👑دࢪحــــــــوالیعشــــــــق👑
Ok🦋
20نگاه قشنگ😍
۱یک فرشته💕
اگر لف میدین بدون تعارف تشریف نیارین☺️
https://pay.eitaa.com/v/?link=UL3o5
لف ندین☺️البته میدونم مرام تون بالاست☺️مثل خیلیاتوون😘
رمان ترنم باران.pdf
477.3K
رمان ترنم باران🌧🌈
نویسنده: مبینا اقدسیان ✍🏻
کپی فقط با ذکر نام نویسنده ‼️
Pdf💟
رهروان عشق ^^
1_418544449.pdf
6.96M
3daghighe.pdf
2.63M
pdf
#سوپرایز
#رمان_سه_دقیقه_در_قیامت...🌸
رهروان عشق ^^
👑دࢪحــــــــوالیعشــــــــق👑
۱. عزیزم مدیر جان اون رمان رو پارت گذاری می کنن شرمنده دست من نیست ۲. چشم
پی دی اف رمان خواسته بودین 👆🏻
رمان : #یادگار_مادرم_زهرا
#پارت_بیست_و_یکم
امیرعلی:
نزدیک های برج میلاد نگه داشتیم و زدیم کنار اتوبان از ماشین ها پیاده شدیم و کنار هم ایستادیم رکسانا دستاش رو گذاشت روی لبه و منم گره زدم به هم:
_چقدر حس خوبی دارم از اینکه کنارتم
_من بیشتر
_نامردی نکن امیر (با اخم)
_باشه تو بیشتر هی حواست هست گفتی امیر؟
_راست میگیا
مامان زنگ زد :
_کیه؟
_مامانم
_جواب شون رو بده فقط یادت نره احترام شون واجبه
_باشه
_تا تو حرف می زنی منم به مهسا زنگ بزنم که تو محضر زنگ زده بود
_حله
رفت کنار ماشین تا با مهسا حرف بزنه جواب دادم:
_کجایی؟(با عصبانیت)
_سلام چیکار دارید؟
_سوال منو با سوال جواب نده به حد کافی از دستت کفری هستم
_مادر من چند بار گفتم ما به درد هم نمی خوریم چند بار گفتم نه چند بار سرد رفتار گرفتم چقدر بی اعتنایی ؟؟؟ حتی خود فاطمه روز آزمایشگاه فهمیده بود شما نه!
_میدونی فاطمه در چه حالیه؟
_ان شاالله براش یه شوهر خوب گیر میاد
_برگرد محضر خطبه دوباره جاری بشه
_من قراره با کسی که دوستش دارم با رکسانا ازدواج کنم و تمام!
صدای بوق متمدد پشت تلفن پیچید برگشتم سمت رکسانا که گفت مهسا باخبر شده از ماجرا و گفته بریم بیمارستان رفتیم بیمارستان خودمون رسیدیم از اتاق استراحت پزشکان و برخی کلاس ها وسایل هامون رو جمع کردیم و داشتیم تو راهرو می رفتیم سمت پذیرش که مهسا جلو مون سبز شد:
_سلام واااییی تبریک میگم چقدر کنار هم و با این لباس ها بهم میاین فقط عاقد کم دارید (با خنده )
_ممنون
_دیوونه بازی در نیار مهسا
_چشم چشم بریم
مهسا سوار ماشین رکسانا شد تا اونو برونه و من و رکسانا هم سوار ماشین من شدیم رکسانا تا در رو بست رفت تو خودش یه جوری شد استارت رو که زدم یهو در رو باز کرد و دوان دوان پله های ورودی بیمارستان رو بالا رفت و من و مهسا پشتش بدو بدو رفتیم دیدیم رسید به ICU دستاش رو گذاشت رو شیشه و به حامد نگاه کرد و اشکاش مثل ابر بهار جاری شدن مهسا و من مدتی مزاحمش نشدیم ولی حدودا بعد یه ربع رفتیم پیشش:
_برای چی داری گریه میکنی عزیزم؟
_امیر من باعث شدم الان اون روی تخت عین یک تکه گوشت بیوفته خدا منو نمی بخشه
_رکسانا چی داری میگی عمدی نبوده که!
_مهسا ما مخصوصا سفر آلمان رو بهش نگفتیم من عذاب وجدان دارم اینو لطفا بفهم (گریه)
مهسا رفت جلو بغلش کرد و تو بغلش آروم گرفت:
_ان شاالله دعا کن از کما در بیاد بعدش حلالیت می طلبی
_حلالیت بطلبم که طلاق گرفتم و زن عشق واقعی ام شدم؟
_بیا بریم الان زوده واسه این حرفا
برگشتیم تو ماشین هامون و به سمت خونه ی رکسانا حرکت کردیم....
پ.ن. بخش آخر رمان رو از این پارت به بعد عوض کردم💜
#ادامه_دارد
رمان : #یادگار_مادرم_زهرا
#پارت_بیست_و_دوم
رکسانا:
رسیدیم خونه چشمام قرمز شده بودن امیرعلی از آبی که توی راه گرفته بود ریخت تو دستم و صورتم رو باهاش شستم مهسا زنگ در رو زد و مامان در رو باز کرد و رفتیم تو:
_سلام
_سلام دخترم
_سلام خاله
_سلام عزیزم ببخش حلالم کن اون روز با تندی حرف زدم باهات تو فرقی واسه من با رکسانا نداری فقط از اینکه حالش خراب بود ناراحت بودم
_خواهش می کنم خاله این چه حرفیه حق با شما بود من اون روز کوتاهی کردم
_نه عزیز دلمی
_مامان بابا کجاست؟
_رفته شرکت
_اها معرفی میکنم همسر آینده ام امیرعلی (با تبسم)
_سلام پسرم ماشاالله ماشاالله چه قد و بالایی چه خوش قیافه و خوش هیکل و خوش خنده چقدر مهربون و با اخلاق و آقا خوش اومدی(با لبخند)
_سلام مامان ممنون من اینقدر هم تعریفی نیستم (با خنده) شما لطف دارید
_عزیزم،مامان رکسانا چرا چشمات و بینی ات قرمزن؟(با تعجب)
_نه! قرمز نیستن
_گریه کردی؟
سرم رو انداختم پایین:
_پسرم چیشده؟
_هیچی حامد رو دیده
_حامد واسه چی؟
_مامان بسه
_باشه میرم ناهار رو آماده کنم
مهسا وسایل ام رو برد اتاقم و اومد پایین با امیرعلی نشسته بودم و داشتم قهوه میخوردم که مهسا هم اومد کنارم نشست:
_دستت درد نکنه
_خواهش میکنم
_قهوه میخوری؟
_نه دیگه اجازه بدی یه آژانس بگیر برام من برم خونه مامان منتظرم هست گفتم بعد از بیمارستان میرم ناهار امروز رو من واسش درست میکنم
_باشه
آژانس گرفتم و مهسا با وسایل خودش رفت خونه شون فقط من و امیرعلی مونده بودیم با وسایل و ماشین امیرعلی قهوه رو تا سر کشیدم بالا مامان داشت پیاز و سیب زمینی سرخ می کرد بوش کل خونه رو برداشته بود امیرعلی گفت:
_فاطمه رو چیکار کنم خیلی بد شد اون بله رو هم گفت
_درکت میکنم مثل من که موندم با حامد چیکار کنم اصلا ازدواج های ما دوتا از اولش هم غلط بود
_اره هر دو مون بهم ابراز علاقه نکردیم و بعدش هر دو طرف خانواده هامون اصرار کردن تا ازدواج های اجباری فامیلی صورت بگیره
_اهوم ،من از دستت خیلی ناراحتم
_چرا؟؟
_چرا زودتر ازم خواستگاری نکردی؟ خوبه احمد دیگه تا دیر تر از این نشده گفت وگرنه بازم نمی گفتی
روم رو برگردوندم این طرف و گفتم:
_قهلم!
_ای وای خانم مون قهل کرده ایش واش ، رکسانا نگام کن خواهشاً تو رو خدا قهر نکن دیگ بابا عذر می خواهم غلط کردم قسمت این بود دیگه خودت منو میشناسی میدونی خجالتی هستم رکسانا؟
سرم رو برگردوندم سمت و هقهقه زدم :
_باورت شده بود ؟ داشتم سرکارت می زاشتم همش شوخی بود بابا!
_جدی جدی زهره ام ترکید دیوونه آخ قلبم
_ما اینیم دیگه 🤪 (بازم ...😂🤦🏻♀) امیر کی قرار عقد رو بزاریم؟
_باید با مامانم صحبت و راضی اش کنم بعدش تو هم با خانواده ات صحبت کنی و بعدش از حامد طلاق بگیری و بعدا بشینیم برنامه بچینیم
_اره باشه پس
_من برم دیگه
_زوده نرفته دلتنگ میشم
_منم ولی باید مامان رو ببینم
_باشه خدا حافظ،مامان امیرعلی داره میره
_کجا پسرم دارم ناهار درست می کنم؟
_ان شاالله یه وقت دیگه مادر خدانگهدار
_باشه پس سلام برسون به سلامت
_بزرگی تون رو می رسونم
امیرعلی رفت و منم رفتم آشپزخانه و به سیب زمینی ها ناخونک زدم....
#ادامه_دارد
👑دࢪحــــــــوالیعشــــــــق👑
https://harfeto.timefriend.net/16485794295190
نظرات تون رو تا به اینجای رمان بهمون بگید تا ما هم انرژی بگیریم😊🍓
جواب دهی:
@yadegaremadaramzhra
﹝دیوانہودلبستہۍاقبالخودتباش
سرگرمخودت،عاشقِاحوالخودتباش:)!🌱﹞
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا