کسی غیر از من این حس حسادت را نمیفهمد
چه میشد من اگر شالی به دور گردنت بودم؟!
دعوت به آغوش و اعلام نیاز برای بغل راههای متفاوتی داره. ولی فکر کنم بهترین راه، دادنِ احساس امنیت به این آغوشه. امنیتی که آدم فقط توی «خونه»ش حس میکنه. خونهای که بهتره به اندازهی بین دو بازو باشه...
یک ره درآ به خلوتِ آغوش من ببین
دارم دو دست خانهی خالی که بابِ توست
تلخ، ناعادلانه و غمگینترین جملهی جهان این است: کسی را که از جهان بیشتر دوست میداری از آن تو نباشد.
اینکه هر ننه قمری سر کج کرده با دو شاخه گل از دکان سبزیجات فروشی و دو کیلو شیرینی زبون آمد و دق الباب کرده منزلتان را به کنار، اینکه چرا اَبَوی محترم این دیلاقهای ریقو را راه داده اندرونی هم به کنار، آخر شما چرا با آن چادر سفید گل گلی متبرک به ضریح شاهچراغ که سوغاتی این حقیر بود میروی چای قند پهلو میگذاری جلوی این ورپریدهها؟
دست کم آن قرص ماه را رو میگرفتی که بعد هم ننهشان قیافه ترگل ورگل حضرتعالی را جار نزند دم محله؛
حرف، نقل زبان میپیچید و بازار این خانهها گرم و سر من روسیاه بیکلاه میماندها!
آخر مسلمان! سهم آن چپرچلاغها بشود از دست آفتاب ندیدهی شما چای گرفتن و سهم من این سوی عالم، زل زدن به عکست کنار إبل باشد؟ باوفا! دست کم در این تمثالی که روی پیامرسانها انتخاب کردی به جای روکردن سمت آن حیوان زبان نفهم، روی میکردی سمت عکاس باشی، چشممان به جمالتان منور و مقداری از این دلتنگیمان کسر میشد.
بامرام مرحمت کن یک تصویر در همین صفحه شخصیمان بفرست که در نگارخانه تلیفون همراه داشته باشیمتان، حالا نه اینکه الزاما قدی، ولی به قاعده یک پرتره هم باشد راضی هستیم به رضای خدا : )
دوست داشتن قاعده نمیخواهد...
صحیفه ای که در آن شرح هجر یار نویسم
زِ گریه شسته شود، گر هزار بار نویسم
#محتشم_کاشانی
دل و شرم از سیاهیها، گرفتار تباهیها
ندایی آمد آهسته که " اِنَّ العشق قَد یُنجیه"1
تو را اخمی است شیرین روی پیشانی که میدانی
مرا از کودکی انسی است تا امروز با تنبیه
میان موج موهای سیاهت سخت آرامم
که "اِنَّ اللَّهَ یأْتِیکُمْ بِلَیلٍ تَسْکُنُونَ فِیهِ"2
دلم میخواهد این مصراع پایانی بگویم که:
دل انگیزی دل انگیزی، دل انگیزی بلاتشبیه
#حسین_صیامی
1. عشق او را نجات خواهد داد.
2. خدا شب را برای آرامش شما قرار داده است. برگرفته از آیهی 72 سورهی مبارکهی قصص