برای ژاکتای رنگی پوشیدن، با بوت تو چاله های اب رفتن، چتر دست گرفتن، دیدن رنگای نارنجی و قرمز درختا، پختن کوکی های شکلاتی و امتحان کردن نوشیدنی های گرم که هرگز قرار نیست دوباره امتحان کنم، نگاه کردن به هوای ابری از پنجره بغل نیمکت مدرسه، لم دادن به شوفاژ و کتاب خوندن، گوش دادن به اهنگایی که انگار به صورت قراردادی مخصوص پاییزن، باز گذاشتن موهام،
“Nothing comforts me—not the sea, not the sun, not the trees, not people, not movies, not even the clothes I’ve just bought. I don’t know what to do. Maybe I should go and bang my head against the trees, scream, cry… I don’t know.”
— Forough Farrokhzad