eitaa logo
‌👑دࢪحــــــــوالی‌عشــــــــق👑
256 دنبال‌کننده
5.9هزار عکس
1.1هزار ویدیو
161 فایل
💕🕊 وخدایی ڪھ بشدݓ کافیسټ 💕🕊 خواستین تࢪڪ کنین برای فرج مولامون صلوات بفرست💕🕊 راه‌ارتباط‌ماوشما‌↯ @HeydarJon کلبه‌شروط‌ما↯ @Rahrovneeshg1401 بگوشیم↯ https://harfeto.timefriend.net/16636088185468
مشاهده در ایتا
دانلود
: به دیوار تڪیه میدهم و نگاهم را بهدرختڪهنسال مقابل درب حوزه میدوزم ... چند مدهایـے؟استادشدن چند سال استڪه شاهدرفتو ا نفر را به چشم دل دیده ای؟... توهم؟ بـےاراده لبخند میزنم به یاد چندتذڪر... چهار روز استڪهپیدایتنیست... دوڪلمه اخرت ڪه به حالت تهدیددر وشم میپیچد... #ا رنرید.. خچا رنروم چـے؟ چرادوستتمثل خروسبـےمحل بین حرفتپرید و ... دستـےاز پشتروی شانهامقرار میگیرد! از جا میپرم و برمیگردم... یڪ غریبه در قاب چادر. با یڪ تبسم و رام صدایـےا ... _ سالم لم... ترسیدی؟ با تردید جواب میدهم _سالم... بفرمایید..؟ _ مزاحم نیستم؟... یه عرض ڪوچولوداشتم. شانه ام را عقچ میڪشم ... _ ببخشیدبجا نیاوردم!!.. لبخندش عمیق ترمیشود.. مفتشم ِ _ من؟؟!....خواهر ... * مدمودیدم چند یڪلحظهبه خودم ا ساعت است ڪه مقابلم نشسته و صحبت میڪند: _ برادرم منوفرســتادتا اول ازت معذرت خواهــــــےڪنم خانومے ا ر بد حرف زده.... درڪل حاللش ڪنے. بعدهم دیگه نمیخواســت تذڪردهنده باشه! بابت این دو باریڪهبا توبحث ڪرده خیلےتو خودش بود. هـےراه میرفت میگـفت: اخه بنده خدا به تو چه ڪه رفتـےبا نامحرم دهن به دهن ذاشتـے...! این چهار پنج روزمرفتهبقول خودش ادم شه!... _ ادم شه؟؟؟...ڪجارفته؟؟؟ _ اوهوم...ڪارهمیشگے! وقتــــےخطایــــےمیڪنه بدون اینڪه لباسےغذایــــے، چیزی برداره. قر ان،مفاتیح و سجادشرو میزاره توی یه ساڪ دستـےڪوچیڪو میره... _ خچ ڪجا میره!!؟ _ نمیدونم!... ولـےوقتـےمیاد خیلـےالغره...! یجورایـے باچشمانـے رد به لبهای خواهرت خیره میشوم... _ توبه ڪنه؟؟؟؟... مگه... مگه اشتباه ازیشون بوده؟... چیزی نمیگوید. صحبت را خر میڪشاندبه جملها .... _ فقط حاللش ڪن!... عالقه ات به طلبه ها ر وهم تحسین میڪرد...!... اینم بزار پای همینش * ... اربابـے....هر ِ همنام پسر روز برایم عجیچترمیشوی... تومتفاوتـے یا...
: نگاهت مےڪنم پیرهن سـفیدبا چاپ چهره شـهیدهمت،زنجیرو پالڪ، سـربندیازهرا و یڪ تسـبیح سـبز شفاف پیچیده شده بهدور مچ دستت. چقدر ساده ای و من به تاز ےساد ـےرادوست دارم... قرار بود به منزل شما بیایم تا سهتایـےبهمحل حرڪتڪاروان برویم. فاطمه سادات میگـفت: ممڪن است راه را بلدنباشم. و حاالاینجا ایستاده ام ڪنار بـےحیاطڪوچڪتان و حوض ا توپشت بمن ایستاده ای. به تصویرلرزان خودمدر ب نگاه میڪنم ا . بمن ید... مےا این رادیشچ پدرم وقتےفهمید چه تصمیمے رفته ام بمن ـفت. صدای فاطمه رشته افڪارم را پاره میڪند. _ ریحانه؟... ریحان؟.... الو نگاهش میڪنم. _ ڪجایـے؟... _ همینجا....چه خوشتیپ ڪردی تڪ خور؟! ) و به چفیه و سربندش اشاره میڪنم) میخندد... _ خچتواممیووردی مینداختـےدور ردنت به حالتدلخور لبهایم راڪج میڪنم... _ ای بدجنس نداشتم!!... دیگه چفیه ندارید؟ مڪث میڪند.. _ اممم نه!...همین یدونس! یم دوباره غربزنم صدای قدمهایترا تامےا پشت سرم میشنوم... _ فاطمه سادات؟؟ _ جونم داداش؟؟!!.. _ بیا اینجا.... فاطمه ببخشیدڪوتاهےمیگویدو سمت تو با چندقدم بلندتقریبا میدود. توبخاطرقدبلندت مجبور میشوی سرخم ڪنـــــے،در وشخواهرت چیزی میگویـ ـ ـ ـ ـےو بالفاصله چفیه ات را از ساڪ دستےات بیرون میڪشےودستش میدهے... فاطمه لبخندی از رضایت میزندو ید سمتم مےا _ بیا....!! ) و چفیه رادور ردنم میندازد،متعجچ نگاهش میڪنم) _ این چیه؟؟ _ شلواره! معلوم نیس؟؟ _ هرهرهر!.... جدی پرسیدم! مگه برای اقا علےنیست!؟ _ چرا!... اما میگه فعال نمیخوادبندازه. یڪ چیزدردلم فرو میریزد،زیر چشمےنگاهت میڪنم،مشغول چڪ کردن وسایل هستی. _ ازشون خیلـےتشڪرڪن! _ باعشه خانوم تعارفـے.) و بعدبا صدای بلند میگوید(... علـےاڪبر!!...ریحانه میگه خیلـےبا حالـے!! و تولبخندمیزنـےمیدانـےاین حرف من نیست. با این حال سرڪج میڪنےو جواب میدهی: خواهش میڪنم! *** احساس ارامش میڪنم درستروی شانههایم... نمیدانم از چیست! از یا...
💠وقتی برای ما فقط یک مسافرت شده و 💠از همین مسیر می شوی 💠ما اهل زمینیم و تو اهل شمادعوتی به↙️ ♡♥◾کانــال مـــــداح شهیـد کربلایی حجت اللّٰه رحیمی ◾♥♡ https://eitaa.com/joinchat/3381264386Cabc12ef325