الله تعالی میزنند ولی در عمل کار خودشان را میکنند.
حدود نه ماه از دوران سربازیش میگذشت که در بیمارستان بقیهالله تهران پذیرفته شد و در بدو ورود به جای آموزش نظامی پاسداری مخصوص پرسنل بیمارستان، دوره تکاوری ویژه یگان صابرین که برای اعزام به سوریه آماده میشوند را طی کرد. پس از آموزشهای نظامی مشغول به کار شد. یکی از دوستانش میگفت من مسئول تقسیم شیفتها بودم. وقتی تازه آمده بود، قبل از گرفتن اولین شیفت کاریش، سراغ اتاقی را میگرفت که برای سوریه ثبت نام میکردند. به او گفتم لااقل بگذار یک ساعت برای من شیفت بروی بعد سراغ سوریه را بگیر. میگفت: "من اصلا برای این آمدهام اینجا که بروم سوریه". اول رفت برای سوریه ثبت نام کرد، بعد اولین شیفت کاریش را گرفت.
شهید محمد حسن قاسمی مدافع حرم جامعه پزشکی
شهید، محمدحسن اهل شعر و شاعری هم بوده است و علاقه خاصی به دیوان حافظ داشته است.
شهید قاسمی علاوه بر آن از فعالان بسیج محلات و بسیج دانشجویی بوده، مهارتهای بسیاری را در دوران زندگی خود فراگرفته؛ از ورزشهای رزمی تا کاراته، شنا و ....
عاشق طبیعت و سفر بوده و در صخرهنوری، کوهنوردی و یخنوردی هم مهارت داشته است.
به گفته پدر شهید قاسمی، محمدحسن همواره لبخند بر لبان خود داشته و شوخطبعی یکی از ویژگیهای اخلاقی وی بوده است.
🌹دلنوشته شهید محمدحسن قاسمی در سوریه🌹
بسم الله
روز سختی بود. با زبان روزه از صبح تا افطار پشت فرمان بودم و کارهای مختلفی انجام دادم. افطار که شد مقر نصر بودم. حاج قاسم آمد. ادای احترامی کردم و برای خوردن افطار اجازه مرخصی خواستم. رخصت گرفتم. محافظ حاج قاسم نگاه چپی به کلت برونینگ کمرم کرد. توپخانه شدید میزد. میدانستم خبری باید در خلصه باشد. خنده حاج قاسم میگفت خبر خاصی نیست. افطار کردم. داوود گفت دور ما در زیتان شلوغ شده. حرکت کردیم به سمت عامر تا وضع بیمارستان را چک کنیم. در مسیر داوود گفت: محاصره شدیم. به سرعت به خلصه رفتیم که به امور برسیم. من بودم و حاج یعقوب فرمانده بهداری حلب. داوود ترکش خورده بود و دور تا دورش خمپاره میخورد. یک عده را با آمبولانس فرستاده بود خلصه و خودش پیاده زده بود به راه. قضیه پیاده رفتنش طولانی است. چراغ خاموش حرکت کردیم به سمت برنه. تویوتا هایلوکس داخلش چراغهای اضافی و به درد نخوری دارد که لامذهب اصلا نمیگذارد در شب استتار کنیم. تک پوش آبی به تن داشتم درآوردم و روی چراغهای داخل ماشین انداختم. ادامه مسیر را برهنه میراندم. لعنت بر پدر و مادر پشهها که در همین فرصت کمر و شکمم را به فنا دادند. برنه خبری نبود. تازه خبر پیاده رفتن داوود به گوشمان رسید. چراغ خاموش برگشتیم. گلولههای بیهدف زیاد به طرفمان میآمد ولی چیزی به ما نخورد. بیشتر از گلوله باید مواظب ماشینها و تانکهای چراغ خاموش مسیر بودم. برگشتیم خلصه. پیاده رفتیم طرف زیتان دنبال داوود. وسط راه حاج یعقوب منع کرد. برگشتم. داوود پیاده رسید. رفتیم پیش خط خودی که پیادهها را نزنید خودی هستند. داوود را سوار کردیم. ترکش به کمرش خورده بود. نفهمیده بود میگفت کمرم گرفته. پانسمان کردم. دنبال بچههای سوری زیتان رفتم نصر. گفتند زیتان امن است، نترس. برگشتم مقر خاطره نوشتم.
5.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀زندان واقعی امام هادی(ع) در سامرا