دوست داشته شدن
توسط کسی که
دوستش میداری
آن حس و حالتی ست
که در واژهی عام و عادیِ
خوشبختی نمیگنجد...
#محمود_دولتآبادی
#همانقدر_که_نمیدانی
Giulio Caccini4_5893487886585572540.mp3
زمان:
حجم:
13M
کیارستمی در یکی از نامههایش به همسرش مینویسد:
“باوجودی که خیلی بیحوصلهام
ولی در نامه نوشتن برای تو خیلی راحتم.”
به این فکر میکنم که تمام بهانهها برای همین است، برای پیدا کردن یکی که زورش از بیحوصلگی ما بیشتر باشد. یکی که همراهیاش و همصحبتیاش نیاز به حوصله نداشته باشد، یکی که حوصلهی آدم را هیچوقت سر نبرد.
همهی داستان همین است.
#تمام_ماجرا_همین_است
هرکه را
به هرشکلی که دوست داری
دوست داشته باش،
اما من را
به آن شکلی
که بوسههایش فراوان است و
خندههایش بسیار...
#حمید_رها
#همانقدر_که_نمیدانی
من تو را همانطور دوست داشتم
که آرزو میکردم یکی مرا دوست داشته باشد.
#محمود_درویش
#من_او_را_دوست_داشتم
اوایل که ساختمان رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و ناراحت بودم که چرا باید دقیقا پنجره ی اتاق من رو به چنین تصویری باز شود؟!
من باید یک رمان عاطفی را تا یک ماه دیگر تحویل میدادم و این تصویر تخریب، فضای ذهنی ام را بر هم میریخت! اما کم کم با آمدن این کارگر ساختمانی دیگر عادت کرده بودم قبل از نوشتن چند دقیقه نگاهش کنم. دروغ چرا شخصیت اصلی داستانم داشت شبیهش میشد! از بقیه زودتر می آمد. کفش هایش همیشه واکس داشت و پیراهن و شلوارش خط اوتو! حتی لباس کارش هم مرتب بود. هر روز بعد از ناهار، زیر درخت مینشست و سیگاری روشن میکرد و مشغول حرف زدن با تلفن میشد. نمیدانم چه کسی پشت خط بود اما به محض اینکه جواب میداد بدون اینکه حرفی بزند لبخند میزد،از این خنده هایی که وقتی آدم حالش خوب میشود روی لبهایش مینشیند، حتی سیبیل هایش هم میخندید! گاهی میان حرف هایش چشمانش را میبست و کام سیگارش سنگین میشد، با لب خوانی فهمیده بودم تکه کلامش چیست... چشمانش را که میبست میگفت: جان منی!
بعد از ظهرها زودتر از همه آماده می شد و میرفت. چند باری هم دیده بودم از گل فروشی سر کوچه نرگس خریده بود! هر روز حواسم را پرت خودش میکرد اما اصلا دوست نداشتم با او حرف بزنم، گاهی حیف است ساخته تصویر ذهنت را با واقعیت آدم ها عوض کنی، میخواستم همان گونه که هست در ذهنم بماند، یک تصویر تمام نشدنی!
یک روز صبح که مثل همیشه با فنجان قهوه در دست، از پشت پنجره انتظارش را میکشیدم خبری ازش نشد. سه روز هم به همین ترتیب گذشت و نیامد! تصمیم گرفتم امروز هم اگر نیامد بروم و سراغش را از کارگران بگیرم. تا هشت و رب منتظر ماندم، رفتم دم درب تا در را باز کردم دقیقا از مقابلم رد شد. بوی سیگار لباسش خیلی کهنه بود! برگشتم بالا دوباره مشغول نگاه کردن اش شدم. کفشهایش هیچ واکسی نداشت و لباسش هم نامرتب با موهایی بر هم ریخته! گفتم لابد خواب مانده اما داشتم خودم را گول میزدم، من این کار را دوست دارم! ساعت یک بعد ازظهر شد و منتظر بودم بیاید زیر درخت و سیگار و تلفن و جان منی!! آمد زیر درخت، سیگار را هم روشن کرد اما ....اما گوشی را گذاشته بود روی زمین و زل زده بود به صفحه اش و آب دهانش را به سختی قورت میداد.
چند روزی گذشت..
دیر می آمد و دیر میرفت، بی حوصله و پرخاشگر و بد تیپ هم شده بود. یک هفته مانده بود به تحویل رمان، نشسته بودم به قهوه یخ کرده ام نگاه میکردم و جواب تلفن مدیرانتشارات را نمیدادم که یکدفعه صدای مهیبی از کوچه به گوشم رسید، انگار چیزی از بالای ساختمان افتاد. با دلشوره و پاهای کرخت به سمت پنچره دویدم اما فقط یک کیسهی سیمان بود! برگشتم و در حالی که قهوه یخ کرده را در سینک ظرفشویی میریختم به این فکر میکردم که لازم نیست بلایی سر خودش بیاورد، همینکه دو هفته است هنگام بازگشت از سرکار سمت گلفروشی نرفته و نرگس نخریده، خودش یک جور مردن است!
📚چیزهایی هست که نمیدانی
#علی_سلطانی
#همانقدر_که_نمیدانی
او ماه بود
گاهی کامل و پرِ نور
گاهی زخمی و رنگپریده
امّا این چیزی از ماه بودنش کم نمیکرد،
ماه برای آسمان، همیشه ماه است.
#ای_یادِ_دوردست
بی خيال تو بودم
سبک
رها
آزاد
مثل پيراهن بی گيره
روی بند
میرقصيدم در باد...
ناگهان
دستی گره زد مرا
به بندِ خيال تو
و من
ماندم و حجمِ وسيعِ دلتنگی
و گرهی كه
به دستان تو باز خواهد شد...
كاش
باد مرا میبرد ...
#سارا_قبادی
#حرفهایی_هست_برای_نگفتن
اَنارستــــــون
راز من شو، نگهت میدارم... #هادی_پاکزاد بماند به یادگار از شهریور ۴۰۵/تهران
دوست داشتن
آخرین داشتهی آدمی است
پنجره را باز بگذارید
ما چیزی برای پنهان کردن نداریم...
#سیدعلی_صالحی
#جانِ_من_است_او
شهریور ۴۰۵/تهران
قدِ آغوشِ منی،
نه زیادی، نه کمی...
#ایرج_جنتیعطای
#جانِ_من_است_او
شهریور ۴۰۵/تهران