eitaa logo
78 دنبال‌کننده
39 عکس
31 ویدیو
1 فایل
گرچه‌ آب‌ِ رفته باز آید به رود‌؛ ماهیِ‌ بیچاره اما مرده بود.. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ae31nqd&btn=Tabassom
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از لیلی کامبربچ
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Me core:::
🐚
42 دقیقه فقط گریه کردم
😍😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز توی خیابان ایستادم. دو تا پسر بچه، یکی هفت هشت ساله با چشمانی که خیلی زود پیر شده بود، یکی چهار پنج ساله با دست‌هایی که هنوز ظرافت کودکی داشت. دست در دست هم، ارام ارام امدند و کنار پاساژی نشستند. پسر بزرگتر با دقت، ترازو را از توی کوله‌پشتی اش دراورد. نه از روی عادت، از روی ناچاری. همان ترازوی کوچک که شاید تنها راهی بود برای اینکه امروز چیزی بخورند. نشست و منتظر ماند. منتظر کسی که شاید بیاید و وزنش کند، پول بدهد و برود. منتظر یک لحظه‌ی رحمت از میان هزاران بی‌اعتنایی. و بعد... مامور امد.. داد زد، فریاد زد که بروند، که اینجا جایشان نیست. پسر بزرگتر، با همان چشمانی که غم خیلی وقت بود درش خانه کرده بود، فقط نگاه کرد، چیزی نگفت، ترازو را ارام جمع کرد و گذاشت توی کوله. دست برادر کوچکتر را محکم گرفت، جوری که شاید هرگز رهایش نکند، و با بغضی که توی گلویش نشسته بود گفت بیا داداش... بریم... و رفتند. دست در دست، کوچک و بی‌پناه. در میان شهری که برایشان بزرگ بود، غریب بود، بیرحم بود. من اما ماندم. ماندم با ان تصویر. ماندم با این سوال که چرا؟ چرا باید ترازو به جای دفتر و مداد، تنها سرمایه‌ی یک بچه باشد؟ چرا باید مامور پاساژ بلندتر از تمامِ رحمت های عالم فریاد بزند؟ گریه کردم. همان‌جا، وسط خیابان. بی‌انکه کسی بفهمد. ولی این اشک‌ها چه فایدهای دارند؟ چه فایده‌ای دارند وقتی فردا همان پسر بچه‌ها دوباره می‌نشینند، دوباره ترازو را درمیاورند، دوباره جایی میروند و کسی سرشان فریاد میزند؟ چه فایده‌ای دارند وقتی هیچ کاری از دست من برنمیاید؟ دلم برایشان سوخت، نه از سر ترحم، از سر دردِ بودن در جهانی که هنوز بعضی بچه ها باید زودتر از وقت بزرگ شوند، بعضی بچه ها باید پدر مادر خودشان باشند، بعضی بچه ها باید به جای مداد و دفتر یا قاشق و چنگال، ترازو دست بگیرند. کاش میتوانستم همان لحظه میرفتم کنارشان مینشستم. کاش میتوانستم دست‌های کوچکشان را توی دستم میگرفتم و دلگرمی‌ای بهشان میدادم، کاش میتوانستم.. اما من فقط ماندم و نگاه کردم، و گریه کردم، و حالا که یادشان میافتم، دوباره گریه میکنم. نباید فقر وجود داشته باشد، هیچ بچه‌ای نباید با گرسنگی بخوابد، هیچ بچه‌ای نباید به جای مدرسه رفتن، ترازو دست بگیرد. هیچ بچه‌ای نباید صدای داد زدن را به جای نوازش بشنود. امروز دوتا پسر بچه به من یاداوری کردند که چقدر دنیا ناعادلانه است و من، با همه‌ی این حرف‌ها، باز هم کاری از دستم برنمیاید جز اینکه امیدوار باشم که یک روز... یک روز همه‌ی بچه‌های عالم دستشان در دست مهربانی باشد، نه ترازو.
🐚
امروز توی خیابان ایستادم. دو تا پسر بچه، یکی هفت هشت ساله با چشمانی که خیلی زود پیر شده بود، یکی چها
قول میدم روزی کاری بکنم که هیچ پسربچه ای برای سیر شدن شکمش مجبور نباشه ترازو دست بگیره و قول میدم روزی دستشون را میگیرم و کاری میکنم که خودشون هم دست کسی رو بگیرن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نوشتم برایت، نخواندی. خواندی، نفهمیدی. فهمیدی، باورت نشد. و من همچنان می‌نویسم برای دیواری که صدا ندارد.
در فراسوی مرزهای تنت، تو را دوست می‌دارم. در آن دور دستِ بعید که رسالتِ اندام‌ها پایان می‌پذیرد، و شعله و شورِ تپش‌ها و خواهش‌ها به تمامی فرو می‌نشیند... در فراسوهای عشق، تو را دوست می‌دارم، در فراسوهای پرده و رنگ، در فراسوهای پیکرهایمان، با من وعده‌ی دیداری بده... -احمدشاملو؛