یادمه یه سال خواهرش (حلما) هنوز بهش تبریک تولد نگفته بود
باهم رفتیم براش گل چیدیم، بعد دادیم بهش و تبریک تولد گفتیم
امروز روز اوست، روزی که برایش جشن میگیرند و من فقط از پشت یک صفحه از دور تماشایش میکنم.
ما انقدر نزدیک نیستیم که تبریکم معنا داشته باشد، انقدر دور هستم که حتی یک «تولدت مبارک» هم از دهانم که بیرون بیاید، غریبه بنظر میرسد.
اما من امروز صبح که چشم باز کردم، اولین چیزی که یادم امد این بود که امروز تولدش است.
نمیشود به کسی که نمیداند دوستش داری گفت که چقدر برایت مهم است، نمیشود به کسی که فقط از دور نگاهش میکنی گفت که چقدر به او فکر میکنی.
پس سکوت میکنم
و از همین سکوت، برایش ارزو میکنم، ارزو میکنم که سال جدیدش پر باشد از چیز هایی که دوست دارد، پر از خنده هایی که از ته دل باشد، ارزو میکنم هیچوقت غم را در چشمانش نبینم، حتی از دور.
و میدانم که این ارزو هارا نمیشنود، میدانم که بعدا هم مثل همیشه از کنارش رد میشوم و او حتی نمیداند امروز چقد برایش حرف داشتم، اما اشکالی ندارد
بعضی اوقات نمیشود نزدیک شد، فقط میشود نشست و از دور برای کسی که نمیداند، ارزو کرد و بعد بلند شد و به زندگی ادامه داد.
تولدت مبارک...حتی اگر هیچوقت این را نشونی