🐚
اما حیف... حیف که خوشحالی را نمیشود قفل کرد. ارامش را نمیشود توی کمد گذاشت. یک روز من فهمیدم که چهار
دختر بزرگ خانواده؟
همان که اولین بار گریه کرد نه برای خودش برای دیگران.
همان که شانه هایش زودتر از سنش، سنگینی دنیا را کشید.
برای مادر، گوش شنوای بیحرف است؛ برای پدر، مترجم سکوت هایش؛ برای برادر، راهی که او هنوز بلد نیست برود.
اگر یک روز نباشد، خانه میلرزد. نه به خاطر دیوارهایش، به خاطر نبودِ تیری که سقف را نگه میداشت.
زندگی این خانواده به یک تار مو بند است، و ان تار، دست های اوست که هر روز، بی انکه کسی بگوید، گره هایش را باز میکند.
او الگو نیست؛ او معجزه است. اما کسی این را نمیگوید... جز وقتی که نیست.
🐚
دختر بزرگ خانواده؟ همان که اولین بار گریه کرد نه برای خودش برای دیگران. همان که شانه هایش زودتر از س
کسی که هیچوقت حق نداشت کودک باشد.
یاد گرفت لبخند بزند، حتی وقتی دلی پر از طوفان داشت.
که همیشه «قوی» بود، چون اگر قوی نبود، چه کسی قرار بود جای خالی را پر کند؟
🐚
کسی که هیچوقت حق نداشت کودک باشد. یاد گرفت لبخند بزند، حتی وقتی دلی پر از طوفان داشت. که همیشه «قوی»
و هر روز صبح، با لبخندی که از ته دل نیست، از خواب بلند میشود.
نه برای خودش، برای اینکه کسی نبیند خانه چقدر خالی است.
برای اینکه کسی نفهمد اگر یک روز نباشد، چه کسی قرار است جایش را بگیرد.
اما هیچکس نمیپرسد
"تو چطوری؟
خستهای؟
🐚
و هر روز صبح، با لبخندی که از ته دل نیست، از خواب بلند میشود. نه برای خودش، برای اینکه کسی نبیند خان
نه
چون او دختر بزرگ است. و دختر بزرگ حق ندارد خسته باشد.
حق ندارد گریه کند، حق ندارد بشکند.
چون اگر او بشکند، تمام خونه با او فرو میریزد.
و او میماند، با همان لبخند، با همان شانه های خسته.
با همان دل پر از ترک هایی که هیچکس نمیبیند.
چون قرار است الگو باشد، قرار است گوش شنوا باشد، قرار است درک کند.
حتی اگر کسی درکش نکند.